زبور عجم

اقبال لاهوری

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

اقبال لاهوری
برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا
تپید عشق و درین کشت نا بسامانی هزار دانه فرو کرد تا درود مرا
ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم نفس نفس به عیار زمانه سود مرا
جهانی از خس و خاشاک در میان انداخت شرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا
پیاله گیرز دستم که رفت کار از دست کرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات حکایت‌گر سیری عرفانی و وجودی است که در آن شاعر با پذیرش دشواری‌ها و کشمکش‌های حیات به مقامی از رضایت باطنی دست می‌یابد. در این فضای شاعرانه آدمی همچون بذری در مزرعه دنیا یا گوهری در دست صیقل‌گر روزگار تصویر شده است که برای رسیدن به کمال و رهایی از خودِ محدود باید از کوره آزمایش‌های گوناگون بگذرد.

در پس این ابیات پیوندی عمیق میان رنج بشری و کرشمه حضرت دوست نهفته است به‌طوری که شاعر از دست رفتن اختیار خویش را نه یک شکست بلکه پیروزی نهایی در برابر افسون محبوب می‌داند و با زبانی نمادین رهایی از خویشتن خویش را در گرو همین از دست دادن‌ها تصویر می‌کند.

معنای روان

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا

مقام رضایت و تسلیم در برابر تقدیر، پیچیدگی‌های وجودی و سرگردانی‌های دنیوی مرا از میان برد و گره‌های کورِ زندگی‌ام را باز کرد.

نکته ادبی: پیچاک در اینجا استعاره از پیچیدگی‌ها و گرفتاری‌های دنیوی است و مقام رضا به عنوان عاملی ایجابی برای گشایشِ گره‌های روحی به کار رفته است.

تپید عشق و درین کشت نا بسامانی هزار دانه فرو کرد تا درود مرا

عشق در مزرعهٔ آشفتهٔ زندگی من به تپش افتاد و بذرها افشاند تا در نهایت مرا که حاصل این کشت و کار هستم، درو کند و به کمال برساند.

نکته ادبی: استعارهٔ کشت و درو برای بیانِ فرآیندِ رشدِ معنوی است که در آن، رنج‌ها و تجربیات همچون بذری در خاک وجود انسان کاشته می‌شوند.

ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم نفس نفس به عیار زمانه سود مرا

نمی‌دانم نگاهِ آن محبوب چه چیزی در وجودِ خاکی و ناچیزِ من دید که مدام مرا با سنگِ محکِ زمانه می‌ساید و می‌آزماید.

نکته ادبی: سودن به معنای سائیدن و صیقل دادن است؛ استعاره از آزمودن و تصفیه کردنِ روح در کورهٔ حوادثِ روزگار.

جهانی از خس و خاشاک در میان انداخت شرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا

او دنیایی پر از پوچی و ناپایداری را میان من و خودش قرار داد، سپس شعله‌ای کوچک (عشق) در دلم نهاد تا ببیند آیا در این آزمون سربلند می‌شوم یا نه.

نکته ادبی: خس و خاشاک نمادِ تعلقاتِ ناچیز دنیوی است که مانعِ وصال‌اند و شرارهٔ دلکی استعاره از شورِ عشق است.

پیاله گیرز دستم که رفت کار از دست کرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا

جامِ شرابِ آگاهی را از دستم بگیرید که دیگر اختیار از کف داده‌ام؛ چرا که دلبری‌ها و نازِ ساقیِ ازلی، تمامِ وجودِ مرا از من ربوده است.

نکته ادبی: کرشمه‌بازی ساقی به معنای جلوه‌گری‌های معشوق است که منجر به زوالِ خویشتنِ فاعلی و رسیدن به مرتبهٔ فنا می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره کشتِ نابسامانی

توصیفِ زندگی به مزرعه‌ای آشفته که بسترِ آزمایش‌های الهی است.

تشبیه سودن به عیار زمانه

تشبیه کردنِ آزمون‌های زندگی به سایشِ فلز برای سنجشِ عیارِ آن (خلوص).

ایهام پیاله

هم به معنای جام شراب و هم استعاره از ظرفِ وجودِ انسان که باید از تجربیات پُر شود.