غزلیات

حافظ

غزل شمارهٔ ۱۹۴

حافظ
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دل ها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، تصویرگرِ دوگانگیِ شگفت‌انگیزِ رابطه میان عاشقِ دل‌خسته و معشوقِ بی‌تفاوت و زیباست. شاعر با استفاده از بازی‌های کلامی و چرخش‌های معنایی، نشان می‌دهد که چگونه معشوقانِ زیبارو، هم‌زمان هم قدرتِ التیام‌بخشی به دردها را دارند و هم خود، عاملِ اصلیِ آشفتگی و پریشانیِ عاشق‌اند.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از شکوِه، اشتیاق و پذیرشِ مقدّراتِ عاشقانه است. حافظ با نگاهی ژرف، به این حقیقت اشاره دارد که در عشق، هرچه نیازِ عاشق به وصال بیشتر می‌شود، معشوق با ناز و بی‌مهریِ بیشتری پاسخ می‌دهد و این همان بن‌بستِ همیشگیِ عالمِ عاشقی است.

معنی و تفسیر

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

کسانی که بوی گل یاسمن می‌دهند (معشوقان)، اگر اراده کنند می‌توانند گرد و غبار غم را از دل بزدایند و آرامش بخشند؛ اما همین زیبارویانِ پری‌چهره، اگر با ما سر ستیز داشته باشند، آرامش و قرار را از دل‌های ما می‌ربایند.

نکته ادبی: تکرار فعل 'بنشینند/بنشاند' و 'بستانند/بستانند' نمونه‌ای از صنعتِ اشتقاق و جناس است که نشان‌دهنده تغییر معنای فعل با تغییرِ سیاقِ جمله است.

به فتراک جفا دل ها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند

وقتی این معشوقان، دل‌های عاشقان را به بندِ قساوت و بی‌مهریِ خود می‌کشند، آن را محکم می‌بندند و اسیر می‌کنند؛ و هنگامی که زلف‌های خوش‌بوی خود (عنبرین) را باز می‌کنند، جان‌های عاشقان را در فضای عالم می‌پراکنند و آشفته می‌کنند.

نکته ادبی: فتراک بندِ چرمی پشت زین اسب است که صید را به آن می‌بستند؛ کنایه از اسارتِ دل در بندِ بی‌مهریِ معشوق.

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

آن‌ها حتی اگر یک لحظه در عمرشان با ما بنشینند، بلافاصله برمی‌خیزند و می‌روند؛ اما با همین نشستنِ کوتاه، نهالِ شوق و عشق را در دلِ ما می‌کارند.

نکته ادبی: تقابلِ 'بنشینند' و 'برخیزند' نشان‌دهنده بی‌وفایی و گذرا بودنِ لحظاتِ وصل است.

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

اگر آن‌ها اشکِ گوشه‌نشینان و عاشقانِ دردمند را دریابند و به آن توجه کنند، حتماً حالشان را درک خواهند کرد؛ و اگر بدانند که این سحرخیزان چه ارزشی دارند، هرگز رویِ مهر و محبتشان را از آنان برنمی‌گردانند.

نکته ادبی: تکرار 'دریابند/دریابند' در اینجا به معنای دریافتنِ حال و فهمیدنِ درد است.

ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

زمانی که آنان با لبخند به من می‌نگرند، از چشمانم اشک‌هایی چون لعلِ سرخ می‌بارد و وقتی با نگاهشان، رازهای پنهانیِ دلم را می‌بینند، گویی آن را از چشمانم می‌خوانند.

نکته ادبی: اشکِ لعل‌گون کنایه از خون‌گریستنِ عاشق است که در اثرِ خنده و نگاهِ معشوق پدید می‌آید.

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

هرکسی که فکر می‌کند درمانِ دردِ عشق کارِ ساده‌ای است، خودش در دایره‌ی نادانی گرفتار است؛ چرا که کسانی که در پیِ تدبیرِ درمانِ این درد هستند، خود درمانده‌تر از عاشق‌اند.

نکته ادبی: جناس میان 'درمانند' (در پی درمان هستند) و 'در مانند' (درمانده می‌شوند/در می‌مانند) اوجِ هنرنمایی شاعر است.

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند

همان‌طور که منصور حلاج را به جرمِ ادعای حقیقت بر دار کردند، کسانی که به مرادِ دل می‌رسند، عاقبتشان بر دار رفتن است؛ با این حال، وقتی حافظ به این درگاه روی می‌آورد، او را می‌رانند.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ منصور حلاج، عارفِ شهید، که رسیدن به کمالِ عشق را مساوی با جان‌باختن می‌دانست.

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

در پیشگاهِ این معشوق، وقتی مشتاقان نیاز و التماس می‌آورند، او با ناز و تکبر پاسخ می‌دهد؛ و حقیقت این است که اگر این عاشقان در بندِ پیدا کردنِ درمانِ این درد باشند، خودشان گرفتارتر و ناتوان‌تر از پیش خواهند بود.

نکته ادبی: تکرار کلمه 'درمانند' در پایان به معنای 'درمان هستند' و 'درمانده هستند' است که اوجِ تضاد و تناقضِ عشق را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

جناس و اشتقاق بنشینند/بنشاند، در مانند/درمانند

استفاده مکرر از واژگانی که در صورت یکسانند اما با تغییرِ جایگاهِ صرفی یا نحوی، معنای کاملاً متفاوتی می‌یابند.

تلمیح چو منصور

اشاره به سرگذشتِ حلاج که نمادِ عشقِ افراطی و رسیدن به قربِ الهی از طریقِ قربانی‌کردنِ خویش است.

کنایه به فتراک جفا دل ها بربندند

تصویرسازی از بی‌رحمیِ معشوق که دل‌های عاشقان را همچون صیدی به بندِ اسارت می‌کشد.

استعاره نهال شوق

شوق و اشتیاق به یک گیاه تشبیه شده که با یک حضورِ کوتاه، در دلِ عاشق کاشته می‌شود.