رموز بیخودی

اقبال لاهوری

عرض حال مصنف بحضور رحمة للعالمین

اقبال لاهوری
ای ظهور تو شباب زندگی جلوه ات تعبیر خواب زندگی
ای زمین از بارگاهت ارجمند آسمان از بوسهٔ بامت بلند
شش جهت روشن ز تاب روی تو ترک و تاجیک و عرب هندوی تو
از تو بالا پایهٔ این کائنات فقر تو سرمایهٔ این کائنات
در جهان شمع حیات افروختی بندگان را خواجگی آموختی
بی تو از نابودمندیها خجل پیکران این سرای آب و گل
تا دم تو آتشی از گل گشود توده های خاک را آدم نمود
ذره دامن گیر مهر و ماه شد یعنی از نیروی خویش آگاه شد
تا مرا افتاد بر رویت نظر از اب و ام گشتهٔ ئی محبوب تر
عشق در من آتشی افروخت است فرصتش بادا که جانم سوخت است
ناله ئی مانند نی سامان من آن چراغ خانهٔ ویران من
از غم پنهان نگفتن مشکل است باده در مینا نهفتن مشکل است
مسلم از سر نبی بیگانه شد باز این بیت الحرم بتخانه شد
از منات و لات و عزی و هبل هر یکی دارد بتی اندر بغل
شیخ ما از برهمن کافر تر است زانکه او را سومنات اندر سر است
رخت هستی از عرب برچیده ئی در خمستان عجم خوابیده ئی
شل ز برفاب عجم اعضای او سرد تر از اشک او صهبای او
همچو کافر از اجل ترسنده ئی سینه اش فارغ ز قلب زنده ئی
نعشش از پیش طبیبان برده ام در حضور مصطفی آورده ام
مرده بود از آب حیوان گفتمش سری از اسرار قرآن گفتمش
داستانی گفتم از یاران نجد نکهتی آوردم از بستان نجد
محفل از شمع نوا افروختم قوم را رمز حیات آموختم
گفت بر ما بندد افسون فرنگ هست غوغایش ز قانون فرنگ
ای بصیری را ردا بخشنده ئی بربط سلما مرا بخشنده ئی
ذوق حق ده این خطا اندیش را اینکه نشناسد متاع خویش را
گر دلم آئینهٔ بی جوهر است ور بحرفم غیر قرآن مضمر است
ای فروغت صبح اعصار و دهور چشم تو بینندهٔ ما فی الصدور
پردهٔ ناموس فکرم چاک کن این خیابان را ز خارم پاک کن
تنگ کن رخت حیات اندر برم اهل ملت را نگهدار از شرم
سبز کشت نابسامانم مکن بهره گیر از ابر نیسانم مکن
خشک گردان باده در انگور من زهر ریز اندر می کافور من
روز محشر خوار و رسوا کن مرا بی نصیب از بوسهٔ پا کن مرا
گر در اسرار قرآن سفته ام با مسلمانان اگر حق گفته ام
ایکه از احسان تو ناکس ، کس است یک دعایت مزد گفتارم بس است
عرض کن پیش خدای عزوجل عشق من گردد هم آغوش عمل
دولت جان حزین بخشیده ئی بهره ئی از علم دین بخشیده ئی
در عمل پاینده تر گردان مرا آب نیسانم گهر گردان مرا
رخت جان تا در جهان آورده ام آرزوی دیگری پرورده ام
همچو دل در سینه ام آسوده است محرم از صبح حیاتم بوده است
از پدر تا نام تو آموختم آتش این آرزو افروختم
تا فلک دیرینه تر سازد مرا در قمار زندگی بازد مرا
آرزوی من جوان تر می شود این کهن صهبا گران تر می شود
این تمنا زیر خاکم گوهر است در شبم تاب همین یک اختر است
مدتی با لاله رویان ساختم عشق با مرغوله مویان باختم
باده ها با ماه سیمایان زدم بر چراغ عافیت دامان زدم
برقها رقصید گرد حاصلم رهزنان بردند کالای دلم
این شراب از شیشهٔ جانم نریخت این زر سارا ز دامانم نریخت
عقل آزر پیشه ام زنار بست نقش او در کشور جانم نشست
سالها بودم گرفتار شکی از دماغ خشک من لاینفکی
حرفی از علم الیقین ناخوانده ئی در گمان آباد حکمت مانده ئی
ظلمتم از تاب حق بیگانه بود شامم از نور شفق بیگانه بود
این تمنا در دلم خوابیده ماند در صدف مثل گهر پوشیده ماند
آخر از پیمانهٔ چشمم چکید در ضمیر من نواها آفرید
ای ز یاد غیر تو جانم تهی بر لبش آرم اگر فرمان دهی
زندگی را از عمل سامان نبود پس مرا این آرزو شایان نبود
شرم از اظهار او آید مرا شفقت تو جرأت افزاید مرا
هست شأن رحمتت گیتی نواز آرزو دارم که میرم در حجاز
مسلمی از ماسوا بیگانه ئی تا کجا زناری بتخانه ئی
حیف چون او را سرآید روزگار پیکرش را دیر گیرد در کنار
از درت خیزد اگر اجزای من وای امروزم خوشا فردای من
فرخا شهری که تو بودی در آن ای خنک خاکی که آسودی در آن
«مسکن یار است و شهر شاه من پیش عاشق این بود حب الوطن»
کوکبم را دیدهٔ بیدار بخش مرقدی در سایهٔ دیوار بخش
تا بیاساید دل بی تاب من بستگی پیدا کند سیماب من
با فلک گویم که آرامم نگر دیده ئی آغازم ، انجامم نگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار جلوه‌گاهِ ارادتِ عمیق و اندیشمندانه شاعر به ساحت مقدس پیامبر اسلام (ص) است؛ در این سروده‌ها، پیامبر نه تنها به عنوان یک شخصیت تاریخی، بلکه به مثابه سرچشمه‌ی حیات، معنابخشِ هستی و راهنمایِ معنوی برایِ بیداریِ امت اسلام تصویر می‌شود. شاعر با نگاهی اصلاح‌گرایانه و انتقادی، زوالِ وضعیتِ کنونی مسلمانان را ناشی از دوری از آموزه‌هایِ اصیلِ نبوی و غرق شدن در اوهام و تقلید از فرهنگ‌هایِ بیگانه می‌داند.

