غزلیات

هلالی جغتایی

غزل شمارهٔ ۸۴

هلالی جغتایی
نا دیده می کنی چو فتد دیده بر منت جانم فدای دیدن و نادیده کردنت
فردا که ریزه ریزه شود تن به زیر خاک برخیزم و چو ذره در آیم ز روزنت
با آن که رفت روشنی چشمم از غمت دارم هنوز دوست تر از چشم روشنت
گر می کشی نمی روم از صیدگاه تو دست من ست و حلقهٔ فتراک توسنت
بر دامن تو بادهٔ گلگون چکیده است یا خون ماست آن که گرفت ست دامنت؟
مستی و گردنی چو صراحی کشیده ای خوش آن که دست خویش در آرم به گردنت
دیگر تو را چه باک هلالی ز دشمنان؟ کان ماه با تو دوست شد و مرد دشمنت