دیوان اشعار - غزلیات

امام خمینی

شبِ وصل

امام خمینی
یک امشبی که در آغوش ماه تابانم ز هر چه در دو جهان است، روی گردانم
بگیر دامن خورشید را دمی، ای صبح که مه نهاده سر خویش را به دامانم
هزار ساغر آب حیات خوردم از آن لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم
خدای را که چه سری نهفته اندر عشق که یار در بر من خفته، من پریشانم؟
ندانم از شب وصل است یا ز صبح فراق که همچو مرغ سحرگاه، من غزلخوانم؟
هزار سال، اگر بگذرد از این شب وصل ز داستان لطیفش، هزار دستانم
مخوان حدیث شب وصل خویش را، هندی که بیمناک ز چشم بد حسودانم