غزلیات

حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۵۴

حکیم نزاری قهستانی
ما برفتیم و تو دانی و دل غم خور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
از نثار مژه چون گوش تو در در گیرم قدم هر که سلامی ز تو آرد بر ما
به وداع آمده ام هان به دعا دست برآر که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما
فلک آواره چرا می کندم می دانی رشک می آیدش از خلوت جان پرور ما
گر همه خلق جهان بر من و تو حیف کنند بکشد از همه انصاف ستم داور ما
به سرت گر همه عالم زبر و زیر شود نتوان برد هوای تو برون از سر ما
هر که گوید به سفر رفت نزاری هیهات گو نزاری به سفر سر نبرد از در ما