زبور عجم

اقبال لاهوری

درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست؟

اقبال لاهوری
درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست؟ سبو ز ماست ولی باده در سبو ز کجاست؟
گرفتم اینکه جهان خاک و ما کف خاکیم به ذره ذره ما درد جستجو ز کجاست؟
نگاه ما به گریبان کهکشان افتد جنون ما ز کجا شور های و هو ز کجاست؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی پرسش‌گرانه و فلسفی به واکاوی سرچشمه‌ی میل، اشتیاق و بی‌قراریِ درونی انسان می‌پردازند. شاعر در پی یافتنِ پاسخی برای این پارادوکس است که چگونه موجودی فانی و ساخته شده از خاک، می‌تواند این‌چنین سرشار از آرزو، جنون و شورِ جست‌وجو باشد که حتی پهنه‌ی کهکشان‌ها نیز برایش تنگ آید.

شاعر با نگاهی حیرت‌زده، بدنِ انسان را ظرفی (سبو) می‌بیند که گوهری ناشناخته و مقدس (باده/معنا) در آن ریخته شده است و این پرسشِ بنیادین را مطرح می‌کند که منشأ این تضادِ آشکار میانِ حقارتِ جسم و عظمتِ روح کجاست.

معنای روان

درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست؟ سبو ز ماست ولی باده در سبو ز کجاست؟

این اشتیاق و سوزِ آرزو که در وجود ما می‌جوشد، ریشه‌اش کجاست؟ ما تن و وجود خود را داریم، اما این جان و معنای ارزشمندی که در درونمان جای گرفته، از کجا آمده است؟

نکته ادبی: استعاره از سبو به عنوان کالبد جسمانی و باده به عنوان روح یا حقیقتِ الهی که در کالبد جای گرفته است.

گرفتم اینکه جهان خاک و ما کف خاکیم به ذره ذره ما درد جستجو ز کجاست؟

اگر بپذیریم که کل جهان تنها خاک است و ما نیز مشتی از این خاک ناچیز هستیم، باز هم این پرسش باقی است که چرا در تک‌تک ذرات وجود ما، چنین دردِ عمیق و بی‌پایانی برای جست‌وجو و یافتنِ حقیقت وجود دارد؟

نکته ادبی: تضاد میان مفهوم خاک (پستی و فنا) و درد جست‌وجو (تعالی و ابدیت) که نشان‌دهنده تضاد وجودی انسان است.

نگاه ما به گریبان کهکشان افتد جنون ما ز کجا شور های و هو ز کجاست؟

نگاه حیران ما وقتی به بیکرانگی کهکشان‌ها می‌افتد، در حیرت می‌مانیم؛ واقعاً این جنون و این فریادهای بلندِ پرسش‌گرانه که از جان ما برمی‌خیزد، از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

نکته ادبی: استعاره و تشخیص در ترکیب گریبان کهکشان، که به وسعت و ابهت آسمان‌ها اشاره دارد تا حقارت انسان را در برابر عظمت هستی نشان دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره سبو و باده

سبو نماد جسم فانی و باده نماد روح یا حقیقتِ متعالی است که در آن نهفته است.

تضاد خاک و درد جستجو

تقابل میان ماهیت مادی و خاکی انسان و آرزوهای بلندپروازانه و جستجوگرانه او که با منطق مادی سازگار نیست.

پرسش انکاری ز کجاست؟

تکرار این پرسش در پایان هر بند برای تاکید بر حیرت شاعر و بی‌جواب ماندن معمای هستی و منشأ روحی انسان.