اسرار خودی

اقبال لاهوری

الوقت سیف

اقبال لاهوری
سبز بادا خاک پاک شافعی عالمی سر خوش ز تاک شافعی
فکر او کوکب ز گردون چیده است سیف بران وقت را نامیده است
من چه گویم سر این شمشیر چیست آب او سرمایه دار از زندگیست
صاحبش بالاتر از امید و بیم دست او بیضا تر از دست کلیم
سنگ از یک ضربت او تر شود بحر از محرومی نم بر شود
در کف موسی همین شمشیر بود کار او بالاتر از تدبیر بود
سینه ی دریای احمر چاک کرد قلزمی را خشک مثل خاک کرد
پنجه ی حیدر که خیبر گیر بود قوت او از همین شمشیر بود
گردش گردون گردان دیدنی است انقلاب روز و شب فهمیدنی است
ای اسیر دوش و فردا در نگر در دل خود عالم دیگر نگر
در گل خود تخم ظلمت کاشتی وقت را مثل خطی پنداشتی
باز با پیمانه ی لیل و نهار فکر تو پیمود طول روزگار
ساختی این رشته را زنار دوش گشته ئی مثل بتان باطل فروش
کیمیا بودی و مشت گل شدی سر حق زائیدی و باطل شدی
مسلمی؟ آزاد این زنار باش شمع بزم ملت احرار باش
تو که از اصل زمان آگه نه ئی از حیات جاودان آگه نه ئی
تا کجا در روز و شب باشی اسیر رمز وقت از «لی مع الله» یاد گیر
این و آن پیداست از رفتار وقت زندگی سریست از اسرار وقت
اصل وقت از گردش خورشید نیست وقت جاوید است و خور جاوید نیست
عیش و غم عاشور و هم عید است وقت سر تاب ماه و خورشید است وقت
وقت را مثل مکان گسترده ئی امتیاز دوش و فردا کرده ئی
ای چو بو رم کرده از بستان خویش ساختی از دست خود زندان خویش
وقت ما کو اول و آخر ندید از خیابان ضمیر ما دمید
زنده از عرفان اصلش زنده تر هستی او از سحر تابنده تر
زندگی از دهر و دهر از زندگی است «لاتسبوالدهر» فرمان نبی است
نکته ای می گویمت روشن چو در تا شناسی امتیاز عبد و حر
عبد گردد یاوه در لیل و نهار در دل حر یاوه گردد روزگار
عبد از ایام می باند کفن روز و شب را می تند بر خویشتن
مرد حر خود را ز گل بر می کند خویش را بر روزگاران می تند
عبد چون طایر بدام صبح و شام لذت پرواز بر جانش حرام
سینه ی آزاده ی چابک نفس طایر ایام را گردد قفس
عبد را تحصیل حاصل فطرت است واردات جان او بی ندرت است
از گران خیزی مقام او همان ناله های صبح و شام او همان
دمبدم نو آفرینی کار حر نغمه پیهم تازه ریزد تار حر
فطرتش زحمت کش تکرار نیست جاده ی او حلقه ی پرگار نیست
عبد را ایام زنجیر است و بس بر لب او حرف تقدیر است و بس
همت حر با قضا گردد مشیر حادثات از دست او صورت پذیر
رفته و آینده در موجود او دیرها آسوده اندر زود او
آمد از صوت و صدا پاک این سخن در نمی آید به ادراک این سخن
گفتم و حرفم ز معنی شرمسار شکوه ی معنی که با حرفم چه کار
زنده معنی چون به حرف آمد بمرد از نفس های تو نار او فسرد
نکته ی غیب و حضور اندر دل است رمز ایام و مرور اندر دل است
نغمه ی خاموش دارد ساز وقت غوطه در دل زن که بینی راز وقت
یاد ایامی که سیف روزگار با توانا دستی ما بود یار
تخم دین در کشت دلها کاشتیم پرده از رخسار حق برداشتیم
ناخن ما عقده ی دنیا گشاد بخت این خاک از سجود ما گشاد
از خم حق باده ی گلگون زدیم بر کهن میخانه ها شبخون زدیم
ای می دیرینه در مینای تو شیشه آب از گرمی صهبای تو
از غرور و نخوت و کبر و منی طعنه بر ناداری ما میزنی
جام ما هم زیب محفل بوده است سینه ی ما صاحب دل بوده است
عصر نو از جلوه ها آراسته از غبار پای ما برخاسته
کشت حق سیراب گشت از خون ما حق پرستان جهان ممنون ما
عالم از ما صاحب تکبیر شد از گل ما کعبه ها تعمیر شد
حرف اقرأ حق بما تعلیم کرد رزق خویش از دست ما تقسیم کرد
گرچه رفت از دست ما تاج و نگین ما گدایان را بچشم کم مبین
در نگاه تو زیان کاریم ما کهنه پنداریم ما ، خواریم ما
اعتبار از لااله داریم ما هر دو عالم را نگه داریم ما
از غم امروز و فردا رسته ایم با کسی عهد محبت بسته ایم
در دل حق سر مکنونیم ما وارث موسی و هارونیم ما
مهر و مه روشن ز تاب ما هنوز برقها دارد سحاب ما هنوز
ذات ما آئینهٔ ذات حق است هستی مسلم ز آیات حق است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه اشعار به تبیین فلسفه زمان و تفاوت جوهری میان انسان آزاده (حر) و بنده (عبد) در نگاهی عرفانی و حماسی می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم دینی و تاریخی، زمان را امری فراتر از گردش خورشید و ایام می‌داند و آن را واقعیتی درونی و معنوی ترسیم می‌کند.

