دیوان اشعار - غزلیات

امام خمینی

پیر مغان

امام خمینی
عهدی که بسته بودم با پیر می فروش در سال قبل، تازه نمودم دوباره دوش
افسوس آیدم که در این فصل نوبهار یاران تمام، طرف گلستان و من خموش
من نیز با یکی دو گلندام سیم‏تن بیرون روم به جانب صحرا، به عیش و نوش
حیف است این لطیفه عمر خدای داد ضایع کنم به دلق ریایی و دیگجوش
دستی به دامن بت مه طلعتی زنم اکنون که حاصلم نشد از شیخ خرقه پوش
از قیل و قال مدرسه‏ام، حاصلی نشد جز حرف دلخراش پس از آنهمه خروش
حالی به کنج میکده، با دلبری لطیف بنشینم و ببندم از این خلق، چشم و گوش
دیگر حدیث از لب هندی تو نشنوی جز صحبت صفای می و حرف می‏فروش