فضایِ حاکم بر این ابیات، تلفیقی از سوزِ عرفانی و شورِ اجتماعی است. شاعر با زبانی صریح و گاه تند، به خرافات و انحرافاتِ مذهبیِ زمانه می‌تازد و در عین حال، با تواضعی عاشقانه از درگاهِ نبوی طلبِ بینش و رستگاری می‌کند تا دوباره عشق و عمل را در کالبدِ بی‌جانِ جامعه‌یِ اسلامی بدمد و اصالتِ انسانی و ایمانی را به آن بازگرداند.

معنای روان

ای ظهور تو شباب زندگی جلوه ات تعبیر خواب زندگی

ظهور تو همان حیاتی است که به زندگی شور و جوانی می‌بخشد و جلوه‌ی وجودت، تعبیر و تحقق بخشیدن به تمام آرزوهای زیستن است.

نکته ادبی: شباب به معنای جوانی است و در اینجا استعاره از طراوت و سرزندگی است.

ای زمین از بارگاهت ارجمند آسمان از بوسهٔ بامت بلند

ای پیامبر، زمین به واسطه‌ی وجودِ درگاهِ با عظمت تو اعتبار یافته و آسمان به خاطرِ نزدیکی به جایگاه تو، بلندمرتبه و سرافراز گشته است.

نکته ادبی: تضاد میان زمین و آسمان برای نشان دادنِ شمولِ عظمتِ نبوی است.

شش جهت روشن ز تاب روی تو ترک و تاجیک و عرب هندوی تو

شش جهتِ عالم به واسطه‌ی نورِ رخسارِ تو روشن شده و تمام اقوام، از ترک و تاجیک و عرب، همچون خدمتکارانِ تو هستند.

نکته ادبی: هندو در اینجا کنایه از خدمتگزار و مطیع است.

از تو بالا پایهٔ این کائنات فقر تو سرمایهٔ این کائنات

پایه‌ی هستیِ این جهان به واسطه‌ی تو استوار است و فقرِ معنویِ تو (فنا در برابر حق)، سرمایه‌ی اصلیِ کائنات است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث فخري (الفقر فخری) دارد.

در جهان شمع حیات افروختی بندگان را خواجگی آموختی

تو بودی که شمعِ زندگی را در این جهان روشن کردی و به بندگان، رسمِ بزرگی و آقایی (کرامت انسانی) را آموختی.

