غزلیات

هلالی جغتایی

غزل شمارهٔ ۳۹

هلالی جغتایی
سر نمی تابم ز شمشیر حبیب هر چه آ‎ید بر سرم یا نصیب
دل به درد آمد من بیچاره را چارهٔ درد دلم کن ای طبیب
ای که گویی که چونی و حال تو چیست من غریب و حال من باشد غریب
تا رقیب هست ما را قدر نیست نیست گردد یا رب از پیشت رقیب
زار می نالد هلالی بی رخت آن چنان کز حسرت گل عندلیب