غزلیات

حافظ

غزل شمارهٔ ۱۳۶

حافظ
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، تجلیگاهِ تسلیمِ عاشق در برابرِ شکوه و زیباییِ بی‌بدیلِ معشوق است. شاعر در فضایی آمیخته به حیرت و ستایش، بیان می‌دارد که عشق را نمی‌توان با منطقِ خشک و عقلِ حسابگرِ بشری فهمید و دست‌یافتن به وصال، نیازمندِ دلی پاک و فارغ از آلودگی‌های دنیوی است.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، پذیرشِ تقدیر و ناتوانیِ انسان در برابرِ مشیتِ الهی و همچنین ظرافتِ بی‌اندازه‌ی معشوق است. حافظ با نگاهی عرفانی، معشوق را فراتر از هرگونه تشبیه و قیاس می‌داند و عشق را نه یک انتخابِ منطقی، بلکه مسیری می‌شمارد که تنها با طهارتِ قلب و عبور از عقلِ جزئی‌نگر میسر می‌شود.

معنی و تفسیر

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

امکان ندارد که بتوان به اسرارِ پیچیده و زیبای زلف‌های تاب‌دار تو دست یافت؛ همان‌طور که نمی‌توان به عهد و پیمان تو یا خبری که باد صبا می‌آورد، تکیه کرد و دل بست.

نکته ادبی: زلف دوتا به معنای زلفی است که پیچ‌خورده و تاب‌دار است و اشاره به کثرت و پیچیدگی اسرار الهی دارد.

آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

من در راهِ رسیدن به تو تمامِ تلاش و کوشش خود را به کار می‌گیرم، اما حقیقت این است که سرنوشتِ مقدر (قضا) تغییرناپذیر است و کاری از دستِ بندگان برنمی‌آید.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای مشیت و تقدیر الهی است که خارج از اراده و اختیار انسان است.

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

پس از رنج‌های فراوان و خون‌دل‌خوردن‌های بسیار توانستم به دامانِ لطفِ تو دست یابم؛ حال چگونه ممکن است به خاطرِ سخنانِ بیهوده و طعنه‌های دشمن، این وصلِ عزیز را رها کنم؟

نکته ادبی: فسوس در اینجا به معنای افسوس نیست، بلکه به معنای ریشخند، تمسخر و سخنِ بیهوده است.

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

چهره‌ی تو را نمی‌توان به ماهِ آسمان تشبیه کرد؛ چرا که سزاوار نیست شأن و مقامِ بلندِ تو را تا حدِ موجوداتِ معمولی و زمینی پایین بیاوریم.

نکته ادبی: بی‌سر و پا کنایه از افراد حقیر و کم‌ارزش است که در مقابلِ مقامِ بلندِ معشوق قرار می‌گیرد.

سروبالای من آن گه که درآید به سماع چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد

هنگامی که تو با آن قد و قامتِ بلند و موزون به مجلسِ رقص و سماع می‌آیی، جانِ من در برابرِ حضور تو چنان بی‌ارزش می‌شود که حتی ارزشِ آن را ندارد که لباسی برای پوشاندنِ وجودم باشد.

نکته ادبی: سماع به معنای رقص و پایکوبیِ عارفانه است. جامه جان را قبا کردن کنایه از فدا کردن جان است.

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

تنها نگاهی پاک و قلبی بی‌آلایش می‌تواند رخسارِ زیبای معشوق را ببیند؛ چرا که هیچ‌کس نمی‌تواند در آیینه‌ای که کدر است، تصویرِ درستی از حقیقت را مشاهده کند.

نکته ادبی: نظر پاک استعاره از پاکیِ باطن و وارستگی از تعلقات دنیوی است.

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

مشکلِ عشق و حقیقتِ آن در حد و اندازه‌ی توانِ دانش و عقلِ معمولی ما نیست؛ بنابراین نمی‌توان این معمای بزرگ را با فکر و تحلیل‌های ناقصِ انسانی حل کرد.

نکته ادبی: حوصله دانش در اینجا به معنای گنجایش و ظرفیت عقل برای درکِ مفاهیمِ متعالی است.

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

این موضوع که تو محبوبِ تمامِ جهانی، مرا از حسادت می‌کشد؛ با این حال نمی‌توانم شبانه‌روز با تمامِ مردمِ دنیا بر سرِ تو دعوا و مرافعه کنم.

نکته ادبی: عربده کنایه از فریاد و دعوایِ پرخاشگرانه است.

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

من چه بگویم که تو چنان نازک‌طبع و لطیفی که حتی دعا کردن برای تو، اگر با صدای بلند باشد، ممکن است تو را آزرده خاطر کند و باید آهسته دعا کرد.

نکته ادبی: آهسته دعا کردن در اینجا نشان‌دهنده‌ی اوجِ ظرافتِ روحِ معشوق است که از هرگونه صدای تندی می‌رنجد.

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

غیر از ابروی تو، قبله‌گاه و محرابِ دلِ من چیزِ دیگری نیست؛ در مذهب و آیینِ عشقِ من، پرستش و اطاعتِ کسی جز تو جایز نیست.

نکته ادبی: ابرو به دلیلِ شکلِ کمانی‌اش به محراب (محلِ عبادت) تشبیه شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف دوتا

اشاره به پیچیدگی‌های عالم خلقت و اسرار نهان الهی در قالب گیسوی معشوق.

کنایه جامه جان را قبا نتوان کرد

کنایه از بی‌ارزش دانستن جان در برابر عظمت و حضور معشوق.

تشبیه ابروی تو محراب دل

مانند کردن ابروی معشوق به محراب که جایگاه عبادت و توجه عاشق است.

تضاد محبوب جهانی / عربده با خلق

تقابل میان محبوبیت عام معشوق و ناتوانی شاعر در ستیز با مردم برای انحصارِ او.