غزلیات

حافظ

غزل شمارهٔ ۲۹۶

حافظ
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من گر چه سخن همی برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من کس نزده ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک مغبچه ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می خورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، تجلی‌گاه تضاد میان اشتیاق صادقانه برای وصال و سرخوردگی از ریاکاری‌های متشرعینِ ظاهر‌بین است. حافظ در این ابیات، با بیانی سرشار از شور و نکته‌سنجی، میانِ آرزوی رسیدن به محبوب و رنجِ ناشی از ناکامی‌های دنیوی در نوسان است و در نهایت، مسیر رهایی را در صدق و صفا و توسل به کانون‌های معنویِ راستین می‌جوید.

فضا و اتمسفر کلی شعر، آمیزه‌ای از طنزِ تلخ نسبت به زاهدانِ شهر و تغزلیِ لطیف در ستایشِ عشق است. شاعر در این اثر با کنار زدن پرده‌های ظاهر‌پرستی، مخاطب را به سوی نگاهی عمیق‌تر و درونی‌تر به دین و اخلاق هدایت می‌کند و پایانی روشن با امید به حمایتِ پیرِ نجف برای سالکِ صادق ترسیم می‌نماید.

معنی و تفسیر

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

اگر بخت و اقبال یاری کند، می‌توانم دامن محبوب را به چنگ آورم و به وصال برسم. در این راه، اگر برای رسیدن به او بمیرم مایه خوشبختی است و اگر او مرا بکشد، برایم افتخار بزرگی محسوب می‌شود.

نکته ادبی: «زهی» از ادات تحسین و شگفتی است. «دامنش آورم به کف» کنایه از وصال و دسترسی به محبوب است.

طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من گر چه سخن همی برد قصه من به هر طرف

این دلِ امیدوار من، از هیچ‌کس مهربانی و بهره‌ای ندید، با اینکه در همه جا سخن و اشعارم، داستانِ درد و شوق مرا به گوش همگان می‌رساند.

نکته ادبی: «طرف بستن» به معنای بهره‌مند شدن و سود بردن است.

از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

از تماشای انحنای ابروی تو که نماد زیبایی و بی‌اعتنایی است، هیچ گشایشی در کار من حاصل نشد؛ دریغ که عمر گران‌بهایم در این خیال‌بافی‌های بیهوده و مسیر نادرست تلف شد.

نکته ادبی: «خم ابرو» استعاره از قوسی است که عاشق را گرفتار می‌کند و در عین حال راه وصال را می‌بندد.

ابروی دوست کی شود دست کش خیال من کس نزده ست از این کمان تیر مراد بر هدف

چگونه دستِ خیال‌پرداز من می‌تواند به ابروی محبوب برسد؟ هرگز هیچ‌کس نتوانسته است با این کمانِ (ابرو)، تیرِ مقصود و مراد خود را به هدف بزند.

نکته ادبی: آرایه تشبیه ابرو به کمان که تیرِ نگاه یا تیرِ مراد عاشق از آن رها می‌شود، اما به هدف نمی‌خورد.

چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف

تا کی باید این زیبارویان سنگ‌دل را با ناز و نوازش بپرورم؟ این پسرانِ ناخلف و ناسپاس، هیچ‌گاه یادی از پدر (مربی یا عاشقِ دلسوزِ خود) نمی‌کنند.

نکته ادبی: «ناخلف» در اینجا به معنی ناسپاس و نااهل به کار رفته است که تعبیری طنزآلود و انتقادی نسبت به بی‌وفاییِ معشوق است.

من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک مغبچه ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف

من قصد داشتم گوشه‌نشینی کنم و همچون زاهدان، دور از هیاهو باشم، اما شگفتا که هر لحظه، جوانی زیباروی (مغبچه) با ساز و موسیقی، ایمان و قرارِ مرا به بازی می‌گیرد.

نکته ادبی: «مغبچه» نماد زیباییِ زمینی و وسوسه‌انگیز است که برخلاف زهدِ خشک، زنده و پویاست.

بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف

زاهدان از حقیقت بی‌خبرند؛ تو فقط متنِ درست را بخوان و به حاشیه و جدل نپرداز. مأمورِ شهر (محتسب) خود مستِ قدرت و ریا است؛ پس تو با خیال راحت شراب بنوش و نترس.

نکته ادبی: «لا تقل» و «لا تخف» بهره‌گیریِ طنزآمیز از عباراتِ عربی برای توصیه به سکوت در برابر ریاکاران و بی‌باکیِ عارفانه است.

صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می خورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

به صوفیِ شهر نگاه کن که چگونه با بی‌شرمی لقمه‌های مشکوک و حرام می‌خورد؛ امیدوارم پشتِ او (کنایه از عقل یا ثبات او) همچون حیوانی که تنها به فکر خوراک است، دراز باشد.

نکته ادبی: «پاردمش دراز باد» کنایه‌ای تحقیرآمیز است که صوفیِ ریاکار را به چارپایان تشبیه می‌کند.

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

ای حافظ، اگر در راه خاندان پیامبر و ائمه، صادقانه گام برداری، حمایت و همتِ والا مقامِ آن پیشوای عدالت‌گستر (علی ابن ابی‌طالب)، راهنمای تو در مسیر زندگی خواهد شد.

نکته ادبی: «شحنه نجف» اشاره به حضرت علی (ع) است که در اینجا به عنوان محافظ و راهنمایِ معنویِ سالکِ صادق از آن یاد شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خم ابرو

ابرو به کمان تشبیه شده که هم ابزار زیبایی است و هم ابزاری برای دور کردنِ عاشق.

کنایه دامنش آورم به کف

کنایه از رسیدن به وصال و برخورداری از توجه محبوب.

طنز و کنایه پاردمش دراز باد

استفاده از لحنی تمسخرآمیز برای تحقیر صوفیِ ریاکار و تشبیه او به حیوان.

تناقض (پارادوکس) گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

عاشق از مرگ در راه معشوق استقبال می‌کند که نوعی ایثار و اوجِ کمال در نگاه عارفانه است.