درونمایه اصلی اثر، دعوت به بیداری و بازگشت به خویشتن است. شاعر معتقد است که انسان به جای اسارت در بندِ روزمرگی و گذشته و آینده، باید با اتصال به قدرت لایزال الهی، خالقِ زمان و مقدرات خویش باشد و از انفعالِ تکرار دوری گزیند.

در نهایت، این کلام، سرودی است در ستایشِ اراده‌ی انسانی که با نفیِ «تقدیرگرایی منفعلانه»، به دنبال احیای شکوهِ گذشته و ایجادِ دگرگونی‌های بزرگ در جهانِ هستی است، تا انسان بار دیگر جایگاهِ خلافتِ الهی خود را بازیابد.

معنای روان

سبز بادا خاک پاک شافعی عالمی سر خوش ز تاک شافعی

امید که سرزمین و مزارِ شافعی همواره سبز و خرم باشد و جهانیان از شرابِ معرفت و دانشِ او سرمست و شادمان گردند.

نکته ادبی: تاک در اینجا استعاره از علم و معرفت است که مانند شراب مایه مستی و سرگشتگیِ عرفانی است.

فکر او کوکب ز گردون چیده است سیف بران وقت را نامیده است

اندیشه و تفکرِ او چنان بلند است که گویی ستاره‌ای از آسمان چیده و حقیقتِ شمشیرِ تیز و برنده‌ی زمانه را شناخته است.

نکته ادبی: کوکب چیدن کنایه از دسترسی به حقایق والا و آسمانی است.

من چه گویم سر این شمشیر چیست آب او سرمایه دار از زندگیست

من چگونه می‌توانم حقیقتِ این شمشیر را وصف کنم؟ آبِ آن (تیزی و جوهر آن) خود سرچشمه‌ی حیات و زندگی است.

نکته ادبی: آبِ شمشیر در اصطلاحِ کهن به معنای جوهر و درخششِ تیغ است که اینجا به استعاره از حقیقتِ حیاتی یاد شده است.

صاحبش بالاتر از امید و بیم دست او بیضا تر از دست کلیم

صاحب این شمشیر مقامی دارد فراتر از امید و بیمِ دنیایی و دستِ قدرت‌مندِ او در حق‌طلبی، تابناک‌تر از دستِ حضرت موسی (ید بیضا) است.

نکته ادبی: ید بیضا اشاره به معجزه‌ی حضرت موسی دارد؛ نشانه‌ی حقانیت و قدرتِ الهی.

