دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۵۱۰

فروغی بسطامی
تا سراسیمهٔ آن طرهٔ پیچان نشوی آگه از حالت هر بی سروسامان نشوی
جمعی از صورت حال تو پریشان نشوند تا ز جمعیت آن زلف پریشان نشوی
دستگیرت نشود حلقهٔ مشکین رسنش تا نگون سار در آن چاه زنخدان نشوی
بخت برگشته ات از خواب نخواهد برخاست تا که افتادهٔ آن صف زده مژگان نشوی
داخل سلسله اهل جنون نتوان شد تا که از سلسله عقل گریزان نشوی
قابل خنجر قاتل نشود خنجر تو تا به مردانگی آمادهٔ میدان نشوی
تا پی نقطهٔ خالش نروی چون پرگار مالک دایرهٔ عالم امکان نشوی
تا نیاید به لبت جان گرامی همه عمر کامیاب از لب جان پرور جانان نشوی
من که واله شدم از دیدن آن صورت خوب تو برو دیده نگه دار که حیران نشوی
گر تو را خواجه به خلوتگه خاصش خواند بندگی را مده از دست که شیطان نشوی
تیره بختی سکندر به تو روشن نشود تا که محروم ز سرچشمهٔ حیوان نشوی
هرگز انگشت تو شایسته خاتم نشود تا ز سر پنجهٔ اقبال سلیمان نشوی
گر شوی ماه فروزان به فروغی نرسی تا قبول نظر انور سلطان نشوی
نور بخشندهٔ ابصار ملک ناصردین که به او تا نرسی مهر درخشان نشوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در پی تبیین این حقیقت است که وصول به مقامات عالی، کمال انسانی یا جلب توجه بزرگان و صاحبان مقام، نیازمند عبور از سدهای نفسانی و تحمل دشواری‌هاست. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیک عاشقانه، راه رسیدن به مقصود را در گسستن از تعلقات ظاهری، تسلیم محض در برابر جمال یار یا اقتدار سلطان و نفی خودبینی می‌داند.

سراسر این ابیات، تکرار ساختار «تا... نشوی» است که بر ضرورت پیش‌شرط‌ها و سختی‌های مسیر تأکید دارد؛ گویی کمال هدیه‌ای رایگان نیست، بلکه پاداش آن کسی است که از مصلحت‌اندیشی‌های عقلانی رایج دست بشوید و در وادی حیرت و عشق قدم بگذارد.

معنای روان

تا سراسیمهٔ آن طرهٔ پیچان نشوی آگه از حالت هر بی سروسامان نشوی

تا زمانی که به خاطر آن موهای پرپیچ و تابِ محبوب، بی‌قرار و آشفته نشوی، از حال و روزِ کسانی که در عشق گرفتار و بی‌سروسامان هستند، آگاهی نخواهی یافت.

نکته ادبی: «طره» به معنای دسته موی پیشانی است و «سراسیمه» در اینجا به معنای شیدایی و ازخودبی‌خود شدن به کار رفته است.

جمعی از صورت حال تو پریشان نشوند تا ز جمعیت آن زلف پریشان نشوی

تا زمانی که خودت در پیچ‌ و خمِ زلفِ پریشانِ یار غرق و گرفتار نشوی، دیگران از پریشانی و حالِ خرابِ تو تحت تأثیر قرار نخواهند گرفت.

نکته ادبی: «جمعیت» در اینجا به معنای خاطری آسوده و مجموع بودن است که در تقابل با «پریشانی» زلف قرار دارد.

دستگیرت نشود حلقهٔ مشکین رسنش تا نگون سار در آن چاه زنخدان نشوی

تا زمانی که در چاهِ زنخدان (گودیِ چانه) محبوب نیفتی و فرو نروی، آن طنابِ گیسوی مشکینِ او که دستگیره‌ی نجات است، به دست تو نخواهد رسید.

نکته ادبی: «زنخدان» به معنای چانه و گودیِ آن است که در شعر کلاسیک استعاره از جایگاهِ گیر افتادنِ عاشق است.

بخت برگشته ات از خواب نخواهد برخاست تا که افتادهٔ آن صف زده مژگان نشوی

بختِ خواب‌زده و سیاه‌روزیِ تو بیدار نخواهد شد، مگر اینکه تو نیز مغلوب و شیفته‌ی آن مژگانِ صف‌کشیده و تیراندازِ محبوب شوی.

نکته ادبی: «صف‌زده» اشاره به آرایشِ نظامیِ مژگان دارد که چون لشکری آماده‌ی نبردِ عشق هستند.

داخل سلسله اهل جنون نتوان شد تا که از سلسله عقل گریزان نشوی

هرگز نمی‌توانی به جمعِ عارفان و عاشقانِ شیدا بپیوندی، مگر اینکه از بندِ عقلِ مصلحت‌اندیش و منطقِ خشکِ دنیایی گریزان شوی.

نکته ادبی: «سلسله عقل» استعاره از زنجیرها و قید و بندهایی است که خردِ جزئی بر پایِ انسان می‌زند.

