غزلیات

حافظ

غزل شمارهٔ ۲۰۹

حافظ
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ور نه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت به در میکده ها برکردم چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، ترسیم‌گرِ اوجِ استیصال و رنجِ عاشقِ دل‌خسته‌ای است که در برابر بی‌اعتنایی معشوق، به دنبالِ مرهمی برای دردهای خود می‌گردد. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و تنهایی، تصویرِ زیباییِ دست‌نیافتنی و سهمگینِ معشوق را در مقابلِ ناله‌های بی‌اثرِ خود قرار می‌دهد و به نوعی جبرِ عاشقانه در برابرِ این وضعیت اشاره می‌کند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تقابلِ میانِ عقلِ رسمی و زهدِ ظاهری با نگاهِ رندانه و عاشقانه است. شاعر در جست‌وجوی پناهگاهی برای دردهای خود، از صومعه‌نشینان ناامید شده و به میکده پناه می‌برد. سرانجام، او دردِ هجران را چون حقیقتی مطلق و تفسیرناپذیر می‌پذیرد که تمامِ هستیِ او را در بر گرفته است.

معنی و تفسیر

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ور نه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

کشتنِ منِ خسته به دستِ تو، در تقدیرِ من نوشته نشده بود؛ اگر چنین نبود، بی‌شک بی‌رحمیِ تو عاملِ اصلیِ این مرگ می‌شد و تو مقصر بودی.

نکته ادبی: تضادِ میان تقدیرِ الهی و مسئولیتِ اخلاقیِ معشوق در بیت، از بن‌مایه‌های کلاسیکِ کلامی در ادبیاتِ عرفانی است.

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود

وقتی منِ دیوانه، از بندِ زلفِ تو رها شدم (یا دست از آن کشیدم)، هیچ چیز برای من شایسته‌تر و مناسب‌تر از زنجیرِ اسیری نبود.

نکته ادبی: استعاره‌ی زلف به زنجیر، نمادِ پیوندِ عاشقانه و اسارتِ شیرینِ عاشق است که با رفتنِ معشوق، به زنجیرِ غم بدل می‌شود.

یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

خدایا! این آینه‌ی جمالِ معشوق چه جنس و جوهری دارد که ناله‌های از سرِ سوزِ من، هیچ تأثیری بر آن نمی‌گذارد و در آن انعکاسی ندارد؟

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی جوهر در معنای فلسفی و کلامی، برای اشاره به ذات و طبیعتِ نفوذناپذیرِ معشوق به کار رفته است.

سر ز حسرت به در میکده ها برکردم چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

از شدتِ حسرت رو به سوی میخانه‌ها آوردم؛ چرا که در عبادتگاه‌ها و صومعه‌ها، حتی یک عارف یا پیرِ روشن‌ضمیری که تو را بشناسد، یافت نمی‌شد.

نکته ادبی: تقابلِ صومعه (نمادِ زهدِ خشک) و میکده (نمادِ معرفتِ رندانه)، از آرایه‌های محوری در اندیشه‌ی حافظ است.

نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

در گلستانِ زیبایی و ناز، قامتی موزون‌تر از قدِ تو رشد نکرد و در تمامِ عالمِ تصورات و تصاویر، نقشی زیباتر از چهره‌ی تو وجود نداشت.

نکته ادبی: ترکیبِ «چمنِ ناز» استعاره‌ای بدیع برای حوزه‌ی تجلیِ زیباییِ معشوق است.

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود

دیشب تنها دستاورد و حاصلِ من، ناله‌های سحرگاهی بود، با این امیدِ واهی که شاید همچون بادِ صبا دوباره به کوی تو راه یابم.

نکته ادبی: صبا به عنوانِ پیکِ عاشق، نمادی از واسطه‌ی میانِ عاشق و معشوق است که در اینجا دسترسیِ او را تداعی می‌کند.

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

ای آتشِ هجران، چنان رنجی از دستِ تو کشیدم که همچون شمع، چاره‌ای جز سوختن و نیست شدن برایم باقی نمانده بود.

نکته ادبی: تشبیه به شمع، نمادِ بارزی از فنا شدن و هستی را در راهِ عشق قربانی کردن است.

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

درد و اندوهِ دوری از تو برای حافظ، چنان آیه‌ی آشکار و حقیقتی روشن بود که نیازی به هیچ توضیح یا تفسیری نداشت.

نکته ادبی: واژه‌ی «آیت» در معنای آیه (نشانه) به کار رفته که به وضوحِ درد اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش هجران

دوری از معشوق به آتش تشبیه شده که سوزاننده است.

تضاد (طباق) صومعه و میکده

تقابل میان زهد ریایی و رندی صادقانه.

تشبیه همچو شمع

تمثیلِ عاشق به شمع برای بیانِ فنا و نیستیِ عاشقانه.

مبالغه آه مرا قوت تاثیر نبود

اغراق در نفوذناپذیری معشوق که حتی آهِ عاشق نیز بر او اثر نمی‌کند.