غزلیات

هلالی جغتایی

غزل شمارهٔ ۷۹

هلالی جغتایی
روز من شب شد و آن ماه به راهی نگذشت این چه عمری ست که سالی شد و ماهی نگذشت؟
ذوق آن جلوه مرا کشت که وی از سر ناز آمد و گاه گذشت از من و گاهی نگذشت
عمر بگذشت و همان روز سیه در پیش ست در همه عمر چنین روز سیاهی نگذشت
قصهٔ شهر دل و لشکر اندوه مپرس که از آن عرصه به این ظلم سپاهی نگذشت
نگذشت آن مه و زارست هلالی به رهش حال درویش خراب ست که شاهی نگذشت