غزلیات

هلالی جغتایی

غزل شمارهٔ ۷۶

هلالی جغتایی
دگرم بستهٔ آن زلف سیه نتوان داشت آن چنانم که به زنجیر نگه نتوان داشت
تاب خیل و سپه زلف و رخی نیست مرا روز و شب معرکه با خیل و سپه نتوان داشت
تا کی آن چاه ذقن را نگرم با لب خشک؟ این همه تشنه مرا بر لب چه نتوان داشت
دیده بربستم و نومید نشستم، چه کنم؟ بیش از این دیده به امید به ره نتوان داشت
با وجود رخ او دیدن گل کی زیباست؟ پیش خورشید، نظر جانب مه نتوان داشت