سنگ از یک ضربت او تر شود بحر از محرومی نم بر شود

از ضربتِ شمشیرِ او سنگِ سخت نرم می‌شود و اقیانوس‌ها از فیضِ وجودِ او سیراب می‌شوند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ قدرتِ معنوی و تأثیرگذاریِ صاحبِ تیغ.

در کف موسی همین شمشیر بود کار او بالاتر از تدبیر بود

همین شمشیر در دستانِ حضرت موسی نیز بود و کارهایی که با آن انجام می‌شد، فراتر از توانایی و تدبیرِ عادیِ بشری بود.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ ابزارهای الهی در پیشبردِ رسالتِ انبیا.

سینه ی دریای احمر چاک کرد قلزمی را خشک مثل خاک کرد

او سینه دریای سرخ را شکافت و آبِ عمیق و پهناور را همچون خاکِ خشک، قابلِ عبور کرد.

نکته ادبی: قلزم نامی کهن برای دریا، مخصوصاً دریای سرخ.

پنجه ی حیدر که خیبر گیر بود قوت او از همین شمشیر بود

قدرت و تواناییِ دستِ حضرت علی (حیدر) که فاتحِ دژِ خیبر بود، از همین نیروی الهی و شمشیرِ حقیقت سرچشمه می‌گرفت.

نکته ادبی: پنجه حیدر کنایه از قدرتِ بی‌پایانِ امیرالمؤمنین علی (ع).

گردش گردون گردان دیدنی است انقلاب روز و شب فهمیدنی است

گردشِ چرخِ روزگار دیدنی است و تحولِ مداومِ شب و روز، عبرت‌انگیز و نیازمندِ اندیشه است.

نکته ادبی: گردون گردان اشاره به فلک و تغییراتِ دائمِ آن دارد.

ای اسیر دوش و فردا در نگر در دل خود عالم دیگر نگر

ای کسی که در بندِ دیروز و فردایی، نگاهت را به درونِ خود بدوز و عالمی دیگر را در اعماقِ خویش جستجو کن.

نکته ادبی: دعوت به سیرِ آفاق و انفس و رهایی از بندِ زمانِ خطی.

در گل خود تخم ظلمت کاشتی وقت را مثل خطی پنداشتی

تو در وجودِ خود بذرِ تاریکی و جهل کاشته‌ای و زمان را تنها به شکلِ یک خطِ مستقیمِ محدود تصور کرده‌ای.

نکته ادبی: تخمِ ظلمت استعاره از غفلت و ناآگاهی است.

باز با پیمانه ی لیل و نهار فکر تو پیمود طول روزگار

تو همچنان با پیمانه‌ی محدودِ شب و روز، در حالِ اندازه‌گیریِ طولِ عمر و گذرِ زمان هستی.

نکته ادبی: پیمانه استعاره از ابزارهای محدودِ سنجشِ زمان.

ساختی این رشته را زنار دوش گشته ئی مثل بتان باطل فروش

تو این رشته‌های محدود را به گردن خود آویخته‌ای (مانند زنار) و مانند بت‌پرستانی شده‌ای که کالای باطل را به جای حقیقت می‌فروشند.

نکته ادبی: زنار کنایه از بندگی و اسارت است؛ در اینجا اسارتِ ذهنی به زمان.

کیمیا بودی و مشت گل شدی سر حق زائیدی و باطل شدی

تو که می‌توانستی وجودی باارزش چون کیمیا باشی، به مشتی خاکِ بی‌ارزش بدل شدی و با اینکه زاینده‌ی اسرارِ حقیقت بودی، در دامِ باطل افتادی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کیمیا (ارزشِ بالا) و مشتِ گل (پستی).

مسلمی؟ آزاد این زنار باش شمع بزم ملت احرار باش

اگر مسلمان هستی، از این بندهای اسارت (زنار) آزاد شو و چون شمعی فروزان در محفلِ انسان‌های آزاده باش.

نکته ادبی: احرار جمعِ حر به معنای آزادگان.

تو که از اصل زمان آگه نه ئی از حیات جاودان آگه نه ئی

تو که از حقیقت و جوهرِ زمان بی‌خبری، قطعاً از حیاتِ جاودان و زندگیِ حقیقی نیز ناآگاهی.

