دیوان اشعار - غزلیات

امام خمینی

شهره شهر

امام خمینی
به کمند سر زلف تو، گرفتار شدم شهره شهر به هر کوچه و بازار شدم
گر برانی ز درم، از در دیگر آیم گر برون راندی‏ام، از خانه ز دیوار شدم
مستی علم و عمل رخت ببست از سر من تا که از ساغر لبریز تو، هشیار شدم
پیش من هیچ به از لذت بیماری نیست تا ز بیماری چشمان تو بیمار شدم
نشود بر سر کوی تو بیابم راهی از دم پیر در این راه، مددکار شدم
دامن از آنچه که انباشته‏ام، برچیدم تا که خجلت زده در خدمت خمار شدم