جاویدنامه

اقبال لاهوری

ارض ملک خداست

اقبال لاهوری
سر گذشت آدم اندر شرق و غرب بهر خاکی فتنه های حرب و ضرب
یک عروس و شوهر او ما همه آن فسونگر بی همه هم با همه
عشوه های او همه مکر و فن است نی از آن تو نه از آن من است
در نسازد با تو این سنگ و حجر این ز اسباب حضر تو در سفر
اختلاط خفته و بیدار چیست ثابتی را کار با سیار چیست
حق زمین را جز متاع ما نگفت این متاع بی بها مفت است مفت
ده خدایا نکته ئی از من پذیر رزق و گور از وی بگیر او را مگیر
صحبتش تا کی تو بود و او نبود تو وجود و او نمود بی وجود
تو عقابی طایف افلاک شو بال و پر بگشا و پاک از خاک شو
باطن «الارض ﷲ» ظاهر است هر که این ظاهر نبیند کافر است
من نگویم در گذر از کاخ و کوی دولت تست این جهان رنگ و بوی
دانه دانه گوهر از خاکش بگیر صید چون شاهین ز افلاکش بگیر
تیشهٔ خود را به کهسارش بزن نوری از خود گیر و بر نارش بزن
از طریق آزری بیگانه باش بر مراد خود جهان نو تراش
دل به رنگ و بوی و کاخ و کو مده دل حریم اوست جز با او مده
مردن بی برگ و بی گور و کفن گم شدن در نقره و فرزند و زن
هر که حرف لااله از بر کند عالمی را گم بخویش اندر کند
فقر جوع و رقص و عریانی کجاست؟ فقر سلطانی است رهبانی کجاست؟