اشعار پراکنده

هلالی جغتایی

مخمس بر غزل سعدی

هلالی جغتایی
ای گل، همه وقت این گل رخسار نماند وقتی رسد آخر که بجز خار نماند
تاراج خزان آید و گلزار نماند این تازگی حسن تو بسیار نماند
دایم گل رخسار تو بر بار نماند دیدار تو نیک و همه کس طالب دیدار
تو یوسف مصری و همه شهر خریدار
سودای تو دارند همه بر سر بازار بازار تو را هست خریداری بسیار
من صبر کنم تا که خریدار نماند دادست خدا حسن و جمال از همه پیش ت
این سرکشی و ناز بود از همه بیش ت
هرچند که هستند ز بیگانه و خویشت بسیار غلامان کمربسته به پیشت
روزی شود ای دوست که دیار نماند ای کافر پرعشوه و ای دلبر طناز
یک چشم زدن و انکنی چشم خود از ناز
هر لحظه کنی عشوه و ناز دگر آغاز تا چند کنی ناز؟ که تا چشم کنی باز
از عشق من و حسن تو آثار نماند تا چند به خون ریز هلالی شده ای تیز؟
از عشق بیندیش و ز آزار بپرهیز
شوخی مکن و تند مشو، عشوه مینگیز مشکن دل سعدی، که ازین باغ دلاویز
چون گل برود جز الم خار نماند