غزلیات

حافظ

غزل شمارهٔ ۲۳۵

حافظ
زهی خجسته زمانی که یار بازآید به کام غمزدگان غمگسار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار بازآید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
مقیم بر سر راهش نشسته ام چون گرد بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سر زلفین او قراری داد گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ که همچو سرو به دستم نگار بازآید

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل بازتابی عمیق از انتظار و اشتیاق عاشقانه‌ای است که در سایه امید به وصال، سختی‌های هجران را تاب می‌آورد. شاعر با به تصویر کشیدن لحظه‌های چشم‌به‌راهی، از دردی سخن می‌گوید که در عین جان‌کاه بودن، شیرین و امیدبخش است. او معتقد است که عاشقی، پیمانی است برای از دست دادن آرامش پیشین و تسلیم شدن کامل در برابر خواست معشوق تا رسیدن به رهایی نهایی.

فضای کلی شعر در میانِ بیم و امید در نوسان است؛ از یک‌سو تلخی دوری و «جورِ دی» و از سوی دیگر نویدِ «بازگشتِ بهار» و وصال. حافظ با استعاره‌هایی از جهانِ حماسه و طبیعت، تضاد میان فروتنیِ عاشق در پای معشوق و بزرگیِ آن شهسوار را به نمایش می‌گذارد تا نشان دهد که جان‌فشانی برای یار، تنها راه دستیابی به مقصود است.

معنی و تفسیر

زهی خجسته زمانی که یار بازآید به کام غمزدگان غمگسار بازآید

چه زمان مبارک و فرخنده‌ای خواهد بود آن لحظه‌ای که یار بازگردد و آن کسی که غم‌گسارِ عاشقان است، برای شاد کردن دل‌های غمزده، دوباره به نزد ما بیاید.

نکته ادبی: غمگسار ترکیبی از غم و گسار به معنای زداینده و برطرف‌کننده است.

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار بازآید

برای استقبال از خیالِ آن سوارِ بلندمرتبه، چشمان اشکبارم را چون لشکری پیشاپیشِ راهش گستردم، با این امید که شاید آن شهسوارِ عزیز دوباره بازگردد.

نکته ادبی: ابلق در اینجا اشاره به سیاهی و سفیدی چشم دارد که هنگام اشک ریختن نمود بیشتری پیدا می‌کند.

اگر نه در خم چوگان او رود سر من ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

اگر قرار نیست سرم در خمِ چوگانِ آن یارِ بی‌همتا بیفتد و فدای او شود، پس دیگر از سر و جانِ خود سخنی نمی‌گویم؛ اصلاً سری که در راه معشوق فدا نشود، به چه کاری می‌آید؟

نکته ادبی: اشاره به بازی چوگان که در آن سرِ گوی در خمِ چوگان قرار می‌گیرد و استعاره‌ای برای تسلیم محض در برابر اراده معشوق.

مقیم بر سر راهش نشسته ام چون گرد بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

من مانند ذره‌های گرد و غبار، فروتنانه بر سرِ راهِ او نشسته‌ام و این‌جا را ترک نمی‌کنم؛ با این آرزو که شاید او دوباره از این گذرگاه عبور کند و بازگردد.

نکته ادبی: مقیم بودن به معنای ساکن شدن و ماندن در یک مکان است و تشبیه عاشق به گردِ راه نشان‌دهنده کوچکی و ماندگاری اوست.

دلی که با سر زلفین او قراری داد گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

دلی که با سرِ زلفِ پرپیچ‌وتابِ او پیمانِ عشق بسته و درگیرِ او شده است، هرگز تصور مکن که بتواند دوباره به آرامش و قرارِ پیشینِ خود بازگردد.

نکته ادبی: زلفین، مثنای زلف است و به تارهای موی معشوق اشاره دارد که عامل بی‌قراری دل است.

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

چه ستم‌ها و سختی‌های جانکاهی که بلبلان در فصل زمستان تحمل نکردند، تنها به این امید و دلخوشی که دوباره فصل بهار فرا برسد و روزگارِ شادمانی بازگردد.

نکته ادبی: دی در زبان کهن نماد سردی و تیرگیِ دورانِ هجران است.

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ که همچو سرو به دستم نگار بازآید

ای حافظ، از جانبِ آن نقاشِ سرنوشت، این امید وجود دارد که آن یارِ خوش‌قد و قامت، همچون سروی آزاد و زیبا، دوباره به دستِ من بازگردد و به وصالش برسم.

نکته ادبی: نقش‌بندِ قضا کنایه از تقدیرساز یا پروردگار است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شهسوار

اشاره به معشوق که با شکوه و قدرت در خیال شاعر جلوه‌گر است.

مراعات نظیر سر، چوگان، گوی

به کار بردن واژگانی که در بازی چوگان با هم تناسب دارند تا مفهوم ایثار را برسانند.

تشبیه چون گرد

شاعر خود را در ناچیزی و افتادگی به غبارِ راه تشبیه کرده است.

نمادگرایی دی و نوبهار

نمادِ دورانِ هجران و دوری و فصلِ شادی و وصال.

کنایه به دستم بازآید

کنایه از به دست آوردن معشوق و وصالِ دوباره.