غزلیات

حافظ

غزل شمارهٔ ۲۹۰

حافظ
دلم رمیده شد و غافلم من درویش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر می پزد هیهات چه هاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را که موج می زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانه ای به کف آور ز گنج قارون بیش

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل تابلویی از دغدغه‌های عاشقانه و تأملات عارفانه است که از آشفتگیِ دلِ عاشق آغاز شده و به درکِ گذراییِ دنیا و اهمیتِ گنجینه‌های معنوی می‌رسد.

شاعر با بیانی رندانه و هوشمندانه، تضادِ میانِ آرزوهایِ بزرگِ انسان و توانایی‌های محدودِ او را به تصویر می‌کشد و مخاطب را از دلبستگی به امورِ دنیوی برحذر می‌دارد تا به دنبال کمالی برتر از ثروت قارون باشد.

معنی و تفسیر

دلم رمیده شد و غافلم من درویش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش

دلم از دستم گریخته و منِ بیچاره بی‌خبرم که این دلِ رَم‌کرده و سرگردان به چه سرنوشتی دچار شده است.

نکته ادبی: رمیده شدن استعاره از بی‌قراری دل و رَم کردنِ حیوانِ وحشی است که نشان از بی‌اختیاری عاشق دارد.

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش

مانند درخت بید بر سرِ دین و ایمان خود می‌لرزم، چرا که دلم در چنگالِ ابرویِ معشوقی افتاده که خویِ کافران دارد و به عاشق رحم نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه به بید در اینجا نشان‌دهنده لرزش از سرِ اضطراب و سستی اراده در برابر زیبایی معشوق است.

خیال حوصله بحر می پزد هیهات چه هاست در سر این قطره محال اندیش

عجب خیال خامی است که این قطره ناچیز (وجود من) می‌خواهد که دریا را در خود جای دهد؛ ببین که این ذهنِ کوچکِ حقیقت‌ناشناس چه آرزوهای نشدنی و محالی در سر دارد.

نکته ادبی: استعاره از قطره برای انسان در برابر دریای معرفت یا حق که نشان از ناتوانیِ بشر دارد.

بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را که موج می زندش آب نوش بر سر نیش

درود بر آن مژه دلبرانه و فتنه‌انگیز که آرامش را از من گرفته است، چرا که در نوک آن مژه، هم زهرِ درد و هم شهدِ حیات با هم جمع شده‌اند.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقض) جمع شدن آب نوش و نیش در یک نقطه، نشان از لذت‌بخش بودنِ رنجِ عشق است.

ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش

اگر پزشکان با نیتِ درمان دست بر دلِ مجروحِ من بگذارند، از شدت جراحتِ درونیِ من، دست‌های آنان پر از خون می‌شود (یعنی دردِ عشقِ من درمانی زمینی ندارد).

نکته ادبی: اغراق در وصفِ شدتِ جراحتِ دل که نشان می‌دهد دردِ عاشق معنوی است و طبیبِ جسم قادر به درمان آن نیست.

به کوی میکده گریان و سرفکنده روم چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش

با چشمانی گریان و سری پایین به سوی میکده می‌روم، چرا که از محصولِ بی‌ارزشِ عمر و اعمالم شرمگین هستم.

نکته ادبی: حاصلِ خویش کنایه از ثمره عمر و اعمالِ انسان است که شاعر آن را در برابرِ عظمتِ حق، ناچیز می‌بیند.

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش

نه عمرِ طولانیِ خضر به جا ماند و نه پادشاهیِ اسکندر؛ پس ای انسانِ درویش‌منش، بر سرِ این دنیای بی‌ارزش و فانی با دیگران ستیزه مکن.

نکته ادبی: تلمیح به افسانه‌های خضر (عمر جاودان) و اسکندر (قدرت دنیوی) برای یادآوری فناپذیری همه چیز.

بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانه ای به کف آور ز گنج قارون بیش

ای حافظ، هر کسِ بی‌مایه‌ای به آن مقام بلند (کمرِ یار) دست نمی‌یابد؛ باید به دنبالِ گنجی معنوی باشی که ارزشش از تمام ثروتِ قارون بیشتر باشد.

نکته ادبی: کمر کنایه از وصالِ یار و مقامِ قرب است که تنها با ریاضت به دست می‌آید، نه با ثروتِ ظاهری.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

تشبیه لرزشِ خود از ترسِ از دست دادن ایمان به لرزشِ درخت بید.

تلمیح عمر خضر، ملک اسکندر، گنج قارون

اشاره به داستان‌ها و چهره‌های اساطیری و تاریخی برای یادآوریِ زوال‌پذیری قدرت و ثروت.

استعاره شکاری

اشاره به دل که از دستِ صاحبش رها شده و همچون شکاری در دامِ تقدیر گرفتار است.

متناقض‌نما (پارادوکس) آب نوش بر سر نیش

جمع شدنِ شهدِ شیرین و نیشِ زهرآگین در مژه معشوق که بیانگر لذت و دردِ توأمان عشق است.