غزلیات

حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۳۶

حکیم نزاری قهستانی
با یاد دوستان ندهد هیچ کس مرا بی یاد دوستان نرود یک نفس مرا
مشتاق دوستانم تا می رود نفس هرگز ز سر برون نرود این هوس مرا
لبیک دوست می زنم و مست می دوم گو خواه محتسب زن و خواهی عسس مرا
حاجت به تیغ نیست بگویید با رقیب یک غمزه زان دو چشم پرآشوب بس مرا
با شاه گو بگوی که با دوستان دمی خوش تر ز تخت گاه تو آید حرس مرا
برمن به جز ولی همه ملک ار شوند خصم گو پوست در کشند زسر چون عدس مرا
من در قیامتم ز رقیبان کوی دوست حاجت به حشر نیست دگر زین سپس مرا
سیلی چنین که می رود از دیده در کنار معذورم ار به چشم در آید ارس مرا
تا وارهاندم ز نزاری دریغ اگر بودی به توبه کردن دل دسترس مرا