زبور عجم

اقبال لاهوری

فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین

اقبال لاهوری
فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین چهره گشا ، غزل سرا، باده بیار این چنین
اشک چکیده ام ببین هم به نگاه خود نگر ریز به نیستان من برق و شرار این چنین
باد بهار را بگو پی به خیال من برد وادی و دشت را دهد نقش و نگار این چنین
زادهٔ باغ و راغ را از نفسم طراوتی در چمن تو زیستم با گل و خار این چنین
عالم آب و خاک را بر محک دلم بسای روشن و تار خویش را گیر عیار این چنین
دل بکسی نباخته با دو جهان نساخته من بحضور تو رسم روز شمار این چنین
فاخته کهن صفیر نالهٔ من شنید و گفت کس نسرود در چمن نغمهٔ پار این چنین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر تصویری است از پیوند میان شکوهِ بیرونیِ فصل بهار و طوفانِ درونیِ شاعر. در این سروده، طبیعت با تمام زیبایی‌هایش، بستری برای بیان اشتیاق، تنهایی و جست‌وجوی حقیقت فراهم می‌کند. شاعر با بیانی که آمیخته‌ای از شورِ شیدایی و اندوهِ عارفانه است، از معشوق می‌خواهد که در این فضای بهاری حضور یابد.

شاعر با نگاهی نقادانه به جهانِ مادی، قلب خود را محکِ شناختِ حقیقت قرار می‌دهد و در نهایت، یگانگیِ درد و نغمه‌ی خویش را در برابرِ داوریِ طبیعتِ کهن، به اثبات می‌رساند. این اثر، فضایی از خلوص و تنهاییِ عاشقانه را ترسیم می‌کند که در آن، هنرمند تنها به محبوبِ ازلی خویش متکی است و از دو جهانی که در آن زیسته، بی‌نیاز گشته است.

معنای روان

فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین چهره گشا ، غزل سرا، باده بیار این چنین

با فرا رسیدن بهار و نغمه‌سراییِ بلبلان، از معشوق درخواست می‌شود که با گشودن چهره و آوردنِ شرابِ عشق، بزمِ این فصلِ زیبا را کامل کند.

نکته ادبی: هزار در اینجا به معنای پرنده‌ی بلبل است که به خاطر آوازهای متنوع‌اش بدین نام خوانده می‌شود.

اشک چکیده ام ببین هم به نگاه خود نگر ریز به نیستان من برق و شرار این چنین

از معشوق می‌خواهد که به اشک‌های جاریِ او بنگرد و با نگاهِ خود، جانِ او را که مانند نی‌زاری خشک و بی‌رمق است، با شعله‌ی عشق و شور، گرم و روشن سازد.

نکته ادبی: نیستان نمادی از وجود شاعر است که در دوری از معشوق، مانند نی‌زاری در انتظار آتشِ الهی است.

باد بهار را بگو پی به خیال من برد وادی و دشت را دهد نقش و نگار این چنین

از بادِ بهاری می‌خواهد که خیال و رویای او را با خود ببرد و دشت و دمن را با نقش‌ونگاری که از اندیشه‌ی او برآمده است، بیاراید.

نکته ادبی: پی بردن در اینجا به معنای نفوذ کردن و آگاهی یافتنِ باد از خیالِ شاعر است.

زادهٔ باغ و راغ را از نفسم طراوتی در چمن تو زیستم با گل و خار این چنین

شاعر مدعی است که با دمِ خود به باغ و دشت طراوت می‌بخشد و عمرِ خود را در کشاکشِ تلخی‌ها (خار) و شیرینی‌ها (گل) در این فضای مقدس سپری کرده است.

نکته ادبی: زادهٔ باغ و راغ، اشاره به پیوندِ عمیق شاعر با طبیعت دارد؛ راغ به معنای دامنه و فضای سبز کوهپایه است.

عالم آب و خاک را بر محک دلم بسای روشن و تار خویش را گیر عیار این چنین

جهانِ مادی که مرکب از آب و خاک است، باید بر محکِ دلِ شاعر آزموده شود تا حقیقتِ عیارِ آن (خلوص یا ناخالصی‌اش) و روشنایی یا تیرگی‌اش آشکار گردد.

نکته ادبی: محک سنگی است که برای تشخیصِ طلای خالص از ناخالص استفاده می‌شود و در ادبیات، کنایه از تجربه و قلبِ پاک است.

دل بکسی نباخته با دو جهان نساخته من بحضور تو رسم روز شمار این چنین

شاعر می‌گوید که دل به کسی جز معشوق نسپرده و با دوروییِ جهانِ دوگانه (دنیا و آخرت) سازش نکرده است و تنها با همین حالِ درویشانه، به پیشگاهِ معشوق برای حساب‌رسی آمده است.

نکته ادبی: روز شمار در اینجا به معنای روزِ بازخواست یا وعده‌ی دیدار است.

فاخته کهن صفیر نالهٔ من شنید و گفت کس نسرود در چمن نغمهٔ پار این چنین

پرنده‌ی فاخته که نمادی از کهن‌سالی و حکمتِ طبیعت است، ناله‌ی شاعر را می‌شنود و تصدیق می‌کند که تاکنون کسی چنین نغمه‌ی پردرد و بی‌‌مانندی را در این باغ نسروده است.

نکته ادبی: پار به معنای گذشته است، در اینجا کنایه از این است که در تمامِ طولِ تاریخِ این چمن، چنین آوازی شنیده نشده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره نیستان من

تشبیه وجود شاعر به نی‌زار که در فراق، خشکیده و نیازمندِ شعله‌ی شور و عشق است.

تشبیه محک دلم

دل به سنگِ محک تشبیه شده که ارزشِ امورِ مادی و دنیوی را تعیین و عیارِ آن را مشخص می‌کند.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) فاخته... گفت

صفتِ سخن گفتن و قضاوت کردن به پرنده (فاخته) نسبت داده شده است.

تضاد گل و خار

همنشینیِ زیبایی و سختی‌های زندگی که نشان‌دهنده فراز و نشیبِ عمر است.