زبور عجم

اقبال لاهوری

دل دیده ئی که دارم همه لذت نظاره

اقبال لاهوری
دل دیده ئی که دارم همه لذت نظاره چه گنه اگر تراشم صنمی ز سنگ خاره
تو به جلوه در نقابی که نگاه بر نتابی مه من اگر ننالم تو بگو دگر چه چاره
چه شود اگر خرامی به سرای کاروانی که متاع ناروانش دلکی است پاره پاره
غزلی زدم که شاید به نوا قرارم آید تب شعله کم نگردد ز گسستن شراره
دل زنده ئی که دادی به حجاب در نسازد نگهی بده که بیند شرری بسنگ خاره
همه پارهٔ دلم را ز سرور او نصیبی غم خود چسان نهادی به دل هزار پاره
نکشد سفینه کس به یمی بلند موجی خطری که عشق بیند بسلامت کناره
به شکوه بی نیازی ز خدایگان گذشتم صفت مه تمامی که گذشت بر ستاره

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از شور و اشتیاقِ عاشقانه در بستری از شکستگی و بی‌پناهی است. شاعر، قلبی زنده و بینا را توصیف می‌کند که در جستجوی زیبایی در هر پدیده‌ای، حتی در سنگ‌های سخت، است و از بندِ ظواهر رسته تا حقیقتی فراتر بیابد.

فضای شعر، آکنده از آمیزه‌ای از دردِ هجران و وقارِ عاشقانه است. عاشق با وجودِ قلبی تکه‌تکه و بارِ سنگینِ غم، در برابرِ قدرت‌های دنیوی سر خم نمی‌کند و عشق را نه به عنوانِ مایه ضعف، بلکه به عنوانِ سفری پرخطر اما باشکوه در میانِ دریای متلاطمِ زندگی می‌بیند.

معنای روان

دل دیده ئی که دارم همه لذت نظاره چه گنه اگر تراشم صنمی ز سنگ خاره

چشمِ دلی که من دارم، تنها مشتاقِ لذت بردن از تماشای زیبایی است. پس چه گناهی است اگر از دلِ سخت‌ترین سنگ‌ها نیز پیکره‌ای از معشوق بتراشم و به ستایش آن بنشینم؟

نکته ادبی: ترکیب دل دیده به معنای چشمِ دل است که نشان‌دهنده بصیرت عاشق در دیدنِ زیبایی‌هاست.

تو به جلوه در نقابی که نگاه بر نتابی مه من اگر ننالم تو بگو دگر چه چاره

ای معشوق که همچون ماه‌ پنهان در ابری، پشتِ نقابِ جلوه‌گری پنهان شده‌ای و نگاهِ مرا برنمی‌تابی؛ ای ماهِ من، اگر من ناله نکنم و از رنجِ دوری نگویم، به من بگو دیگر چه چاره‌ای جز فریاد برایم باقی مانده است؟

نکته ادبی: استفاده از مه من برای خطاب قرار دادن معشوق، نوعی تشبیه برای نشان دادن درخشش و در عین حال دوری و سردی اوست.

چه شود اگر خرامی به سرای کاروانی که متاع ناروانش دلکی است پاره پاره

چه می‌شود اگر تو گذری به خانه‌ی دلی داشته باشی که کاروانی از احساسات را در خود جای داده است، اما تنها دارایی و کالایِ ناچیز و بی‌ارزشِ آن، دلی است که هزاران پاره شده است؟

نکته ادبی: متاع ناروان استعاره از دلِ شکسته‌ای است که ارزشِ ظاهری در نظرِ دیگران ندارد و در گردشِ طبیعیِ روزگار متوقف مانده است.

غزلی زدم که شاید به نوا قرارم آید تب شعله کم نگردد ز گسستن شراره

این غزل را سرودم به امید آنکه در پرتوِ کلام و موسیقیِ شعر، به آرامشی برسم، اما تبِ سوزانِ عشق، تنها با پاره کردنِ یک شراره از آتشِ کل، فرو نمی‌نشیند.

نکته ادبی: گسستن شراره کنایه از بیانِ بخشی از درد است که نمی‌تواند اصلِ آتشِ عشق را خاموش کند.

دل زنده ئی که دادی به حجاب در نسازد نگهی بده که بیند شرری بسنگ خاره

آن قلبِ زنده‌ای که تو به من ارزانی داشتی، تابِ تحملِ حجاب و دوری را ندارد. به من چشمی بده که بتواند حتی در دلِ سنگِ سخت نیز شعله‌ای از حضورِ تو را ببیند.

نکته ادبی: سنگ خاره در اینجا نمادِ صلابت و ظاهری بی‌روح است که عاشق در پیِ یافتنِ روح و شعله‌ای در آن است.

همه پارهٔ دلم را ز سرور او نصیبی غم خود چسان نهادی به دل هزار پاره

همه پاره‌های دلِ من، سهمی از سرور و شادیِ وجودِ تو دارند؛ حال چگونه است که تو غمِ خود را در چنین دلی که از پیش هزار پاره شده است، جای داده‌ای؟

نکته ادبی: تضاد میان سرور و غم نشان‌دهنده تناقضِ درونیِ عاشق است که در اوجِ درد، لذت می‌برد.

نکشد سفینه کس به یمی بلند موجی خطری که عشق بیند بسلامت کناره

هیچ‌کس کشتیِ خود را به دریایی با امواجِ بلند نمی‌برد؛ اما خطری که عشق آن را می‌بیند، در ساحلِ امنِ آن نهفته است. (به عبارت دیگر، عشق یعنی گذشتن از امنیت برای رسیدن به بی‌کرانگی).

نکته ادبی: سفینه و یم استعاره از زندگی و دشواری‌های مسیرِ عاشقی است که بدونِ خطر کردن، پیمودنی نیست.

به شکوه بی نیازی ز خدایگان گذشتم صفت مه تمامی که گذشت بر ستاره

با شکوه و بی‌نیازی، از کنارِ بزرگان و خدایگانِ زمینی گذشتم، همچون ماهِ کاملی که با وقار و بی‌اعتنا، از کنارِ ستارگانِ کم‌نور عبور می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی است که در آن عاشق، خود را به ماهِ کامل و دیگران را به ستاره تشبیه کرده که نشان از عزتِ نفسِ اوست.

آرایه‌های ادبی

تشبیه صنمی ز سنگ خاره

تشبیه معشوق به صنم (بت) برای تأکید بر زیباییِ خیره‌کننده و در عین حال سردی و سنگی بودنِ او.

کنایه سفینه کس به یمی بلند موجی

کنایه از درگیر شدن در مشکلاتِ بزرگ و پذیرفتنِ خطرِ عاشقی.

تضاد سرور و غم

تضادِ میانِ شادیِ ناشی از دیدار یا حضورِ معشوق با غمی که در دلِ شکسته‌ی عاشق وجود دارد.