نکته ادبی: خواجگی به معنای سروری و بزرگی است.

بی تو از نابودمندیها خجل پیکران این سرای آب و گل

اگر تو نبودی، پیکرِ خاکیِ انسان‌ها از حقارت و ناچیزیِ وجودشان شرمسار می‌بود.

نکته ادبی: آب و گل استعاره از تنِ خاکیِ انسان است.

تا دم تو آتشی از گل گشود توده های خاک را آدم نمود

وقتی دَمِ مسیحاییِ تو آتشی از عشق در دلِ خاک افکند، توده‌هایِ گل و لایِ بی‌جان را به انسانِ واقعی تبدیل کرد.

نکته ادبی: آتشِ گل گشودن استعاره از بیداریِ معنوی است.

ذره دامن گیر مهر و ماه شد یعنی از نیروی خویش آگاه شد

ذره‌ی ناچیز، دامانِ خورشید و ماه را گرفت؛ یعنی از توانمندی‌هایِ نهفته و پنهانِ وجودِ خویش آگاه شد.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ کمالِ انسانی از مرتبه‌یِ پستی به اوج.

تا مرا افتاد بر رویت نظر از اب و ام گشتهٔ ئی محبوب تر

از لحظه‌ای که چشمم به تو افتاد، تو از پدر و مادرم نیز برایم محبوب‌تر شدی.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از حماسی به عاشقانه و شخصی.

عشق در من آتشی افروخت است فرصتش بادا که جانم سوخت است

عشقِ تو آتشی در من برانگیخته که ای کاش مهلتی می‌بود تا این جانِ مرا تماماً بسوزاند.

نکته ادبی: اشتیاق برای فنا شدن در معشوق.

ناله ئی مانند نی سامان من آن چراغ خانهٔ ویران من

ناله‌ای که اکنون سامانِ وجودِ من است، همان چراغِ روشنی است که در خانه‌ی ویرانِ دلِ من می‌تابد.

نکته ادبی: تشبیه ناله به چراغ در مقامِ روشنگریِ باطن.

از غم پنهان نگفتن مشکل است باده در مینا نهفتن مشکل است

پنهان کردنِ غم و عشق ممکن نیست، همان‌طور که پنهان کردنِ باده در ظرفِ شیشه‌ای (مینا) ممکن نیست و خود را نمایان می‌کند.

نکته ادبی: مینا به معنای شیشه و جام است.

مسلم از سر نبی بیگانه شد باز این بیت الحرم بتخانه شد

مسلمان از حقیقتِ نبوی فاصله گرفته و خانه‌یِ دل (بیت‌الحرم) که جایگاهِ خدا بود، دوباره به بت‌خانه تبدیل شده است.

نکته ادبی: تلمیح به واقعه‌یِ دوران جاهلیت.

از منات و لات و عزی و هبل هر یکی دارد بتی اندر بغل

هر مسلمانی اکنون بت‌هایی همچون منات و لات و عزی و هبل (نمادهایِ هوا و هوس و دنیاپرستی) را در بغل گرفته و پرستش می‌کند.

نکته ادبی: اسامیِ بت‌هایِ جاهلی نمادِ انحرافاتِ فکری هستند.

شیخ ما از برهمن کافر تر است زانکه او را سومنات اندر سر است

شیخِ ما از کافرِ برهمن نیز بدتر است، زیرا او هنوز درگیرِ سومناتِ (بت‌کده‌یِ) ذهنی و خرافاتِ خویش است.

نکته ادبی: سومنات نمادِ بت‌پرستیِ باطنی است.

رخت هستی از عرب برچیده ئی در خمستان عجم خوابیده ئی

حقیقتِ وجود و ایمان از میانِ اعراب رخت بربسته و تو در خمستان و مستیِ عجم (ایرانیان) به خوابِ غفلت فرو رفته‌ای.

نکته ادبی: خمستان کنایه از دنیایِ وهم و مستیِ غیرِ حقیقی است.

شل ز برفاب عجم اعضای او سرد تر از اشک او صهبای او

اعضایِ بدنِ او از سردیِ باورهایِ سستِ عجم سست شده و شرابش نیز سردتر از اشکِ سردِ اوست.

نکته ادبی: سردی در اینجا کنایه از بی‌رمقی و بی‌ایمانی است.

