دیوان اشعار - غزلیات

امام خمینی

چشم بیمار

امام خمینی
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم همچو منصور خریدار سر دار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم، شرری که به جان آمدم و شهره بازار شدم
در میخانه گشایید به رویم، شب و روز که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد از دم رند می‏آلوده مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادی بکنم من که با دست بت میکده، بیدار شدم