اشعار منتسب

حافظ

شمارهٔ ۷

حافظ
من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد
من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم می کسی گمان نبرد
مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام که هیچکس ز قضای خدای جان نبرد
اگر چه دیده پاسبان تو ای دل به هوش باش که نقد تو پاسبان نبرد
سخن به نزد سخندان ادا مکن حافظ که تحفه کس در و گوهر به بحر و کان نبرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر تقابل میان ظاهرِ زاهدانه و باطنِ رندانه شاعر است که در آن، ریاکاری‌های متداولِ مدعیانِ دین‌داری به چالش کشیده می‌شود. حافظ با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های دوگانه، بر این نکته تأکید دارد که قضاوت‌های ظاهری مردم درباره‌ی ماهیتِ وجودی انسان، اغلب با حقیقتِ پنهانِ او در تضاد است.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، دعوت به تواضع در برابر تقدیرِ الهی و پرهیز از غرورِ علمی است. شاعر با زبانی هشداردهنده، خواننده را از تکیه بر ابزارهای ظاهریِ هدایت (مانند چشم یا دانشِ خشک) بر حذر می‌دارد و بر این باور است که حقیقتِ معنا نزدِ اهلِ آن، نیازی به شرح و بسطِ بیهوده ندارد.

معنای روان

من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد

هیچ‌کس تصور نمی‌کند که من اهلِ صلاح و درستی باشم؛ زیرا هیچ‌کسی به یک رندِ میخواره و خراباتی، گمانِ پارسایی و درست‌کاری نمی‌برد.

نکته ادبی: واژه 'رند' در ادبیات حافظ به معنای انسانِ وارسته و آزاداندیشی است که تظاهر به زهد نمی‌کند و گاهی در تقابل با زاهدِ ریاکار قرار می‌گیرد.

من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم می کسی گمان نبرد

من این لباسِ وصله‌دار و کهنه‌ی (خرقه) را صرفاً به این دلیل به تن دارم که بتوانم در زیرِ پوششِ آن، بدونِ آنکه کسی شک کند، به باده‌نوشی بپردازم.

نکته ادبی: 'مرقع' به معنای لباسِ تکه‌تکه‌شده و کهنه‌ای است که صوفیان می‌پوشیدند؛ اینجا به عنوان نمادِ ظاهرِ دینی برای پنهان کردنِ حقیقتِ باطنی به کار رفته است.

مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام که هیچکس ز قضای خدای جان نبرد

ای فقیه! مدام به دانش و اعمالِ ظاهری خود مغرور مباش، چرا که در برابر فرمان و تقدیرِ خداوند، هیچ‌کس نمی‌تواند جان سالم به در ببرد.

نکته ادبی: ترکیب 'قضای خدای' در اینجا به معنای تقدیرِ حتمی و سرنوشتی است که هیچ دانش یا عملی نمی‌تواند در برابر آن مانع ایجاد کند.

اگر چه دیده پاسبان تو ای دل به هوش باش که نقد تو پاسبان نبرد

ای دل، اگرچه چشمِ تو در ظاهر پاسبان و نگهبانِ توست، اما بسیار هشیار باش که همین نگهبان، دارایی و سرمایه‌ی وجودیِ تو را به سرقت نبرد.

نکته ادبی: این بیت دارای ایهامِ ظریفی است؛ چشم که قرار است مراقب باشد، خود ممکن است باعثِ گمراهی و از دست رفتنِ نقدِ جان شود.

سخن به نزد سخندان ادا مکن حافظ که تحفه کس در و گوهر به بحر و کان نبرد

ای حافظ، سخنِ خود را نزدِ سخن‌شناسان بازگو مکن، چرا که بردنِ مروارید به دریا یا جواهر به معدن، کاری بیهوده و خالی از لطف است.

نکته ادبی: 'بحر و کان' استعاره از جایگاهِ اصلیِ جواهرات است؛ یعنی نزدِ اهلِ کمال، نیازی به عرضه‌ی دانش و فضیلت نیست.

آرایه‌های ادبی

کنایه مرقع دیرینه

اشاره به ظاهرِ زاهدانه که پوششی برای پنهان کردنِ سبکِ زندگیِ رندانه و باده‌نوشانه است.

استعاره نقدِ تو

اشاره به جان، ایمان، یا سرمایه‌ی معنوی انسان که در برابرِ نگاه‌های آلوده و حواسِ پنج‌گانه آسیب‌پذیر است.

تمثیل تحفه کس در و گوهر به بحر و کان نبرد

این تمثیل بر بیهودگیِ فخرفروشی یا آموزش دادن به استادان تأکید دارد؛ چرا که نزدِ اهلِ کمال، عرضه‌ی کمالاتِ ظاهری، امری بی‌ارزش است.