همچو کافر از اجل ترسنده ئی سینه اش فارغ ز قلب زنده ئی

او همچون کافر از مرگ می‌هراسد و سینه‌اش از قلبِ زنده‌یِ ایمانی تهی است.

نکته ادبی: فارغ بودنِ سینه کنایه از بی‌دلی و نبودِ شورِ معنوی است.

نعشش از پیش طبیبان برده ام در حضور مصطفی آورده ام

نعشِ بی‌جانِ او را از پیشِ طبیبانِ (مدعیانِ اصلاح) برداشتم و به محضرِ پیامبر آوردم.

نکته ادبی: طبیب کنایه از مدعیانِ دانایی است.

مرده بود از آب حیوان گفتمش سری از اسرار قرآن گفتمش

چون مرده بود، از آبِ حیات (قرآن) برایش گفتم و اسرارِ نهفته‌یِ آن را برایش بازگو کردم.

نکته ادبی: آب حیوان کنایه از کلامِ وحی است.

داستانی گفتم از یاران نجد نکهتی آوردم از بستان نجد

داستانی از یارانِ نجد (صحرا) بازگو کردم و رایحه‌ای از بوستانِ اصیلِ آن دیار برایش آوردم.

نکته ادبی: نجد کنایه از سرزمینِ وحی و اصالت است.

محفل از شمع نوا افروختم قوم را رمز حیات آموختم

محفلِ تاریک را با شمعِ گفتارم روشن کردم و به قوم، رمزِ زیستن و حیاتِ واقعی را آموختم.

نکته ادبی: نوا کنایه از سخنِ حق است.

گفت بر ما بندد افسون فرنگ هست غوغایش ز قانون فرنگ

گفتند که افسونِ تمدنِ غرب بر ما بند شده و این هیاهویی که می‌شنویم، ناشی از قوانینِ آنان است.

نکته ادبی: قانونِ فرنگ نمادِ استعمارِ فکری است.

ای بصیری را ردا بخشنده ئی بربط سلما مرا بخشنده ئی

ای کسی که به چشمِ بصیرت، ردا و پوششِ کمال می‌بخشی، به من نیز تواناییِ درکِ نغمه‌هایِ مقدس را عطا کن.

نکته ادبی: بربطِ سلما نمادِ موسیقیِ عرفانی و معنوی است.

ذوق حق ده این خطا اندیش را اینکه نشناسد متاع خویش را

به این انسانِ خطاکار که متاعِ خویش (فطرتِ پاک) را نمی‌شناسد، ذوق و شوقِ فهمِ حق را عطا کن.

نکته ادبی: متاعِ خویش کنایه از گوهرِ انسانیت است.

گر دلم آئینهٔ بی جوهر است ور بحرفم غیر قرآن مضمر است

اگر دلم همچون آینه‌ای است که جلا ندارد و اگر در کلامم سخنی غیر از قرآن نهفته است (باید اصلاح شوم).

نکته ادبی: مضمر به معنایِ پنهان شده در ضمیر است.

ای فروغت صبح اعصار و دهور چشم تو بینندهٔ ما فی الصدور

ای که درخششِ تو صبحِ تمامِ اعصار است، چشمِ تو به اعماقِ درونِ ما آگاه و بینا است.

نکته ادبی: ما فی الصدور اشاره به اسرارِ درونی انسان‌هاست.

پردهٔ ناموس فکرم چاک کن این خیابان را ز خارم پاک کن

پرده‌یِ تظاهر و ریا را از فکرِ من کنار بزن و این راهِ زندگیِ مرا از خارِ گناهان و افکارِ بیهوده پاک گردان.

نکته ادبی: ناموس در اینجا به معنایِ ریا و تزویر است.

تنگ کن رخت حیات اندر برم اهل ملت را نگهدار از شرم

عمرِ مرا در آغوشِ خود محدود و متمرکز کن و اهلِ این ملت را از شرمندگی و رسوایی حفظ فرما.

نکته ادبی: تنگ کردنِ رختِ حیات کنایه از جهت‌دهی و مراقبتِ معنوی است.

سبز کشت نابسامانم مکن بهره گیر از ابر نیسانم مکن

مرا در ناپایداری و پریشانی رها مکن و از رحمتِ بارانِ الهی بی‌نصیبم مگذار.

نکته ادبی: ابرِ نیسان نمادِ رحمتِ الهی است.

