غزلیات

هلالی جغتایی

غزل شمارهٔ ۵۴

هلالی جغتایی
عکس آن لب های میگون در شراب افتاده است حیرتی دارم که چون آتش در آب افتاده است؟
ظاهرست از حلقه ای زلف و ماه عارضت در میان سایه هر جا آفتاب افتاده است
چون طبیب عاشقانی گه گه این دل خسته را پرسشی می کن که بیمار و خراب افتاده است
چون هلالی را به خاک آستانش دید گفت این گدا را بین که بس عالیجناب افتاده است