غزلیات

حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۵۱۲

حکیم نزاری قهستانی
با دل از دست رفت و کار دگر شد بخت ز من برشکست و یار دگر شد
روی نمود از نقاب و باز نپوشید عهد نهان کرد و آشکار دگر شد
با دل بد عهد چون کنم که برانداخت قاعده صلح و کارزار دگر شد
چشم خلاصی که داشتم ز بلاها خود نه چنان بود و انتظار دگر شد
من چه کنم بر وصال یار بد آموز کار دگر گشت و آن قرار دگر شد
بخت سرآسیمه باز شیوه دگر کرد با من سرگشته روزگار دگر شد
نقطه پرگار انتظار بگردید مرکز امید با مدار دگر شد
غم نخورم ار نزاریا ز زمانه با تو چو بخت ستیزه کار دگر شد
این همه دل می کند نه بخت که با من از سر پیمان هزار بار دگر شد