کشف المحجوب - باب المحبّة و ما یتعلّق بها
فصل
هجویری
و مشایخ این طایفه را اندر تحقیق دوستی رموز بیش از آن است که مر آن را احصا توان کرد و من لختی از گفته های ایشان بیارم تا وجه تبرک به جای آورده باشم.
استاد ابوالقاسم قشیری رحمة الله علیه گوید: «المحبة محْو الْمحب بصفاته و إثبات المحبوب بذاته.»
محبت آن بود که محب کل اوصاف خود را اندر حق طلب محبوب خود نفی کند مر اثبات ذات حق را؛ یعنی چون محبوب باقی بود محب فانی باید؛ که غیرت دوستی بقای محب را نفی کند تا ولایت مطلق وی را گردد و فنای صفت محب جز به اثبات ذات محبوب نباشد و روا نباشد که محب به صفت خود قایم بود؛ که اگر به صفت خود قایم بودی از جمال محبوب بی نیاز بودی. چون می داند که حیاتش به جمال محبوب است طالب نفس اوصاف خود باشد بضرورت؛ از آن چه معلوم وی است که با بقای صفت خود از محبوب محجوب است. پس از دوستی دوست دشمن خود گشته است.
و معروف است که چون حسین بن منصور را رحمةاللهبر دار کردند آخرین سخنان وی این بود: «حسْب الواجد إفراد الواحد له.»
و محب را آن بسنده باشد که هستی او از راه دوستی پاک گردد و ولایت نفس اندر وجد وی برسد و متلاشی شود.
ابویزید رحمة الله علیه گوید: «المحبة اسْتقلال الکثیر منْ نفْسک و استکثار القلیل منْ حبیبک.»
محبت آن بود که بسیار خود اندک دانی و اندک دوست بسیار دانی و این معاملت حق است بر بنده؛ که نعمت دنیا و آن چه در دنیا داده است به بنده، اندک خواند و گفت: «قلْ متاع الدنیا قلیل (۷۷/النساء). بگوی یامحمد که: متاع دنیا اندک است آن چه به شما داده ام.» آنگاه اندر این عمر اندک و متاع اندک و جای اندک مر ذکر اندک ایشان را بسیار خواند؛ قوله، تعالی: «والذاکرین الله کثیرا و الذاکرات (۳۵/الأحزاب)»؛ تا خلق عالم بدانند که دوست بر حقیقت خدای است جل جلاله و این صفت مر خلق را درست نیاید و آن چه از حق است به بنده هیچ اندک نیست.
سهل بن عبدالله گوید، رضی الله عنه: المحبة معانقة الطاعات و مباینة المخالفات.»
محبت آن است که با طاعات محبوب دست در آغوش کنی و از مخالفت وی اعراض کنی؛ از آن چه هرگاه که دوستی اندر دل قوی تر بود فرمان دوست بر دوست آسان تر بود. و این رد آن گروه است از ملاحده که گویند: «بنده اندر دوستی به درجتی رسد که طاعت از وی برخیزد.» و این محال بود که اندر حال صحت عقل حکم تکلیف از بنده ساقط شود؛ از آن چه اجماع است که شریعت محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم هرگز منسوخ نشود، و چون از یک کس روا باشد برخاستن آن در حال صحت از همه کس روا باشد؛ و این زندقۀ محض باشد و باز مغلوب و معتوه را حکمی دیگر است و عذری دیگر.
اما روا باشد که بنده را خداوند تعالی اندر دوستی خود به درجتی رساند که رنج گزاردن طاعت از وی برخیزد؛ از آن چه رنج امر بر مقدار محبت امر صورت گیرد. هر چند که محبت قوی تر بود رنج طاعت سهل تر بود. و این ظاهر است اندر حال پیغمبر صلی الله علیه که چون از حق بدو قسم آمد «لعمْرک (۷۲/الحجر)»، وی چندان عبادت کرد به شب و روز که از همه کارها بازماند و پای های مبارک وی بیاماسید؛تا خداوند تعالی گفت: «طه ما أنْزلْنا علیک القرآن لتشْقی (۱و۲ طه).» و نیز روا بود که اندر حال گزارد فرمان رویت طاعت از بنده برخیزد؛ کما کان للنبی، علیه السلام: «وانه لیغان علی قلْبی حتی کنْت استغْفر الله فی کل یوْم سبعین مرة.» هر روزی هفتاد بار من بر کردار خویش استغفار کنم؛ از آن چه به خود و به کردار خود می ننگریست تا معجب شدی. به طاعت خود ازتعظیم امر حق می نگریست و می گفت: «طاعت من سزای وی نیست.»
سمنون محب رضی الله عنه گوید: «ذهب المحبون لله بشرف الدنیا و الآخرة؛ لأن النبی صلی الله علیه و سلم قال: المرء مع منْ أحب.»
دوستان خدای تعالی اندر شرف دنیاو آخرت اند؛ از آن چه پیغمبر می گوید صلی الله علیه که: مرد با آن کس باشد که ورا دوست گیرد. پس ایشان در دنیا و عقبی با حق باشند و خطا روا نباشد با آن که با وی بود. پس شرف دنیا آن بود که حق با ایشان است، و شرف عقبی آن که ایشان با حق باشند.
و یحیی بن معاذ الرازی رحمة الله علیه گوید: «حقیقة المحبة ما لاینقص بالجفاء و لایزید بالبر و العطاء.»
محبت به جفا کم نشود و به بر و عطا زیادت نگردد؛ از آن چه این هر دو اندر محبت سبب اند و اسباب اندر حال عیان متلاشی بود و دوست را بلای دوست خوش باشد و وفا و جفا اندر تحقیق محبت متساوی بود؛ چون محبت حاصل بود وفا چون جفا باشد و جفا چون وفا.
و اندر حکایات معروف است که: شبلی را به تهمت جنون اندر بیمارستان بازداشتند. گروهی به زیارت وی آمدند پرسید: «منْ أنتم؟» قالوا: «أحباوک». سنگ اندر ایشان انداختن گرفت. جمله بهزیمت شدند. گفت: «لو کنْتمْ أحبائی لما فررْتم من بلائی؟ فاصْبروا علی بلائی.» اگر دوستان منید از بلای من چرا می گریزید؟ که دوست از بلای دوست نگریزد.
اندر این معنی سخن بسیار اید و من بر این مایه بسنده کردم. و بالله التوفیق.