نکته ادبی: اصلِ زمان در نگاه شاعر، همان ارتباط با امرِ قدسی است.

تا کجا در روز و شب باشی اسیر رمز وقت از «لی مع الله» یاد گیر

تا به کی می‌خواهی اسیرِ گردشِ روز و شب باشی؟ رازِ زمان را از مفهومِ «لی مع الله» (مقامِ قربِ الهی) بیاموز.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی که نشانگرِ یگانگی با امرِ مطلق و فرازمانی است.

این و آن پیداست از رفتار وقت زندگی سریست از اسرار وقت

این و آن (مظاهرِ دنیا) از نحوه گذرِ زمان آشکار می‌شوند و حقیقتِ زندگی، رازی نهفته در دلِ همین زمان است.

نکته ادبی: اسرارِ وقت اشاره به دانشِ حضوری و قلبی دارد.

اصل وقت از گردش خورشید نیست وقت جاوید است و خور جاوید نیست

ماهیتِ اصلیِ زمان از گردشِ خورشید ناشی نمی‌شود؛ چرا که زمان جاودانه است، اما خورشید فناپذیر است.

نکته ادبی: تفکیکِ زمانِ کیهانی از زمانِ معنوی (مطلق).

عیش و غم عاشور و هم عید است وقت سر تاب ماه و خورشید است وقت

شادی و غم، عاشورا و عید، همه جلوه‌های زمان هستند؛ زمان، حقیقتِ پنهان در پسِ تابشِ ماه و خورشید است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه زمان در ذاتِ خود فراتر از حوادثِ متضاد است.

وقت را مثل مکان گسترده ئی امتیاز دوش و فردا کرده ئی

تو زمان را مانند مکان گسترده و محدود کرده‌ای و تفاوتِ بیهوده‌ای میان دیروز و فردا قائل شده‌ای.

نکته ادبی: مذمتِ نگاهِ تقطیعی و کمی به زمان.

ای چو بو رم کرده از بستان خویش ساختی از دست خود زندان خویش

ای کسی که همچون بویی از باغِ خویش دور افتاده‌ای، با دستِ خود برای خود زندانی ساخته‌ای.

نکته ادبی: تشبیه به بو نشان‌دهنده‌ی دوری از اصل و منشأ است.

وقت ما کو اول و آخر ندید از خیابان ضمیر ما دمید

زمانِ ما که آغاز و انجامی برای آن نیست، از عمقِ ضمیر و درونِ ما جوشیده است.

نکته ادبی: اشاره به منِ درونی که درگیرِ زمانِ مکانیکی نیست.

زنده از عرفان اصلش زنده تر هستی او از سحر تابنده تر

آن وجودی که از عرفان و شناختِ حقیقی زنده است، زنده‌تر از هر چیز است و هستی‌اش از سحرگاه نیز درخشان‌تر است.

نکته ادبی: ارتباطِ مستقیمِ معرفت (عرفان) با حیاتِ حقیقی.

زندگی از دهر و دهر از زندگی است «لاتسبوالدهر» فرمان نبی است

زندگی از روزگار است و روزگار از زندگی؛ پیامبر فرمود: «به روزگار دشنام ندهید»، زیرا زمان خود جلوه‌ی حق است.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ نبویِ «لاتسبوا الدهر» به معنای تقدیسِ زمان.

نکته ای می گویمت روشن چو در تا شناسی امتیاز عبد و حر

نکته‌ای روشن مانند مروارید برایت می‌گویم تا تفاوتِ میانِ بنده و آزاده را دریابی.

نکته ادبی: تشبیه نکته به دُر (مروارید) نشان‌دهنده‌ی ارزش و شفافیتِ کلام.

عبد گردد یاوه در لیل و نهار در دل حر یاوه گردد روزگار

بنده در شب و روز گم می‌شود، اما در دلِ آزاده، روزگارِ بی‌پایان گم و ناپیدا می‌شود (آزاده بر زمان مسلط است).

