زبور عجم

اقبال لاهوری

بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را

اقبال لاهوری
بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را بند نقاب بر گشا ماه تمام خویش را
زمزمهٔ کهن سرای گردش باده تیز کن باز به بزم ما نگر ، آتش جام خویش را
دام ز گیسوان بدوش زحمت گلستان بری صید چرا نمی کنی طایر بام خویش را
ریگ عراق منتظر ، کشت حجاز تشنه کام خون حسین باز ده کوفه و شام خویش را
دوش به راهبر زند ، راه یگانه طی کند می ندهد بدست کس عشق زمام خویش را
ناله به آستان دیر بیخبرانه می زدم تا بحرم شناختم راه و مقام خویش را
قافله بهار را طایر پیش رس نگر آنکه بخلوت قفس گفت پیام خویش را