سالهای صبوری

حمید مصدق

آتش عشق

حمید مصدق
مرا با سوز جان بگذار و بگذر اسیر وناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق مرا آتش بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
مرابا یک جهان اندوه جانسوز تو ای نامهربان بگذار و بگذر
دو چشمی را که مفتون رخت بود کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
درافتادم به گرداب غم عشق مرا در این میان بگذارو بگذر
به او گفتم: حمید از هجر فرسود ! به من گفتا : جهان بگذار و بگذر !