نکته ادبی: یاوه شدن در اینجا به معنای غرق شدن و محو شدن در چنبره‌ی زمان است.

عبد از ایام می باند کفن روز و شب را می تند بر خویشتن

بنده برای خود از ایام و روزگار کفن می‌بافد و در حصارِ شب و روز خود را زندانی می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از کفن‌بافی به معنای مرگِ تدریجی در بندِ زمان.

مرد حر خود را ز گل بر می کند خویش را بر روزگاران می تند

انسانِ آزاده خود را از بندِ خاک و تعلقات می‌رهاند و هستیِ خود را بر تار و پودِ روزگار می‌تند (بر زمان مسلط می‌شود).

نکته ادبی: تضادِ عملکردِ بنده و آزاده نسبت به بسترِ زمان.

عبد چون طایر بدام صبح و شام لذت پرواز بر جانش حرام

بنده همچون پرنده‌ای است که در دامِ صبح و شام گرفتار شده و لذتِ پروازِ معنوی بر جانش حرام شده است.

نکته ادبی: طایر به معنای پرنده، نمادِ روحِ انسانی است.

سینه ی آزاده ی چابک نفس طایر ایام را گردد قفس

اما سینه‌ی آزاده‌ای که نفسی چالاک و بلند دارد، قفسِ پرنده‌ی زمان می‌شود (بر آن چیره می‌شود).

نکته ادبی: واژگونیِ مفهومِ قفس؛ آزاده اسیر نیست، بلکه زمان را در بندِ خود دارد.

عبد را تحصیل حاصل فطرت است واردات جان او بی ندرت است

تحصیلِ حاصل (کارِ تکراری و بی‌فایده) طبیعتِ بنده است و وارداتِ جانِ او (اندیشه‌ها و کشفیاتش) هیچ ندرت و تازگی ندارد.

نکته ادبی: نقدِ سکون و تکرار در زندگیِ غیرِ خلاق.

از گران خیزی مقام او همان ناله های صبح و شام او همان

به دلیلِ تنبلی و سنگینی، مقامِ او همان است که بود و ناله‌هایش در صبح و شام تفاوتی نمی‌کند.

نکته ادبی: گران‌خیزی به معنای سستی و کاهلی.

دمبدم نو آفرینی کار حر نغمه پیهم تازه ریزد تار حر

کارِ انسانِ آزاده، دم‌به‌دم آفریدنِ نویی است و سازِ او پیوسته نغمه‌های تازه‌ای می‌نوازد.

نکته ادبی: تأکید بر خلاقیتِ مستمر در زندگیِ حر.

فطرتش زحمت کش تکرار نیست جاده ی او حلقه ی پرگار نیست

فطرتِ او درگیرِ تکرار نیست و مسیرِ زندگی‌اش مانندِ دایره‌ی بسته (حلقه پرگار) محدود و تکراری نمی‌باشد.

نکته ادبی: حلقه‌ی پرگار نمادِ تکرار و عدمِ پیشرفت است.

عبد را ایام زنجیر است و بس بر لب او حرف تقدیر است و بس

برای بنده، ایام مانندِ زنجیر است و بر زبانش جز حرفِ تقدیر (جبرگرایی) چیزی نیست.

نکته ادبی: اشاره به تفکرِ جبری که در میانِ جوامعِ راکد رایج است.

همت حر با قضا گردد مشیر حادثات از دست او صورت پذیر

همتِ آزاده با خواستِ الهی (قضا) هم‌سوست و حوادثِ روزگار به دستِ او شکل می‌پذیرند.

نکته ادبی: انسانِ آزاده به جای پذیرشِ منفعلانه تقدیر، آن را با اراده‌ی خود می‌سازد.

رفته و آینده در موجود او دیرها آسوده اندر زود او

گذشته و آینده در وجودِ او حاضرند و تمامِ دیرها در «زود» (حالِ کنونی) او آرام گرفته‌اند.

نکته ادبی: تسلط بر زمان و یکی کردنِ ابعادِ آن در لحظه‌ی حال.

آمد از صوت و صدا پاک این سخن در نمی آید به ادراک این سخن

این سخن از صوت و صدا (مادیات) فراتر است و با ادراکِ معمولیِ عقلی به چنگ نمی‌آید.

