زبور عجم

اقبال لاهوری

ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را

اقبال لاهوری
ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را زنده کن از صدای من خاک هزار ساله را
با دل ما چها کنی تو که ببادهٔ حیات مستی شوق می دهی آب و گل پیاله را
غنچهٔ دل گرفته را از نفسم گره گشای تازه کن از نسیم من داغ درون لاله را
می گذرد خیال من از مه و مهر و مشتری تو بکمین چه خفته ای صید کن این غزاله را
خواجهٔ من نگاه دار آبروی گدای خویش آنکه ز جوی دیگران پر نکند پیاله را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، یک گفتگوی عارفانه و عاشقانه میان سالک (شاعر) و معشوق ازلی (خداوند) است که در آن، شاعر با زبانی سرشار از شوق و تمنا، خواهان بیداری و دگرگونی در هستی خویش است. فضای کلی اثر، حماسی و در عین حال لطیف است؛ گویی روحِ مشتاقِ انسان از بندِ خاک و تعلقات زمینی رها شده و در پیِ پیوندی متعالی با حقیقت هستی است.

درونمایه اصلی این ابیات، ارتقای مرتبه انسانی و حفظ کرامتِ بنده در پیشگاهِ معشوق است. شاعر از سویی به قدرتِ لایزالِ معشوق در دمیدنِ روحِ تازه به کالبدِ خاکی اشاره دارد و از سوی دیگر، با سربلندی و مناعتِ طبع، بر بی‌نیازیِ خود از غیرِ معشوق تأکید می‌کند؛ گویی جانِ عاشق فراتر از جهانِ مادی پرواز کرده و تنها در کمندِ نگاهِ محبوب، آرام می‌گیرد.

معنای روان

ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را زنده کن از صدای من خاک هزار ساله را

ای معشوقی که حرارتِ آه و سوزِ دلِ مرا افزون کرده‌ای، با همان صدا و نَفَسِ من، این کالبدِ خاکی و کهنه‌ام را که گویی هزاران سال در خوابِ غفلت و نیستی بوده، دوباره به زندگی و حیات بازگردان.

نکته ادبی: ترکیبِ 'خاک هزار ساله' کنایه از وجودی است که از دیرباز در بی‌خبری و دوری از حقیقت به سر برده است.

با دل ما چها کنی تو که ببادهٔ حیات مستی شوق می دهی آب و گل پیاله را

تو با دلِ ما چه می‌کنی که با شرابِ زندگی‌بخشِ خود، این کالبدِ خاکی (که تنها از آب و گِل سرشته شده) را چنین سرمستِ شوق می‌کنی و به آن معنا و ارزشِ پیاله‌ای از شرابِ عشق می‌بخشی؟

نکته ادبی: در اینجا 'آب و گل' استعاره از جسم و تن خاکی انسان است که با دمیدنِ روحِ عشق، ارزش می‌یابد.

غنچهٔ دل گرفته را از نفسم گره گشای تازه کن از نسیم من داغ درون لاله را

دلی را که همچون غنچه‌ای بسته و گرفته است، با همان نَفَسِ الهیِ من باز کن و گره‌گشایی نما، و همان‌طور که نسیم، داغِ روی لاله را طراوت می‌بخشد، با نسیمِ حضورِ خود، اندوهِ درونیِ مرا نیز به طراوت و زیبایی تبدیل کن.

نکته ادبی: واژه 'گره گشای' به معنای بازکننده عقده و مشکل است و در اینجا به شکوفاییِ روحانی اشاره دارد.

می گذرد خیال من از مه و مهر و مشتری تو بکمین چه خفته ای صید کن این غزاله را

خیال و اندیشه‌ی بلندپروازِ من از ماه و خورشید و سیاره‌ی مشتری (مراتب عالی آسمانی) هم عبور می‌کند؛ تو چرا در کمین نشسته‌ای و غافلی؟ برخیز و این آهویِ تندرو (خیالِ بلندِ مرا) شکار کن و در بندِ عشقِ خود درآور.

نکته ادبی: غزاله (آهوبره) استعاره از خیالِ لطیف، سریع‌السیر و گریزپای شاعر است که آسمان‌ها را در می‌نوردد.

خواجهٔ من نگاه دار آبروی گدای خویش آنکه ز جوی دیگران پر نکند پیاله را

ای سرور و صاحبِ اختیارِ من، آبرویِ این گدایِ درگاهت را حفظ کن؛ چرا که من همان کسی هستم که جامِ وجودم را از جویِ آبِ دیگران (غیر از تو) پر نمی‌کنم و چشم‌داشت به کسی جز تو ندارم.

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای آقا، سرور و مراد است که خطاب به معشوقِ مطلق به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب و گل

اشاره به جسم مادی انسان که در برابر روحِ الهی ناچیز است.

تلمیح و تصویرسازی نجومی مه و مهر و مشتری

اشاره به افلاک و کرات آسمانی برای نشان دادنِ بلندپروازیِ خیالِ شاعر.

نماد غزاله

نمادِ روح یا خیالِ تیزرو و سرکشی که تنها توسط معشوقِ حقیقی قابل مهار و صید است.

کنایه خاک هزار ساله

کنایه از وجودِ خفته، قدیمی و دور افتاده از حقیقت.