خشک گردان باده در انگور من زهر ریز اندر می کافور من

اگر قرار است به راهِ خطا بروم، باده‌یِ در انگورِ مرا خشک و زهرآگین گردان تا گرفتار نشوم.

نکته ادبی: کافور نمادِ سردی و مرگ است.

روز محشر خوار و رسوا کن مرا بی نصیب از بوسهٔ پا کن مرا

اگر از راهِ تو دور افتادم، در روزِ قیامت مرا خوار کن اما از بوسه‌یِ پایِ تو محرومم مکن.

نکته ادبی: تضاد میانِ خوار شدن و رسیدن به وصال.

گر در اسرار قرآن سفته ام با مسلمانان اگر حق گفته ام

اگر در اسرارِ قرآن کاوش کرده‌ام و اگر با مسلمانان سخنِ حق گفته‌ام (پس مرا بپذیر).

نکته ادبی: سفته‌ام به معنایِ سوراخ کردنِ مروارید است که کنایه از کشفِ اسرار است.

ایکه از احسان تو ناکس ، کس است یک دعایت مزد گفتارم بس است

ای که به برکتِ احسانِ تو، آدمِ ناچیز، شخصیتی بزرگ می‌شود، همین که یک دعایِ تو در حقم باشد، پاداشِ تمامِ سخنانم است.

نکته ادبی: ناکس به معنایِ پست و بی‌مقدار است.

عرض کن پیش خدای عزوجل عشق من گردد هم آغوش عمل

در پیشگاهِ خداوندِ متعال اینگونه شفاعت کن که عشقِ من به تو، با عملِ صالح همراه گردد.

نکته ادبی: عشق و عمل پیوندِ اصلیِ اندیشه‌ی اقبال است.

دولت جان حزین بخشیده ئی بهره ئی از علم دین بخشیده ئی

تو به من جانِ غمگین اما ارزشمندی بخشیدی و بهره‌ای از علمِ دین را در قلبم جای دادی.

نکته ادبی: دولتِ جان به معنایِ ثروتِ معنوی است.

در عمل پاینده تر گردان مرا آب نیسانم گهر گردان مرا

مرا در مقامِ عمل استوار و پایدار گردان و همچون قطره‌یِ بارانی که در صدف گهر می‌شود، مرا به گوهرِ وجودی برسان.

نکته ادبی: آبِ نیسان وقتی در صدف قرار گیرد تبدیل به مروارید می‌شود.

رخت جان تا در جهان آورده ام آرزوی دیگری پرورده ام

از همان لحظه‌ای که پا به این جهان گذاشتم، آرزویِ دیگری (وصال به حق) را در دل پرورانده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به آرزویِ دیرینه‌یِ شاعر.

همچو دل در سینه ام آسوده است محرم از صبح حیاتم بوده است

این آرزو در سینه‌ام همچون دل، آرام گرفته و از همان آغازِ زندگی، محرمِ اسرارم بوده است.

نکته ادبی: محرم بودنِ آرزو با صبحِ حیات نشانه‌یِ ازلی بودنِ آن است.

از پدر تا نام تو آموختم آتش این آرزو افروختم

از پدرم تا نامِ تو را آموختم، آتشِ این آرزویِ وصال در وجودم شعله‌ور شد.

نکته ادبی: یادآوریِ ریشه‌هایِ تربیتیِ شاعر.

تا فلک دیرینه تر سازد مرا در قمار زندگی بازد مرا

هرچه فلک عمرم را طولانی‌تر و دیرینه‌تر کند، مرا بیشتر در قمارِ این زندگی به بازی می‌گیرد.

نکته ادبی: قمارِ زندگی کنایه از گذرا بودن و آزمون‌هایِ روزگار است.

آرزوی من جوان تر می شود این کهن صهبا گران تر می شود

این تمنایِ من با گذشتِ زمان جوان‌تر می‌شود و این شرابِ کهن (عشق)، پربها‌تر می‌گردد.

نکته ادبی: صهبا استعاره از عشقِ الهی است.

این تمنا زیر خاکم گوهر است در شبم تاب همین یک اختر است

این آرزو حتی زیرِ خاک هم گوهرِ وجودِ من است و در تاریکیِ شبِ تنهایی‌ام، تنها ستاره‌یِ درخشانِ راهنماست.

نکته ادبی: استعاره از ابدی بودنِ عشق.