نکته ادبی: بیانِ عجزِ زبان از توصیفِ حقایقِ متعالی.

گفتم و حرفم ز معنی شرمسار شکوه ی معنی که با حرفم چه کار

سخن گفتم، اما کلماتم از معنا شرمنده است؛ شکوهِ معنا کجا و محدودیتِ کلماتِ من کجا؟

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان در بیانِ کاملِ حقیقت.

زنده معنی چون به حرف آمد بمرد از نفس های تو نار او فسرد

معنای زنده وقتی در قالبِ حرف در می‌آید، می‌میرد؛ زیرا نفس‌های آلوده‌ی تو گرمای آن را خاموش می‌کند.

نکته ادبی: نقدِ تبدیلِ حقیقتِ پویا به الفاظِ خشک.

نکته ی غیب و حضور اندر دل است رمز ایام و مرور اندر دل است

نکته‌های غیبی و حضوری در قلب جای دارند و رمزِ ایام و گذرِ آن نیز در همان‌جاست.

نکته ادبی: تأکید بر قلب به عنوانِ مرکزِ ادراکِ حقایق.

نغمه ی خاموش دارد ساز وقت غوطه در دل زن که بینی راز وقت

سازِ زمان نغمه‌ای خاموش (بی‌صدا) دارد؛ در دل غوطه بزن تا رازِ زمان را ببینی.

نکته ادبی: دعوت به سکوت و درون‌گرایی برای درکِ حقیقت.

یاد ایامی که سیف روزگار با توانا دستی ما بود یار

یادِ آن روزگاری که شمشیرِ حقیقتِ ما با دستانِ توانایمان یار و همراه بود.

نکته ادبی: فراخوانیِ نوستالژیکِ شکوهِ تاریخیِ تمدنِ اسلامی.

تخم دین در کشت دلها کاشتیم پرده از رخسار حق برداشتیم

ما بذرِ دین را در کشتزارِ دل‌ها کاشتیم و پرده از رویِ حقیقت کنار زدیم.

نکته ادبی: اشاره به رسالتِ تمدن‌سازِ پیشینیان.

ناخن ما عقده ی دنیا گشاد بخت این خاک از سجود ما گشاد

ما با ناخنِ همت، گره‌های پیچیده‌ی دنیا را باز کردیم و بختِ این سرزمین با سجده‌های ما گشوده شد.

نکته ادبی: سجده کنایه از تواضع و اتصال به قدرتِ حق است که منجر به گشایش می‌شود.

از خم حق باده ی گلگون زدیم بر کهن میخانه ها شبخون زدیم

ما از جامِ حقیقت، شرابِ سرخ (شوق و شور) نوشیدیم و بر میخانه‌های کهن (مکاتبِ باطل) شبیخون زدیم.

نکته ادبی: استعاره‌ی جهاد و مبارزه‌ی فکری علیه باورهای کهن و فاسد.

ای می دیرینه در مینای تو شیشه آب از گرمی صهبای تو

ای که شرابِ کهن در جامِ توست، شیشه و ظرفِ تو از گرمایِ این شرابِ ناب آب می‌شود.

نکته ادبی: صهبا به معنای شرابِ سرخ؛ اینجا استعاره از شورِ ایمان.

از غرور و نخوت و کبر و منی طعنه بر ناداری ما میزنی

تو با غرور و تکبر و خودخواهی، به وضعیتِ کنونی (ناداری و ضعفِ) ما طعنه می‌زنی.

نکته ادبی: نقدِ کسانی که با تکیه بر دارایی‌های مادی به معنویاتِ از دست رفته می‌تازند.

جام ما هم زیب محفل بوده است سینه ی ما صاحب دل بوده است

جامِ ما (وجودِ ما) نیز زمانی زینت‌بخشِ محفلِ عالم بوده و سینه‌های ما جایگاهِ صاحبدلان و حقیقت‌جویان بوده است.

نکته ادبی: یادآوریِ منزلتِ از دست‌رفته‌ اما قابلِ بازیابیِ امت.

