اشعار منتسب

حافظ

شمارهٔ ۱۳

حافظ
صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!
چه حلقه ها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی روز وصال تو در شبان دراز
دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز
شبی وصال سحرگه ز بخت خواسته ام که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز
به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست چو کعبه یافتم آیم ز بت پرستی باز
ز طرهٔ تو پریشانی دلم شد فاش ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز
هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود نظر به روی کسی بر نمی کنی از ناز
امید قد تو می داشتم ز بخت بلند نسیم زلف تو می خواستم ز عمر دراز
غبار خاطر ما چشم خصم کور کند تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ حالِ عاشقی است که در کشاکشِ هجران و امید، به دنبالِ مرهمی برای دردهای خود می‌گردد. شاعر در فضایی که آمیزه‌ای از نشاطِ بهاری و دلتنگیِ شبانه است، بر این باور است که زندگی، مجموعه‌ای متناقض از رنج و شادی است و این چرخه، گریزی از آن نیست.

پیام اصلی اثر، دعوتِ دل به صبر و شکیبایی است. شاعر با تکیه بر معرفتِ عرفانی، از جست‌وجویِ غیرِ معشوق دست می‌شوید و در انتها، سجده و خاکساری در پیشگاهِ محبوب را یگانه راهِ رهایی از هیاهویِ بدخواهان و رسیدن به آرامش می‌داند.

معنای روان

صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!

نسیمِ صبا با آمدنِ فصلِ گل، جان تازه‌ای به عالم بخشیده است؛ نمی‌دانم آن بلبلِ خوش‌سخن که با نغمه‌اش گل را به وجد می‌آورد کجا پنهان شده؟ به او بگویید دوباره آواز سر دهد.

نکته ادبی: راح به معنای آسایش و آرامش است و مقدم به معنی ورود و رسیدن است. در این بیت، آمدنِ بهار استعاره از احیایِ دوباره دل است.

چه حلقه ها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی روز وصال تو در شبان دراز

در شب‌های طولانیِ هجران، بارها و بارها از سرِ سوز و گدازِ درونی، بر درِ خانه‌یِ دلِ تو کوبیدم تا مگر به امیدِ رسیدنِ روزِ وصال، راهی به سوی تو بیابم.

نکته ادبی: حلقه زدن بر درِ دل، کنایه از دعا و التماس و تضرع برای رسیدن به معشوق است.

دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز

ای دل! از دوری و هجران ناله و شکایت نکن؛ چرا که این جهان ذاتاً محلِ آمد و شدِ غم و شادی، خار و گل، و پستی و بلندی است و این طبیعتِ روزگار است.

نکته ادبی: نشیب و فراز کنایه از تضادهای زندگی و سختی‌ها و آسانی‌های دنیاست.

شبی وصال سحرگه ز بخت خواسته ام که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز

از بختِ بلندِ خود خواسته بودم که شبی هنگامِ سحر، لحظه‌یِ وصالی دست دهد تا بتوانم داستانِ رنج و حکایتِ سرانجامِ خود را برایت بازگو کنم.

نکته ادبی: بخت خواسته، استعاره از آرزومندی از روزگار است.

به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست چو کعبه یافتم آیم ز بت پرستی باز

پس از این، دیگر به درِ هیچ خانه‌ای جز خانه‌یِ حضرتِ دوست نخواهم رفت، چرا که کعبه‌یِ حقیقیِ خود را یافته‌ام و از بت‌پرستی و توجه به غیر، بازگشته‌ام.

نکته ادبی: کعبه در اینجا نمادِ اصلیِ قبله‌گاهِ حقیقی و معبودِ راستین است.

ز طرهٔ تو پریشانی دلم شد فاش ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز

پریشانی و آشفتگیِ درونم به واسطه‌یِ زلفِ تو برملا شد؛ جای تعجب نیست که مُشک (عطر زلف تو) خبر از رازهای پنهان می‌دهد، چرا که عطر، ذاتاً رازگشا و افشاکننده است.

نکته ادبی: غماز به معنای سخن‌چین و افشاگر است؛ صفتِ مُشک در ادبیاتِ کهن، پراکندنِ بو است.

هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود نظر به روی کسی بر نمی کنی از ناز

هزاران چشم به زیباییِ تو دوخته شده‌اند و تو در کمالِ ناز و غرور، به هیچ‌کدام از آن‌ها نگاهی نمی‌کنی.

نکته ادبی: ناظر بودن به معنی نظاره‌گر و بیننده است.

امید قد تو می داشتم ز بخت بلند نسیم زلف تو می خواستم ز عمر دراز

از سرنوشتِ نیک، امیدِ رسیدن به قامتِ رعنای تو را داشتم و در طولِ عمرِ درازم، همواره آرزومندِ بویِ خوشِ گیسوی تو بوده‌ام.

نکته ادبی: بخت بلند کنایه از اقبالِ نیک است.

غبار خاطر ما چشم خصم کور کند تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز

ای حافظ! غبارِ اندوه و خاکساریِ ما در پیشگاهِ دوست، چشمِ حسودان و بدخواهان را کور می‌کند. به جای شکایت، چهره بر خاکِ آستانِ او بگذار و نمازِ شکر به جای آور.

نکته ادبی: رخ به خاک نهادن کنایه از تواضع، فروتنی و سجده کردن در برابر معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) غم و شادی، خار و گل، نشیب و فراز

بیانگر دوگانه بودن جهان هستی و گذر از رنج به شادی.

ایهام مشک

اشاره به سیاهی زلف و خاصیت عطر که چون پراکنده شود، پنهان نمی‌ماند (راز آشکار می‌کند).

تلمیح کعبه

اشاره به قبله‌گاه حقیقی عارفان و دوری از بت‌پرستی و تعلقات دنیوی.