دیوان اشعار - غزلیات

امام خمینی

آیینه جان

امام خمینی
بر در میکده بگذشته ز جان، آمده‏ام پشت پایی زده بر هر دو جهان، آمده‏ام
جان که آیینه هستی است در اقلیم وجود بر زده سنگ به آیینه جان، آمده‏ام
سرهستی چو نشد حاصلم از ملک شهود در نهانخانه پی سر نهان، آمده‏ام
جلوه روی تو بی منت کس مقصود است کاین همه راهْ کران تا به کران آمده‏ام
دستگیری کنم ای خضر که در این ظلمات پی سرچشمه آب حیوان آمده‏ام
همت ای دوست که من، چشم ببستم ز جهان به سر کوی تو، چشم نگران آمده‏ام
خوشدل از عاقبت کار شو، ای هندی، از آنک بر در پیر ره از بخت جوان آمده ام