غزلیات

هلالی جغتایی

غزل شمارهٔ ۱۵۸

هلالی جغتایی
اگر چون تو سروی ز جایی برآید شود رستخیز و بلایی برآید
خدا را، لب خود به دشنام بگشا که از هر زبانی دعایی برآید
تو سلطان حسنی و عالم گدایت چنان کن که کار گدایی برآید
چه کم گردد آخر ز جاه و جلالت اگر حاجت بی نوایی برآید؟
مزن تیر جور و حذر کن ز آهی که از سینهٔ مبتلایی برآید؟
مرا می کشد انتظار قدومت چه باشد که آواز پایی برآید؟
هلالی ازین شب خلاصی ندارد مگر آفتابی ز جایی برآید