مدتی با لاله رویان ساختم عشق با مرغوله مویان باختم

زمانی را با جلوه‌هایِ ظاهریِ زیبا رویان و موهایِ پیچ‌در‌پیچِ آنان سپری کردم (تجربه اندوزی در جوانی).

نکته ادبی: مرغوله مویان کنایه از زیبایی‌هایِ دنیوی است.

باده ها با ماه سیمایان زدم بر چراغ عافیت دامان زدم

شراب‌هایی با زیبارویان نوشیدم و به دنبالِ امنیتِ ظاهریِ دنیوی دویدم.

نکته ادبی: چراغِ عافیت کنایه از امنیتِ کاذبِ دنیوی است.

برقها رقصید گرد حاصلم رهزنان بردند کالای دلم

برق‌هایِ فریبنده‌یِ دنیا دورِ هستیِ من رقصیدند و دزدان (هوس‌ها)، کالایِ دلِ مرا ربودند.

نکته ادبی: رهزنان استعاره از هوس‌ها و وسوسه‌هایِ شیطانی است.

این شراب از شیشهٔ جانم نریخت این زر سارا ز دامانم نریخت

این شرابِ حقیقت از شیشه‌یِ جانِ من جاری نشد و این زرِ خالص (ایمانِ ناب) از دامنم نریخت (آنها غیرِ حقیقی بودند).

نکته ادبی: زرِ سارا به معنایِ طلایِ ناب و خالص است.

عقل آزر پیشه ام زنار بست نقش او در کشور جانم نشست

عقلِ مکارِ من، به من زنارِ کفر بست و تصویرِ خیالی‌اش در کشورِ جانِ من جای گرفت.

نکته ادبی: عقلِ آزر پیشه کنایه از عقلی است که به جایِ نور، بت می‌سازد.

سالها بودم گرفتار شکی از دماغ خشک من لاینفکی

سال‌ها در بندِ شک و تردید بودم و از دماغِ خشک (کبر و غرورِ علمی) نتوانستم رهایی یابم.

نکته ادبی: دماغِ خشک کنایه از تکبرِ فکری است.

حرفی از علم الیقین ناخوانده ئی در گمان آباد حکمت مانده ئی

حتی یک کلمه از علمِ یقینی (معرفتِ قلبی) نخواندی و همچنان در سرزمینِ توهماتِ فلسفیِ خشک مانده‌ای.

نکته ادبی: گمان‌آبادِ حکمت کنایه از فلسفه‌بافی‌هایِ بی‌روح است.

ظلمتم از تاب حق بیگانه بود شامم از نور شفق بیگانه بود

در گذشته، روح و جان من از شناخت حق و حقیقت بی‌خبر بود و شامگاه عمرم نیز از نورِ هدایت و روشناییِ معنوی نصیبی نداشت.

نکته ادبی: شام در اینجا استعاره از دوران غفلت یا پایان عمر است و شفق به معنای نوری است که پیش از طلوع یا پس از غروب پدیدار می‌شود.

این تمنا در دلم خوابیده ماند در صدف مثل گهر پوشیده ماند

این آرزوی زیارت و قرب، همچون رازی در اعماق دلم خفته بود و مانند مرواریدی در صدف، پوشیده و پنهان باقی مانده بود.

نکته ادبی: تشبیه آرزو به گهر و دل به صدف، از تصاویر کلاسیک برای بیان ارزشمندی و نهان بودنِ یک خواسته قلبی است.

آخر از پیمانهٔ چشمم چکید در ضمیر من نواها آفرید

سرانجام، این شوقِ نهان از مسیر چشمانم (به شکل اشک) جاری شد و در اعماق وجودم نغمه‌ها و شور و حالی تازه پدید آورد.

نکته ادبی: اشاره به پیوند میان اشک ریختن و به کمال رسیدنِ احساسات عرفانی.

ای ز یاد غیر تو جانم تهی بر لبش آرم اگر فرمان دهی

ای خدایی که با یاد تو، جانم از هر فکر دیگری خالی شده است؛ اگر تو فرمان دهی، من این آرزوی خود را بر زبان خواهم آورد.

نکته ادبی: تأکید بر عبودیت و ادب در برابر خداوند؛ شاعر حتی برای بیان آرزو نیز منتظر اذن الهی است.

زندگی را از عمل سامان نبود پس مرا این آرزو شایان نبود

چرا که زندگی من با عملِ نیک و کارهای شایسته سامان نیافته بود، بنابراین من خود را لایق و شایسته چنین آرزوی بزرگی نمی‌دیدم.