قابل خنجر قاتل نشود خنجر تو تا به مردانگی آمادهٔ میدان نشوی

توانایی و شجاعتِ تو در برابرِ خنجرِ قاتلِ روزگار کارساز نخواهد بود، مگر اینکه خودت را با دلاوری برای میدانِ نبردِ زندگی آماده کرده باشی.

نکته ادبی: شاعر بر لزومِ کسبِ آمادگیِ درونی برای مواجهه با سختی‌ها تأکید می‌کند.

تا پی نقطهٔ خالش نروی چون پرگار مالک دایرهٔ عالم امکان نشوی

تا زمانی که همچون پرگار، گردِ نقطه‌ی خالِ محبوب نگردی و مرکزِ هستی را نیابی، نمی‌توانی بر کلِ دایره‌ی عالمِ امکان و اسرارِ آن تسلط پیدا کنی.

نکته ادبی: این بیت از تمثیلِ پرگار استفاده می‌کند؛ همان‌طور که پرگار با تکیه بر نقطه، دایره رسم می‌کند، انسان نیز با تکیه بر خالِ محبوب به کمال می‌رسد.

تا نیاید به لبت جان گرامی همه عمر کامیاب از لب جان پرور جانان نشوی

تا زمانی که جانِ عزیزت را فدا نکنی و به لب نرسانی، از لذتِ جان‌بخشِ بوسه یا وصالِ لبِ محبوب بهره‌مند نخواهی شد.

نکته ادبی: «جان بر لب آمدن» کنایه از لحظاتِ مرگ و فدا کردنِ هستی در راهِ عشق است.

من که واله شدم از دیدن آن صورت خوب تو برو دیده نگه دار که حیران نشوی

من که از تماشایِ آن چهره‌ی زیبا شیدا و حیران شدم؛ تو اما مراقبِ چشمانت باش که با دیدنِ این همه زیبایی، گرفتارِ حیرت نشوی.

نکته ادبی: شاعر به نوعی هشدارِ مشفقانه می‌دهد که تحملِ این زیبایی دشوار است.

گر تو را خواجه به خلوتگه خاصش خواند بندگی را مده از دست که شیطان نشوی

اگر آن سرور (محبوب یا سلطان) تو را به خلوتِ خصوصی‌اش دعوت کرد، آدابِ بندگی و اخلاص را فراموش نکن تا گرفتارِ غرور و وسوسه‌ی شیطانی نشوی.

نکته ادبی: «خواجه» در متون قدیمی هم به معنای صاحب‌اختیار است و هم به معنای معشوقِ والا‌مقام.

تیره بختی سکندر به تو روشن نشود تا که محروم ز سرچشمهٔ حیوان نشوی

حقیقتِ تلخ و ناخوشایندِ سرنوشتِ اسکندر برای تو روشن نمی‌شود، مگر اینکه تو نیز مثل او از یافتنِ آبِ حیات (چشمه‌ی جاودانگی) محروم بمانی.

نکته ادبی: «حیوان» در اینجا نه به معنای جانور، بلکه به معنای «حیات» و زندگیِ ابدی است.

هرگز انگشت تو شایسته خاتم نشود تا ز سر پنجهٔ اقبال سلیمان نشوی

انگشتِ تو هرگز لایقِ در دست داشتنِ انگشترِ قدرت نخواهد شد، مگر اینکه از قدرت و درایتِ سلیمانِ نبی برخوردار شوی.

نکته ادبی: «خاتم سلیمان» نمادِ حکومت و تدبیرِ الهی است.

گر شوی ماه فروزان به فروغی نرسی تا قبول نظر انور سلطان نشوی

حتی اگر به اوجِ درخششِ ماه برسی، باز هم به فروغِ حقیقی دست نخواهی یافت، مگر اینکه موردِ لطف و تأییدِ نگاهِ پرنورِ سلطان قرار بگیری.

نکته ادبی: «سلطان» در اینجا می‌تواند به معنایِ حقیقیِ حاکم یا استعاره‌ای از خورشیدِ حقیقت باشد.

نور بخشندهٔ ابصار ملک ناصردین که به او تا نرسی مهر درخشان نشوی

آن پادشاهی که نوربخشِ چشمانِ ملکِ ناصردین است؛ تا تو به آن جایگاهِ متعالی یا وجودِ آن پادشاه نرسی، همچون خورشیدِ درخشان نخواهی شد.

نکته ادبی: اشاره به نام یا لقبِ «ناصردین» که نشان می‌دهد این شعر احتمالاً در ستایشِ حاکمی با این لقب سروده شده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد عقل و جنون

تقابل میانِ عقلِ مصلحت‌اندیش و جنونِ عاشقانه که بن‌مایه‌ی عرفانیِ شعر است.

استعاره چاه زنخدان

تشبیه گودیِ چانه به چاهی که عاشق در آن گرفتار می‌شود.

تمثیل پرگار

تمثیلِ چرخیدنِ پرگار حولِ یک نقطه برای بیانِ لزومِ تمرکز بر مرکزِ عالم (خالِ یار).

ایهام حیوان

اشاره به «آبِ حیوان» که به معنای آبِ حیات و جاودانگی است، نه جانور.

کنایه جان به لب آمدن

کنایه از شدتِ عشق یا نزدیکی به مرگ و فدا کردنِ جان در راهِ مقصود.