غزلیات

حافظ

غزل شمارهٔ ۳۳۷

حافظ
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان گرم بود گله ای رازدار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، بیانی است از حس غربت انسان در دنیای خاکی و آرزوی بازگشت به اصل خویش. شاعر با زبانی پرسش‌گرانه و در عین حال تأمل‌برانگیز، از خستگیِ سرگردانی و بی‌خانمانیِ معنوی سخن می‌گوید و به این نتیجه می‌رسد که برای رسیدن به آرامش، باید از پراکندگیِ احوال دست کشید و به درگاهِ یار یا همان حقیقتِ باطنی بازگشت.

درونمایه‌ی اصلی شعر، پذیرشِ تقدیر و ضرورتِ بازگشت به خویشتنِ خویش است. حافظ در این ابیات، با تکیه بر ناپایداریِ روزگار، به اهمیتِ بهره‌مندی از لحظات برای وصل به معشوق ازلی اشاره می‌کند و در نهایت، همه‌یِ تلاش‌های انسانی را در گروِ لطف و عنایتِ بی‌پایانِ پروردگار می‌داند که تنها راهِ نجات از حسرت و شرمساری است.

معنی و تفسیر

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

چرا نباید به فکر بازگشت به وطن و زادگاه اصلی خود باشم و چرا نباید در کوی محبوب خود ساکن شوم؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن اشتیاق به بازگشت و توبه و اصلاحِ حال.

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم

چون طاقتِ غمِ تنهایی و دوری از وطن را ندارم، به شهر و دیار خود بازمی‌گردم تا حاکم و صاحب‌اختیارِ وجودِ خویش باشم.

نکته ادبی: «شهریار» در اینجا استعاره از تسلط و پادشاهی بر قلمروِ وجودِ خویش است که کنایه از استقلالِ روحی است.

ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم

می‌خواهم از محرمانِ خلوتِ وصلِ یار باشم و به جای بندگیِ اغیار، تنها بنده‌یِ فرمانروایِ حقیقیِ خود (خداوند) باشم.

نکته ادبی: «سراپرده وصال» اشاره به حریمِ امنِ حضورِ الهی دارد که تنها محرمانِ خاص به آن راه دارند.

چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم

از آنجا که پایانِ عمر معلوم نیست و مرگ هر لحظه ممکن است فرا برسد، عاقلانه‌تر این است که در لحظه‌یِ مرگ، همراه و در کنارِ محبوبِ خود باشم.

نکته ادبی: «روز واقعه» در ادبیاتِ عرفانی، کنایه از لحظه‌یِ مرگ یا روزِ رستاخیز و دیدارِ حق است.

ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان گرم بود گله ای رازدار خود باشم

اگر بخت و اقبالِ نامساعد و نابسامانیِ امورِ زندگی باعث شود گلایه‌ای داشته باشم، آن را پیشِ کسی نمی‌برم و خود سنگ صبور و رازدارِ خویش می‌شوم.

نکته ادبی: اشاره به صبوری و پرهیز از شکوه کردن نزدِ نااهلان که از صفاتِ رندانِ پاک‌باخته است.

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

همیشه عادتِ من عشق‌ورزی و بی‌قیدیِ رندانه بود، اما اکنون تصمیم گرفته‌ام که تلاش کنم و به کار و وظیفه‌یِ اصلیِ خود بپردازم.

نکته ادبی: تغییر رویکرد از «عاشقی و رندی» به «کار و تلاش» که نشان‌دهنده‌یِ نوعی پختگی و مسئولیت‌پذیری در سلوک است.

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

امید است که لطفِ ازلیِ خداوند راهنمایِ من شود، ای حافظ؛ وگرنه تا ابد در پیشگاهِ وجدان و درگاهِ دوست شرمسار خواهم ماند.

نکته ادبی: «لطف ازل» نمادِ فیضِ الهی است که بدون آن، عملِ انسانی به تنهایی برای نجات کافی نیست؛ تخلص شاعر در اینجا نمودارِ عجزِ انسانی است.

آرایه‌های ادبی

استفهام انکاری چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

پرسشی که پاسخ آن مشخص است و برای تأکید بر تصمیم و اشتیاق شاعر به کار رفته است.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) بنده‌ی خداوندگار خود باشم

اشاره به اینکه بندگیِ خدا، آزادیِ مطلق و پادشاهی بر خویشتن است.

کنایه روز واقعه

کنایه از لحظه‌ی مرگ و رویارویی با حقیقت است که هر انسانی ناگزیر از آن است.

تخلص حافظ

آوردن نام شاعر در بیت پایانی که از سنت‌های غزل‌سرایی فارسی است.