زبور عجم

اقبال لاهوری

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

اقبال لاهوری
برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا
تپید عشق و درین کشت نا بسامانی هزار دانه فرو کرد تا درود مرا
ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم نفس نفس به عیار زمانه سود مرا
جهانی از خس و خاشاک در میان انداخت شرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا
پیاله گیرز دستم که رفت کار از دست کرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا