اشعار منتسب

حافظ

شمارهٔ ۸

حافظ
کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد خون شد دلم ز درد، به درمان نمی رسد
با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همی رود و نان نمی رسد
پی پاره ای نمی کنم از هیچ استخوان تا صدهزار زخم به دندان نمی رسد
سیرم ز جان خود به سر راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد
از آرزوست گشته گر انبار غم دلم آوخ که آرزوی من ارزان نمی رسد
یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت وآوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند جز آه اهل فضل به کیوان نمی رسد
از دستبرد جور زمان اهل فضل را این غصه بس که دست سوی جان نمی رسد
حافظ صبور باش که در راه عاشقی هر کس که جان نداد به جانان نمی رسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، گله‌نامه‌ای است از دستانِ چرخانِ روزگار که در آن شاعر با بیانی مشفقانه اما آکنده از درد و رنج، از وارونگیِ احوالِ مردمانِ دانا و ارجمند در برابر جاهلان سخن می‌گوید. فضا، فضای یأس و دل‌تنگی است؛ جایی که همت و دانش، خریدار چندانی ندارد و ناملایمات چنان بر جان و تنِ اهلِ معرفت چنگ انداخته‌اند که حتی امیدی به گشایشِ کار نمی‌رود.

در نهایت، شاعر با رویکردی عارفانه، تمام این مصائب را مقدمه‌ای برای آزمون بزرگ عاشقی می‌داند. او بر این باور است که راه رسیدن به سرمنزلِ مقصود و دیدارِ یار، نه با آسودگی و عافیت‌طلبی، بلکه تنها با شکیبایی، سوختن و فدا کردنِ جان و هستی میسر است و این، تنها راه رهایی از بن‌بستِ رنج‌های دنیوی است.

معنای روان

کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد خون شد دلم ز درد، به درمان نمی رسد

اوضاع و احوال من به دلیل گردشِ بی‌رحم روزگار سامان نمی‌گیرد؛ دلم از شدت درد و رنج گداخته و پر از خون شده است، اما هیچ مرهم و درمانی برای این زخم‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: «چرخ» در ادبیات کلاسیک نماد آسمان و تقدیرِ تغییرپذیر و بی‌وفا است.

با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همی رود و نان نمی رسد

از شدتِ خواری و ناداری، چنان فرودست شده‌ام که با خاکِ راه برابر گشته‌ام؛ آبرو و عزت نفسم در حال از بین رفتن است و حتی نانی برای سیر کردنِ شکم به دستم نمی‌رسد.

نکته ادبی: «آبِ رخ» کنایه از آبرو و حیثیت است که در اینجا با «نان» (رزق مادی) تقابل دارد.

پی پاره ای نمی کنم از هیچ استخوان تا صدهزار زخم به دندان نمی رسد

من آن‌قدر در طلبِ لقمه‌نانی ناچیز نیستم که به سراغ هر استخوانی بروم، مگر آنکه چنان در تنگنا قرار بگیرم که دندان‌هایم از سختی و درد، هزاران زخم بردارند.

نکته ادبی: اشاره به فقرِ مفرط و کرامتِ نفسِ شاعر دارد که تنها در نهایتِ اضطرار تن به خفت می‌دهد.

سیرم ز جان خود به سر راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد

اگرچه از جانِ خود سیر شده‌ام، اما برای مردانِ راستین و حق‌جو، وقتی تقدیر و فرمانِ الهی تغییر نمی‌کند، چه راهِ چاره‌ای جز صبر وجود دارد؟

نکته ادبی: «راستان» به معنای حق‌جویان و صادقان است که در مقابلِ جورِ زمانه بی‌پناه هستند.

از آرزوست گشته گر انبار غم دلم آوخ که آرزوی من ارزان نمی رسد

اگر دلم اکنون انباری از غم و اندوه شده، به خاطر آرزوهای بسیاری است که در سر دارم؛ افسوس که رسیدن به این آرزوها چندان هم آسان و ارزان نیست.

نکته ادبی: «آوخ» شبه‌جمله‌ای است برای بیان حسرت و افسوس.

یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت وآوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد

چشمانِ یعقوب نبی از شدتِ دوری و حسرتِ دیدارِ فرزندش سفید گشت و خبری از یوسف در کنعان به گوشش نرسید؛ این وضعیتِ من است که منتظرِ نشانی از یار هستم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و یعقوب در قرآن؛ نمادِ انتظارِ طولانی و بی‌حاصل.

از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند جز آه اهل فضل به کیوان نمی رسد

اهلِ جهل و نادانی به واسطه‌ی بی‌خردی به مقام و جایگاهِ بلندِ کیوان رسیده‌اند، در حالی که از اهلِ فضل و دانش، جز ناله و آهِ دردمندانه به آسمان‌ها نمی‌رسد.

نکته ادبی: «کیوان» نام سیاره زحل است که در نجوم قدیم بالاترین فلک را داشت؛ نمادِ اوجِ قدرت و جاه‌طلبی.

از دستبرد جور زمان اهل فضل را این غصه بس که دست سوی جان نمی رسد

از دست‌اندازی‌ها و ستمِ زمانه بر اهلِ علم و کمال، همین غصه بس که آنان حتی توانِ آن را ندارند که برای نجاتِ جانِ خود دست به کار شوند.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ نخبگان در برابر تقدیرِ شومِ زمانه.

حافظ صبور باش که در راه عاشقی هر کس که جان نداد به جانان نمی رسد

ای حافظ، در این راهِ عشق صبور و شکیبا باش؛ چرا که در وادیِ محبت، هر کس از جان و هستیِ خود نگذرد و فداکاری نکند، به وصالِ محبوب نمی‌رسد.

نکته ادبی: «جانان» نمادِ معشوقِ ازلی یا خداوند است؛ تأکید بر لزومِ ازخودگذشتگی در تصوف.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یعقوب را دو دیده...

اشاره به داستان قرآنی یعقوب و فراق یوسف که نمادِ صبرِ طولانی در انتظارِ محبوب است.

تضاد (طباق) اهل جهل و اهل فضل

مقابل هم قرار دادنِ جاهلانِ صاحبِ مقام و عالمانِ دردمند برای نقدِ اجتماعی.

کنایه آبِ رخم همی رود

کنایه از از دست دادنِ عزت، آبرو و شأن اجتماعی به دلیل فقر.

اغراق صدهزار زخم به دندان

بزرگ‌نماییِ فشارِ ناشی از فقر و گرسنگی.