غزلیات

هلالی جغتایی

غزل شمارهٔ ۸۷

هلالی جغتایی
خدا را تند سوی من مبین چون بنگرم سویت تغافل کن زمانی تا ببینم یک زمان رویت
ز خاک کوی من گفتی برو یا خاک شو این جا چو آخر خاک خواهم شد من و خاک سر کویت
تنم زارست و جان محزون، جگر پر درد و دل پر خون ترحم کن که دیگر نیست تاب تندی از خویت
به صد تیغ ستم کشتی مرا عذر تو چون خواهم؟ کرم ها می کنی، صد آفرین بر دست و بازویت
پس از عمری اگر یک لحظه پهلوی تو بنشینم رقیب اندر میان آید که دور افتم ز پهلویت
میانت یک سر موی ست و جان در اشتیاق او بیا ای جان مشتاقان فدای هر سر مویت
هلالی را نگشتی گر سجود از دیدنت مانع سرش در سجده بودی تا قیامت پیش ابرویت