زبور عجم

اقبال لاهوری

عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست

اقبال لاهوری
عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست لیکن این بیچاره را آن جرأت رندانه نیست
گرچه می دانم خیال منزل ایجاد من است در سفر از پا نشستن همت مردانه نیست
هر زمان یک تازه جولانگاه میخواهم ازو تا جنون فرمای من گوید دگر ویرانه نیست
با چنین زور جنون پاس گریبان داشتم در جنون از خود نرفتن کار هر دیوانه نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تبیین تضاد میان عقل و جنون می‌پردازند و با نگاهی عارفانه، عقل را در جایگاه خود محترم می‌شمارند، اما از آن‌جا که عقل را فاقد جسارت و بی‌‌پرواییِ عاشقانه می‌دانند، آن را در برابر شورِ دیوانگیِ عارفانه، کم‌بها جلوه می‌دهند.

شاعر در این اشعار بر ضرورتِ حرکت در مسیرِ دشوارِ زندگی تأکید دارد و معتقد است که حتی اگر هدف و مقصودِ نهاییِ هستی، خیالی و ناپایدار باشد، نباید از تلاش و پویش باز ایستاد. او در پایان، نوعی از دیوانگیِ والا را توصیف می‌کند که در عینِ شدتِ شور و حال، خویشتنداری و وقارِ درونی را نیز حفظ می‌کند.

معنای روان

عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست لیکن این بیچاره را آن جرأت رندانه نیست

عقل نیز به سهم خود از حقیقت و زیبایی بی‌بهره نیست و می‌توان آن را نوعی عشقِ منطقی دانست، اما عقل با تمامِ درایتش، جسارت و بی‌‌پرواییِ عاشقانه‌ای که در شخصیت‌های «رند» و وارسته وجود دارد را ندارد.

نکته ادبی: ترکیب «عقل هم عشق است» به عنوان یک پارادوکس یا متناقض‌نما، پیوند درونیِ عقل و عشق را در دیدگاهِ عارفانه بیان می‌کند.

گرچه می دانم خیال منزل ایجاد من است در سفر از پا نشستن همت مردانه نیست

هرچند به این حقیقت آگاهم که مقصدِ من در این جهانِ هستی، خیالی بیش نیست و هر چه هست در گذر است، اما با این حال در این مسیرِ زندگی، از پا نشستن و خستگی نشان‌دهنده‌ی همتِ بلندِ انسانی نیست.

نکته ادبی: واژه «منزلِ ایجاد» استعاره از جهانِ مادی و هستیِ عاریتی است که شاعر آن را خیالی می‌پندارد.

هر زمان یک تازه جولانگاه میخواهم ازو تا جنون فرمای من گوید دگر ویرانه نیست

من پیوسته از تقدیر، عرصه‌های جدید و تجربه‌های تازه‌ای برای شوریدگی طلب می‌کنم تا آن نیرویِ جنون‌بخشی که در درون دارم، به من بگوید که دیگر ویرانه‌ای برای تسخیر و تجربه نمانده است.

نکته ادبی: «جولانگاه» به معنای میدان تاخت و تاز و «ویرانه» استعاره از دنیا یا سدّی است که باید در راه عشق از آن عبور کرد.

با چنین زور جنون پاس گریبان داشتم در جنون از خود نرفتن کار هر دیوانه نیست

با وجود چنین شدتِ شور و جنونی، من همچنان وقار و خویشتنداریِ خود (حفظ گریبان) را حفظ کردم؛ چرا که حفظِ خویشتن و کنترلِ نفس در اوجِ جنون، کارِ هر انسانِ دیوانه‌ای نیست و تنها از عهده‌ی عارفانِ بزرگ برمی‌آید.

نکته ادبی: «پاس گریبان داشتن» کنایه از خویشتنداری و حفظِ حیا و وقار در اوجِ بی‌خودی است.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس عقل هم عشق است

بیانِ این نکته که عقل و عشق در نهایت به یک سرچشمه می‌رسند، اگرچه عقل در تجلیِ بیرونی متفاوت است.

کنایه پاس گریبان داشتن

کنایه از خویشتنداری، ادب و حفظِ وقارِ نفس در شرایطِ بحرانی و هیجانی.

استعاره ویرانه

اشاره به عالمِ مادی و جهانِ فانی که شاعر می‌خواهد از تجربه‌ی آن فراتر رود.