غزلیات

حافظ

غزل شمارهٔ ۳۳۶

حافظ
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، تجلیگاهِ اشتیاقِ جانِ آزاده‌ای است که در قفسِ تن و بندِ تعلقاتِ دنیوی گرفتار آمده و در جستجوی راهی برای بازگشت به اصلِ خویش، یعنی آستانِ یار است. شاعر با زبانی سرشار از امید و فروتنی، مرگ و نیستی را نه پایان، بلکه دروازه‌ای به سویِ وصالِ معشوق می‌بیند و آرزو دارد که با رسیدن به این مقام، از تمامِ هیاهوی هستی دست بشوید.

در این سروده، مرگ و زندگی در پیوند با حضورِ معشوق معنا می‌یابند. شاعر چنان به عنایتِ محبوبِ خویش دل‌بسته است که در خیالِ خود، حضور او را بر سرِ تربتِ خویش، مایه حیاتِ دوباره و رهایی از پیری و زوال می‌پندارد. این غزل به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه عشق می‌تواند محدودیت‌های زمان و مکان را در هم بشکند و روحِ عاشق را به سوی جاودانگی رهنمون سازد.

معنی و تفسیر

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

کجاست مژده دیدار و وصال تو؟ که با شنیدن آن، از جان و زندگی خود بگذرم و آن را فدای تو کنم. من همان پرنده آسمانی (روح الهی) هستم که در دام این جهان مادی گرفتار شده‌ام و می‌خواهم از این قفس رهایی یابم.

نکته ادبی: طایر قدس، استعاره از روحِ آدمی است که از عالم بالا به این جهانِ فرودین هبوط کرده و اسیرِ عالمِ خاکی است.

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

به آن محبتی که به تو دارم قسم، که اگر مرا به عنوان بنده و غلام خود بپذیری، از تمامِ مقام‌ها، مالکیت‌ها و قدرت‌های این جهان دست خواهم شست.

نکته ادبی: خواجگی کون و مکان، کنایه از سلطنت و آقایی بر تمامی جهانِ هستی است.

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

پروردگارا، پیش از آنکه عمرم به پایان برسد و همچون غباری در میانِ راهِ فنا محو و ناپدید شوم، بارانی از رحمت و هدایتِ خویش را بر جانم ببار.

نکته ادبی: گرد از میان برخاستن، کنایه از نابود شدن و به عدم پیوستن است.

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

پس از مرگم بر سر مزار من با باده و موسیقی حاضر شو، تا با استشمام عطر وجود تو، در عالمِ پس از مرگ نیز به رقص و پایکوبی برخیزم.

نکته ادبی: رقص‌کنان برخاستن، نشان‌دهنده شادی و سرورِ عارفانه حتی در ساحتِ مرگ است.

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

ای معشوقی که زیبایی‌ات مانند بت دلرباست، برخیز و قامت رعنای خود را نشان ده تا من با دیدن تو، با شور و شوق از جان و جهان بگذرم.

نکته ادبی: شیرین‌حرکات، صفتی است برای معشوق که اشاره به دلبری و حرکاتِ موزون و دل‌انگیز او دارد.

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

اگرچه پیر و ناتوان هستم، اما یک شب مرا در آغوش بگیر تا به برکتِ حضور و عشقِ تو، صبحگاهان جوان و تازه نفس از کنارت بروم.

نکته ادبی: کنایه از تجدید حیاتِ معنوی عاشق بر اثرِ بهره‌مندی از عشقِ معشوق.

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

در لحظه مرگ و جان دادن، اندکی مهلتِ دیدار به من بده تا مانند حافظ، با خاطری آسوده و فارغ از تمامِ دلبستگی‌های دنیوی، این جهان را ترک کنم.

نکته ادبی: تخلص حافظ در بیتِ پایانی، بر پیوندِ عمیق میانِ آرزویِ شاعر و نامِ او دلالت دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره طایر قدس

اشاره به روح انسان که از عالم ملکوت آمده و در عالم ماده محبوس شده است.

کنایه از سر جان برخیزم

کنایه از گذشتن از جان و فدا کردن آن در راه محبوب.

استعاره ابر هدایت

تشبیه فیض و لطفِ الهی به ابری که بر جانِ تشنه‌ی عاشق می‌بارد.

تضاد و پارادوکس پیرم... جوان برخیزم

تضاد میان پیری و جوانی که با حضور معشوق به وحدت و تجدید حیات می‌انجامد.

تشبیه چو گردی ز میان برخیزم

تشبیه نابودیِ انسان به برخاستنِ گرد و غبار که به سرعت ناپدید می‌شود.