غزلیات

هلالی جغتایی

غزل شمارهٔ ۱۹۵

هلالی جغتایی
یار من با دگران یار شد افسوس افسوس! رفت و هم صحبت اغیار شد، افسوس افسوس!
سال ها عهد وفا بست ولی آخر کار عهد بشکست و جفاگار شد، افسوس افسوس!
آن که چون روز شب عیشم ازو روشن بود رفت و روزم چو شب تار شد، افسوس افسوس!
آن که هم راحت جان بود و هم آسایش دل قصد جان کرد و دلازار شد، افسوس افسوس!
گفتم ای دل به کمند سر زلفش نروی عاقبت رفت و گرفتار شد، افسوس افسوس!
آن همه گوهر دانش که به چنگ آوردم ناگه از دست به یک بار شد، افسوس افسوس!
مدتی داشت هلالی ز بتان عزت وصل عزتی داشت، ولی خوار شد، افسوس افسوس!