غزلیات

حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۱۲۱

حکیم نزاری قهستانی
میروم سوی خرابات که پیرم آنجاست جای دیگر چه کنم عذر پذیرم آنجاست
گر به شکلم تو جدا بینی و دور از بر دوست جان که از وی نفسی نیست گریزم آنجاست
نیست جایی دگر آن کس که ستم کرد و برفت دامنش روز مکافات بگیرم آنجاست
دارم آنجا به غریبی و به تنهایی خوی سپه و مملکت و تاج و سریرم آنجاست
گر ندارم خبر از خویشتن اینجا چه عجب فهم و وهم و نظر و فکر و ضمیرم آنجاست
چند سرگشته روم در شب تاریک فراق رفتم آنجا که رخ بدر منیرم آنجاست
به چه مشغولم ازین جا به چه آنجا نروم که دل و جان نزاری فقیرم آنجاست