اشعار منتسب

حافظ

شمارهٔ ۱۴

حافظ
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
خواهی که روشنت شود احوال سوز ما از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
ما قصهٔ سکندر و دارا نخوانده ایم از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی است عارفانه و عاشقانه به ترکِ عقل‌گراییِ خشک و روی آوردن به ساحتِ تجربه و عشقِ بی‌واسطه. شاعر با لحنی صمیمانه از معشوق می‌خواهد که به جای تکیه بر ظواهر و استدلال‌های بی‌پایه، به احوالِ درونیِ او توجه کند و با دیدهٔ اغماض و کرم به او بنگرد. درونمایهٔ اصلیِ اثر، تقابلِ میانِ "اهلِ دل" و "اهلِ عقل" است.

شاعر تأکید می‌کند که معرفتِ حقیقی نه در اوراقِ کتاب‌هایِ منطق و تاریخ، بلکه در "سوختن" و "تجربه کردنِ لحظه" نهفته است. او از مخاطب می‌خواهد که تاریخ‌سازی و درگیری با حوادثِ دنیوی را کنار بگذارد و در موسمِ شکوفاییِ جان، از چون و چرای بیهوده دست کشیده و "دم" را غنیمت شمارد.

معنای روان

جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس

ای محبوب، چه کسی به تو گفته است که از حال و روز ما سراغ نگیری؟ خود را بیگانه جلوه نده و در پیِ احوالِ بیگانگان نباش، بلکه تنها به حالِ ما بیندیش.

نکته ادبی: واژه "جانا" منادا است و عبارت "بیگانه گرد" کنایه از تظاهر به ناآشنایی است.

ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس

با توجه به لطفِ گسترده و خویِ کریمانهٔ تو، گناهانِ ناکردهٔ ما را ببخش و از گذشته و ماجراهای پیشین چیزی نپرس.

نکته ادبی: عبارت "لطفِ شامل" اشاره به صفتِ رحمانیتِ معشوق دارد که گناهکار را در پناه خود می‌گیرد.

خواهی که روشنت شود احوال سوز ما از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

اگر می‌خواهی از سوز و گدازِ درونیِ ما آگاه شوی، باید از شمع بپرسی (که در حال سوختن است) نه از بادِ هوا (که بی‌ثبات است و سوز ندارد).

نکته ادبی: شمع نماد عاشقِ صادق و باد نمادِ هیاهویِ بی‌حقیقت است.

من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

من لذتِ سوختن در عشقِ تو را می‌شناسم، نه آن مدعیِ دروغین. اگر می‌خواهی حقیقت را بدانی از شمع بپرس، نه از بادِ بی‌ثبات.

نکته ادبی: تکرارِ مصراع دومِ بیتِ پیشین برای تأکید بر تفاوتِ عاشقِ حقیقی و مدعی است.

هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس

کسی که به تو گفته است "از درویش سراغ نگیر"، هیچ‌گونه آگاهی و شناختی از عالمِ درویشی و فقرِ عاشقانه ندارد.

نکته ادبی: مقصود این است که درویشی مرتبه‌ای است که تنها اهلِ آن، دردِ آن را می‌فهمند.

از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس

از کسی که لباسِ درویشی (دلق) به تن دارد، طلبِ ثروت و پول مکن؛ به این معنی که از انسان‌هایِ تهیدست و آزاده، انتظارِ دسترسی به کیمیا و مالِ دنیا نداشته باش.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی است که می‌گوید از مفلس نباید توقعِ مال داشت.

در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس

در کتابِ پزشکیِ عقل، درمانی برای عشق وجود ندارد؛ پس ای دل، با دردِ عشق بساز و دیگر به دنبالِ درمان مباش.

نکته ادبی: طبیبِ خرد نمادِ عقلِ جزئی است که در برابرِ عشق عاجز است.

ما قصهٔ سکندر و دارا نخوانده ایم از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس

ما عمرِ خود را صرفِ خواندنِ تاریخِ پادشاهانی چون سکندر و دارا نکرده‌ایم؛ از ما جز حکایتِ عشق و وفاداری چیزی نپرس.

نکته ادبی: سکندر و دارا (داریوش) نمادِ قدرتِ دنیوی هستند که در برابرِ عشق بی‌ارزش‌اند.

حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس

ای حافظ، موسمِ گل و شکوفایی است، از علم و حکمتِ پیچیده سخن نگو؛ فرصتِ حال را غنیمت بشمار و از چون و چرای بیهوده پرهیز کن.

نکته ادبی: موسمِ گل استعاره از فرصتِ عمر و جوانی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع

نمادِ عاشقِ صادقی است که در راهِ معشوق می‌سوزد و وجودش را فدا می‌کند.

استعاره باد هوا

نمادِ افرادِ سست‌عنصر، بی‌ثبات یا کسانی است که فقط هیاهو دارند و حقیقتِ عشق را درک نکرده‌اند.

تلمیح سکندر و دارا

اشاره به پادشاهانِ اساطیری و تاریخی که نمادِ قدرت و ثروتِ فانی هستند.

تضاد طبیب خرد و درد عشق

اشاره به ناتوانیِ عقلِ استدلالی در درمانِ جنونِ عاشقانه.