کشف المحجوب - بابٌ فی فرقِ فِرَقهم و مذاهِبهم و آیاتِهم و مقاماتِهم و حکایاتِهم
فصل
هجویری
و مشایخ را رحمهم الله هر یکی در تحقیق عبارت از ولایت رمزی است. آن چه ممکن شود از مختارات رموزشان بیارم تا فایده تمام تر شود، ان شاء الله، عز و جل.
ابوعلی جوزجانی گفت، رحمة الله علیه: «الْولی هو الفانی فی حاله الباقی فی مشاهدة الْحق، لمْ یکنْ له عنْ نفْسه إخْبار ولامع غیر الله قرار.»
ولی آن بود که فانی بود از حال خود و باقی به مشاهدت حق، ممکن نگردد مر او را که از خود خبر دهد و یا جز با خداوند بیارامد؛ زیرا که خبر بنده از حال بنده باشد چون احوال فانی شد ورا از خود خبر دادن درست نیاید. و با غیر حق آرام نیابد که از حال خود وی را خبر دهد؛ از آن چه خبر کردن غیر را از حال حبیب کشف سر حبیب باشد و کشف سر حبیب بر غیر حبیب محال بود، و نیز چون اندر مشاهدت باشد رویت غیر محال باشد، و چون رویت غیر نباشد، قرار با خلق چگونه ممکن شود؟
و جنید گفت، رضی الله عنه: «منْ صفة الولی انْ لایکون له خوْف؛ لأن الخوْف ترقب مکْروه یحل فی الْمسْتقْبل أو انْتظار محْبوب یفوت فی الْمسْتأنف، والولی ابن وقْته لیْس له مستقبل فیخاف شیئا و کما لاخوف له لارجاء له؛ لأن الرجاء انتظار محبوب یحْصل أو مکروه یکْشف وذلک فی الثانی من الْوقْت کذلک لایحزن لأن الحزْن من حزونة الوقت. منْ کان فی ضیاء الرضاء و روضة الموافقة، فأیْن یکون له حزْن؟ کما قال الله، تعالی: «ألا إن أولیاء الله لاخوف علیهم ولاهم یحزنون (۶۲/یونس).»
و مراد از این قول آن است که: مر ولی را ترس نباشد؛ از آن چه ترس از بیوس چیزی باشد که از آمدن آن بر دل کراهیتی بود و یا بر تن بلایی و یا بر محبوبی می ترسد که از او می فوت شود که اندر حال با وی است، و ولی مروقت را بود وی را خوف نباشد که از آن بترسد، و چنان که ورا خوف نبود رجا هم نباشد؛ از آن چه رجا از امید محبوبی باشد که بدو رسد اندر ثانی حال و یا مکروهی که ازوی دفع شود و اندوه نیز نباشدش؛ از آن چه اندوه از کدورت وقت بود، پس آن که اندر حظیرۀ رضا بود و روضۀ موافقت اندوه وی را کجا یابد؟
عوام را چنین صورت بندد اندر این قول که: چون خوف و رجا نباشد و حزن نه، به جای آن امن باشد و امن هم نباشد؛ که امن از نادیدن غیب بود و اعراض کردن از وقت و این صفت آنان باشد که رویت بشریتشان نباشد و آرام با صفت نه و خوف و رجا و امنو حزن جمله به نصیب های نفس بازگردد. چون آن فانی شد رضا بنده را صفت گشت و چون رضا آمد احوال مستقیم شد اندر رویت محول و از احوال اعراض پدید آمد. آنگاه ولایت بر دل کشف گشت و معنی آن بر سر ظاهر شد.
و ابوعثمان مغربی گوید رحمة الله علیه: «الولی قد یکون مشهورا ولایکون مفْتونا. ولی مشهور باشد اندر میان خلق، اما مفتون نباشد.»
و دیگری گوید: «الولی قد یکون مستورا و لایکون مشهورا. ولی مستور باشد و مشهور نباشد.»
این که احتراز کرد از شهرگی ولی، بدان بود که اندر شهرگی وی فتنه باشد. پس بوعثمان گفت: روا بود که وی شهره بود، اما شهرگی وی بی فتنه باشد؛ از آن چه فتنه اندر کذب باشد. چون ولی اندر ولایت خود صادق بود و بر کاذب اسم ولایت واقع نشود و اظهار کرامت بر دست وی محال باشد، باید تا فتنه از روزگار وی ساقط بود و این دو قول بدان اختلاف بازگردد تا ولی خود را نشناسد که ولی است که اگر بشناسد مشهور بود و اگر نشناسد مفتون بود. و الشرح لذلک طویل.
و اندر حکایات است که ابراهیم ادهم رحمة الله علیه مردی را گفت: «خواهی تا تو ولیی باشی از اولیای خداوند، تعالی؟» گفتا: «خواهم». گفت: «لاترغبْ فی شیء من الدنیا و الآخرة و فرغْ نفْسک لله وأقْبلْ بوجْهک علیه.» به دنیا و عقبی رغبت مکن؛ که رغبت کردن به دنیا اعراض کردن بود از حق به چیزی فانی و رغبت کردن به عقبی اعراض بود به چیزی باقی. چون اعراض به چیزی قانی بود، فانی فنا شود اعراض نیست گردد. و چون اعراض به چیزی باقی بود، بر بقا فنا روا نباشد و بر اعراض وی هم روا نباشد. فاما خود را از کونین فارغ گردان قاصد برای محبت حق، تعالی. دنیا و عقبی را در دل راه مده، و روی دل به حق آر. چون این اوصاف اندر تو موجود گشت، ولی باشی.
و از ابویزید بسطامی رضی الله عنه پرسیدند که: «ولی که باشد؟» گفت: «هو الصابر تحت الْأمر والنهی.» ولی آن بود که اندر تحت امر و نهی خداوند صبر کند؛ از آن چه هر چند دوستی حق اندر دل زیادت تر، امر وی بر دلش معظم تر و از نهی وی تنش دورتر.
و هم از وی حکایت کنند رضی الله عنه که: گفتند به فلان شهر ولیی است از اولیای خدای، عز و جل. برخاستم و قصد زیارت وی کردم. چون به مسجد وی رسیدم وی از خانه بیرون آمد و اندر مسجد خیواز دهان بر زمین افکند. من از آن جا بازگشتم وی را سلام ناگفته. گفتم: «ولی باید که شریعت بر خود نگاه دارد و یا حق بر وی نگاه دارد. اگر این مرد ولی بودی آب دهن بر زمین مسجد نیفکندی حفظ حرمت را، و یا حق، وی را نگاه داشتی صحت کرامت را.» آن شب پیغمبر را علیه السلام به خواب دیدم که گفت: «یا بایزید، برکات آن چه کردی اندر تو رسید.» دیگر روز بدین درجه رسیدم که شما همی بینید.
و شنیدم که یکی به نزدیک شیخ ابوسعید اندر آمد و نخست پای چپ در مسجد نهاد. گفت: «وی را بازگردانید؛ که هرکه اندر خانۀ دوست اندر آمدن نداند ما را نشاید.»
و گروهی از ملاحده لعنهم الله تعلق بدین طریقت خطیر کردند و گفتند: «خدمت چندان باید که بنده ولی شود. چون ولی شد، خدمت برخاست.» و این ضلالت است و هیچ مقام نیست اندر راه حق، که هیچ رکن از ارکان خدمت برخیزد و به جایگاه، شرح این به تمامی بگوییم، ان شاء الله وحده.