دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۵۱۴

فروغی بسطامی
دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمایی که به از گوشهٔ می خانه ندیدم جایی
آنچنان بی خبرم ساخت نگاه ساقی که نه از می خبرم هست و نه از مینایی
با تو ای می غم ایام فراموشم شد که فرح بخش و طرب خیز و نشاط افزایی
ترک سرمستی و در کردن خون هشیاری طفل نادانی و در بردن دل دانایی
کافر عشق تو آزاده ز هر آیینی بستهٔ زلف تو آسوده ز هر سودایی
ذره را پرتو مهر تو کند خورشیدی قطره را گردش جام تو کند دریای
عشق بازان تو را با مه و خورشید چه کار کاهل بینش نروند از پی هر زیبایی
بر سر کوی تو جان را خوشی خواهم داد زان که خوش صورت و خوش سیرت و خوش سیمایی
از کمند تو فروغی به سلامت بجهد که ستم پیشه و عاشق کش و بی پروایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ستایشگرِ شور و حالی است که در پرتو عشق و دلبستگی به محبوب رخ می‌دهد. شاعر در فضایی آکنده از عطرِ مستی و عرفان، بیان می‌کند که چگونه دلبستگی به معشوق، انسان را از قید و بندِ منطقِ سرد و روزمرگی‌هایِ بی‌حاصل می‌رهاند و او را به جایگاهی رفیع می‌رساند.

در نگاه شاعر، عشق نیرو‌یی دگرگون‌ساز است که می‌تواند هستیِ ناچیز انسان (ذره یا قطره) را به کمالِ بی‌کران (خورشید یا دریا) بدل سازد. این اثر بر این باور است که عاشقِ حقیقی، در پی زیبایی‌هایِ گذرا نیست و تنها در دامِ عشقِ یگانه، به آرامش و آزادیِ راستین دست می‌یابد.

معنای روان

دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمایی که به از گوشهٔ می خانه ندیدم جایی

آن باده‌گردانِ سرمست در شب گذشته چه سخنِ نغز و دلنشینی گفت که من جایی برای آسایش و آرامش، برتر و امن‌تر از گوشه میخانه نیافتم.

نکته ادبی: قدح‌پیمایی: ساقی یا باده‌گردان. اشاره به گوشه میخانه، کنایه از خلوتِ عارفانه است.

آنچنان بی خبرم ساخت نگاه ساقی که نه از می خبرم هست و نه از مینایی

نگاهِ ساقی چنان مرا از خود بی‌‌خود کرد که دیگر نه از باده خبری دارم و نه از جام و ظرفِ آن؛ گویی هوشیاری‌ام را به‌کلی از دست داده‌ام.

نکته ادبی: مینا: در اینجا به معنای جام یا ظرفِ باده است.

با تو ای می غم ایام فراموشم شد که فرح بخش و طرب خیز و نشاط افزایی

ای باده (یا ای محبوب)، با حضور تو غمِ روزگار را به فراموشی سپردم؛ چرا که تو سراسر شادی‌بخش و طرب‌انگیز و نشاط‌آوری.

نکته ادبی: آرایه مخاطب قرار دادن (خطاب) برای تأثیرگذاری بیشتر.

ترک سرمستی و در کردن خون هشیاری طفل نادانی و در بردن دل دانایی

ترکِ مستی کردن و خون به دلِ عاقلانِ هوشیار کردن، رفتاری کودکانه و ساده‌لوحانه است که حتی دلِ فرد خردمند و دانا را نیز با خود می‌برد و مسحور می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان عقل و عشق.

کافر عشق تو آزاده ز هر آیینی بستهٔ زلف تو آسوده ز هر سودایی

کسی که در عشقِ تو کافرِ آیین‌هاست، در واقع از هر دین و آیینی آزاد و رهاست؛ و آن‌که در بندِ زلفِ تو اسیر است، از هر هوس و سودایِ دنیوی در آرامش است.

نکته ادبی: تناقض (پارادوکس): اسیر بودنِ در بندِ زلف و در عین حال آزاد بودن از سودای دنیا.

ذره را پرتو مهر تو کند خورشیدی قطره را گردش جام تو کند دریای

تابشِ مهر و عشقِ تو، ذره‌ای کوچک را به خورشیدی پرفروغ بدل می‌کند و گردشِ جامِ تو، قطره‌ای ناچیز را به دریایی بی‌کران تبدیل می‌سازد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در توصیفِ قدرتِ عشق.

عشق بازان تو را با مه و خورشید چه کار کاهل بینش نروند از پی هر زیبایی

عاشقانِ تو را چه نیاز به ماه و خورشید است؟ آنان که اهلِ بصیرت و بینش‌اند، به دنبالِ هر زیباییِ ظاهری نمی‌روند و تنها دیدگانشان به سوی توست.

نکته ادبی: کنایه از بی‌نیازیِ عاشق از غیرِ محبوب.

بر سر کوی تو جان را خوشی خواهم داد زان که خوش صورت و خوش سیرت و خوش سیمایی

در کویِ تو جانِ خود را با کمال میل و شادی نثار می‌کنم، چرا که تو دارای زیباییِ چهره، زیباییِ سیرت و زیباییِ سیمایِ ظاهری هستی.

نکته ادبی: استفاده از سه صفتِ مشابه برای تأکید بر کمالِ محبوب.

از کمند تو فروغی به سلامت بجهد که ستم پیشه و عاشق کش و بی پروایی

آیا فروغی می‌تواند از کمندِ عشقِ تو به سلامت بجهد؟ بعید است، چرا که تو ستم‌پیشه و عاشق‌کُش و بی‌باک هستی.

نکته ادبی: تخلص شاعر و پرسشِ انکاری در پایانِ غزل.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) ذره و خورشید / قطره و دریا

بیانِ قدرتِ تحول‌بخشِ عشق که اجزای کوچک را به کمالِ بزرگ تبدیل می‌کند.

پارادوکس (متناقض‌نما) بسته زلف تو آسوده ز هر سودایی

اسیر بودن در بندِ زلفِ معشوق، نه تنها محدودیت نیست، بلکه موجبِ رهایی از تمامِ دغدغه‌هایِ دیگر است.

کنایه خون هشیاری را در کردن

کنایه از مغلوب کردنِ عقل و منطق در برابرِ شورِ عشق.