دیوان اشعار - غزلیات

هاتف اصفهانی

غزل شمارهٔ ۴۶

هاتف اصفهانی
بر دست کس افتد چو تو یاری نه و هرگز در دام کسی چون تو شکاری نه و هرگز
روزم سیه است از غم هجران بود آیا چون روز سیاهم شب تاری نه و هرگز
در بادیهٔ عشق و ره شوق رساند آزار به هر پا سر خاری نه و هرگز
گردون ستمگر کند این کار که باشد؟ یاری به مراد دل یاری نه و هرگز
در خاطر هاتف همهٔ عمر گذشته است جز عشق تو اندیشهٔ کاری نه و هرگز