نکته ادبی: اعتراف به تقصیر که نشانه تواضع و شکست‌نفسی شاعر است.

شرم از اظهار او آید مرا شفقت تو جرأت افزاید مرا

از بیان و اظهارِ این آرزو احساس شرم می‌کنم، اما شفقت و مهربانیِ تو است که به من جرأت می‌دهد تا خواسته‌ام را مطرح کنم.

نکته ادبی: اشاره به صفت رحمانیت خداوند که دلگرمی اصلی عارف است.

هست شأن رحمتت گیتی نواز آرزو دارم که میرم در حجاز

شأن و مقامِ رحمت تو، جهانی را می‌نوازد؛ پس من نیز آرزو دارم که مرگ و پایانِ زندگی‌ام در سرزمین حجاز باشد.

نکته ادبی: گیتی‌نواز وصفِ رحمت خداوند است که به همه موجودات گستردگی دارد.

مسلمی از ماسوا بیگانه ئی تا کجا زناری بتخانه ئی

تو که خود را مسلمان می‌دانی و از غیرِ خدا بیزاری، پس تا کی می‌خواهی به بت‌خانه‌ی دنیا و وابستگی‌های مادی دل‌بسته بمانی؟

نکته ادبی: زنار کنایه از وابستگی به غیر خدا و بتخانه نماد دنیای مادی است که در برابر اسلام (تسلیم حق) قرار دارد.

حیف چون او را سرآید روزگار پیکرش را دیر گیرد در کنار

جای تأسف است که وقتی عمرِ چنین انسانی به پایان می‌رسد، پیکرش در همین دنیای فانی (دیر) دفن و اسیر شود.

نکته ادبی: دیر به معنای صومعه یا عبادتگاه است که اینجا کنایه از دنیای مادی و غیرِ جایگاهِ مقدس است.

از درت خیزد اگر اجزای من وای امروزم خوشا فردای من

اگر اجزای وجود من در آستانِ درگاهِ تو شکل بگیرد (و در آنجا دفن شود)، اگر امروز در دنیا غمگین و ناخوش باشم، فردایِ قیامت بسیار شادمان خواهم بود.

نکته ادبی: تضاد میان امروز (دنیای فانی) و فردا (آخرت) برای بیانِ رستگاری ابدی.

فرخا شهری که تو بودی در آن ای خنک خاکی که آسودی در آن

چه شهری خجسته و مبارک است آن شهری که تو در آن حضور داشتی؛ و چه خاکِ پاک و گوارایی است آن خاکی که تو در آن آرام گرفتی.

نکته ادبی: خنک در اینجا به معنای مبارک و خوش‌یمن است.

«مسکن یار است و شهر شاه من پیش عاشق این بود حب الوطن»

عاشق می‌گوید: «محل سکونتِ محبوب، شهرِ من و پادشاهِ من است؛ از دیدگاه یک عاشق، این است معنای واقعیِ دوست داشتنِ وطن.»

نکته ادبی: اشاره به حدیث «حب الوطن من الایمان» که در اینجا به معنای عرفانی (محل حضور محبوب) تفسیر شده است.

کوکبم را دیدهٔ بیدار بخش مرقدی در سایهٔ دیوار بخش

به ستاره‌ی بختِ من نگاهی کن و به آن بینایی ببخش؛ و مرقدی برایم در سایه‌سارِ دیوارِ حریمِ تو عطا کن.

نکته ادبی: کوکب کنایه از طالع و سرنوشتِ انسان است.

تا بیاساید دل بی تاب من بستگی پیدا کند سیماب من

تا دلِ ناآرامِ من در آنجا به آرامش برسد و وجودِ متلاطم و بی‌قرار من (سیماب) در آن مکان مقدس، ثبات و سکون بیابد.

نکته ادبی: سیماب (جیوه) نماد بی‌قراری و ناآرامی است که شاعر آرزو دارد به ثبات تبدیل شود.

با فلک گویم که آرامم نگر دیده ئی آغازم ، انجامم نگر

با آسمان می‌گویم که به آرامشِ من بنگر؛ به آغاز و پایانِ کار من نگاه کن که چگونه با تو گره خورده است.

نکته ادبی: آغاز و انجام در اینجا به معنای کل مسیر زندگی و سرنوشت شاعر است که به محوریتِ محبوب است.