غزلیات

هلالی جغتایی

غزل شمارهٔ ۱۳۳

هلالی جغتایی
جهان و هر چه درو هست پایدار نماند بیار باده که عالم به یک قرار نماند
غنیمتی شمر، ای گل، نوای عشرت بلبل که برگ ریز خزان آید و بهار نماند
تو مست بادهٔ نازی، ولی مناز، که آخر ز مستی یی که تو داری به جز خمار نماند
بسی نماند که خاکم زنند باد فراقت روان بگردد و زان گرد و هم غبار نماند
به روز هجر، هلالی ز روزگار چه نالی؟ معین ست که این روز و روزگار نماند