غزلیات

حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۶۶۰

حکیم نزاری قهستانی
به من نظر مکن ای بی خبر به چشم قیاس که سر عشق نهان است بر عوام الناس
ز سوز برق محبت فسرده را چه خبر حدیث عطرفروش است و قصهٔ کناس
گر از جمال سخن هیچش آگهی بودی که داشتی خبر از سر عشق چون قرطاس
جماعتی که ز مکشوف رازها دارند دلیر باز نگویند جز به وجه هراس
برادران نشنیدی که چون فروماندند ز رمز یوسف و بربستن حدیث به تاس
اگر تتبع ارباب معرفت خواهی مقام عشق تهی کن ز کثرت اجناس
نخست تا بشناسی که تو نیی همه اوست عرض شناختن تست خویش را بشناس
مراد تربیت نفس آدمی بوده است ز ابتدا که جهان را نهاده اند اساس
بسی بگویی و از خویش ره برون نبری مگر که درگذری از سر عقول و حواس
گرفت پور سیاوش به ترک هفت اقلیم به نیم جرعه که دادندش از خم افلاس
نزاریا چو به مقدور خلق چیزی نیست همیشه باش به توفیق حق به شکر و سپاس