عصر نو از جلوه ها آراسته از غبار پای ما برخاسته

روزگار نو با زیبایی‌ها و جلوه‌هایش توسط ما آراسته شده است و این شکوه، برخاسته از تلاش و حرکت ماست.

نکته ادبی: استعاره از تأثیرگذاری فعالانه در تاریخ.

کشت حق سیراب گشت از خون ما حق پرستان جهان ممنون ما

محصولِ ایمان و حقیقت با فداکاری و نثار خون ما به ثمر نشست و تمام حق‌پرستان عالم، مدیونِ ایثارگری‌های ما هستند.

نکته ادبی: کشتِ حق استعاره از آیین و مسیر حقیقت است.

عالم از ما صاحب تکبیر شد از گل ما کعبه ها تعمیر شد

جهانیان از طریق ما با توحید و بزرگی خداوند آشنا شدند و از وجود ما بود که بناهای مقدس و کعبه‌ها ساخته و آباد گردید.

نکته ادبی: تکبیر به معنای بزرگداشت خداوند و گل اشاره به سرشت آدمی است.

حرف اقرأ حق بما تعلیم کرد رزق خویش از دست ما تقسیم کرد

خداوند نخستین فرمانِ خواندن (قرآن) را به ما آموخت و ما را امینِ خود قرار داد تا روزی و برکت را میان جهانیان تقسیم کنیم.

نکته ادبی: اقرأ اشاره به نخستین آیات نازل شده بر پیامبر (ص) دارد.

گرچه رفت از دست ما تاج و نگین ما گدایان را بچشم کم مبین

اگرچه قدرت دنیوی و حاکمیت ظاهری از دست ما رفته است، اما ما را که چون درویشان و گدایانِ درگاه الهی هستیم، به دیده حقارت نگاه نکنید.

نکته ادبی: تاج و نگین نماد قدرت سیاسی و دنیوی است.

در نگاه تو زیان کاریم ما کهنه پنداریم ما ، خواریم ما

در نگاهِ ظاهربینِ تو، ما زیان‌کار، عقب‌مانده و خوار به نظر می‌رسیم.

نکته ادبی: اشاره به قضاوت‌های مادی و سطحی نسبت به وضعیت کنونی جامعه مسلمانان.

اعتبار از لااله داریم ما هر دو عالم را نگه داریم ما

اعتبار و اصالت ما از شهادت به توحید (لا اله الا الله) سرچشمه می‌گیرد و ما حافظان و نگهبانانِ هر دو جهان هستیم.

نکته ادبی: هر دو عالم کنایه از دنیا و آخرت است.

از غم امروز و فردا رسته ایم با کسی عهد محبت بسته ایم

ما از اضطراب‌ها و غم‌های دنیای امروز و فردا رها شده‌ایم، زیرا با محبوبی راستین (خداوند) پیمانِ دوستی بسته‌ایم.

نکته ادبی: رهایی از غم به معنای استغنای روحی و بی‌تعلق بودن به دنیاست.

در دل حق سر مکنونیم ما وارث موسی و هارونیم ما

ما راز نهفته و گنجینه اسرارِ درگاه الهی هستیم و میراث‌داران رسالتِ موسی و هارون محسوب می‌شویم.

نکته ادبی: سر مکنون به معنای رازی است که پوشیده و ارزشمند است.

مهر و مه روشن ز تاب ما هنوز برقها دارد سحاب ما هنوز

هنوز هم خورشید و ماه از درخشش ما نور می‌گیرند و در میان ابرهای ما، هنوز برق و توانِ قدرت نهفته است.

نکته ادبی: استعاره از ظرفیت‌های بی‌پایان نهفته در جانِ مؤمنان.

ذات ما آئینهٔ ذات حق است هستی مسلم ز آیات حق است

ذات و وجود ما آینه‌ای است که صفات الهی در آن منعکس می‌شود و هستی و بقای پیروان راستین، نشانی از آیات و نشانه‌های خداوند است.

نکته ادبی: آینه بودن تمثیل عرفانی برای تجلی صفات خدا در انسان کامل است.