دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۴۷۷

فروغی بسطامی
دیدم جمال قاتل در وقت جان سپاری دادم تسلی دل در عین بی قراری
خواری کشان حسنش گلهای بوستانی شوریدگان عشقش مرغان شاخساری
شاخ گلی که آبش از جوی دیده دادم دورم ز خویشتن کرد با صد هزار خواری
دوش آن مهم به تندی می زد به تیغ و می گفت کاین است دوستان را پاداش دوستاری
خون آبه جگر بود کز چشم تر فشاندم نقشی که بر درش ماند از من به یادگاری
گیرم طبیب وقتی احوال من بپرسد کی در شمارش آید دردم ز بی شماری
نومیدیم به حدی است در عالم محبت کز ایزدم نمانده ست چشم امیدواری
باد صبا رسانید خاکسترم به کویش بر کام خود رسیدم اما ز خاکساری
دادیم جان ولیکن آسودگی ندیدیم ما را به هیچ حالت فارغ نمی گذاری
تا خار او خلیده ست در پای دل فروغی چشمم گرو کشیده ست با ابر نوبهاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری عمیق و اندوه‌بار از اوج تسلیم و فداکاریِ عاشق در برابر معشوقی ستمگر را ترسیم می‌کند. فضا، فضایِ «جان‌سپاری» و رنجی است که عاشق با اشتیاق آن را پذیرفته است. شاعر، عشق را نه مایه آرامش، بلکه کوره گدازانی می‌داند که هستیِ عاشق را در آن ذوب می‌کند و او را به ورطه فنا می‌کشاند.

تم اصلی اثر، تضاد میان بی‌وفایی معشوق و وفاداریِ بی‌قیدوشرط عاشق است. شاعر با استفاده از نمادهای طبیعت و درد، به تبیین این حقیقت می‌پردازد که در طریق عشق، رسیدن به وصال جز از رهگذرِ نابودیِ خویشتن و خاکساری مطلق ممکن نیست و این درد، درمانی در عالمِ عقل و طبابت ندارد.

معنای روان

دیدم جمال قاتل در وقت جان سپاری دادم تسلی دل در عین بی قراری

در همان لحظه‌ای که در حال جان دادن بودم، چهره زیبایِ آن معشوقِ ستمگر را دیدم و حتی در آن لحظات پرآشوب و بی‌قراری، خودم را تسلی دادم که دیدن روی او ارزش جان دادن را دارد.

نکته ادبی: «قاتل» در اینجا استعاره از معشوقی است که با بی‌توجهی یا زیبایی خیره‌کننده خویش، عاشق را به نیستی و مرگ می‌کشاند.

خواری کشان حسنش گلهای بوستانی شوریدگان عشقش مرغان شاخساری

کسانی که در برابر زیبایی او خاکسار و کوچک شده‌اند، مانند گل‌های بوستان هستند و کسانی که در آتش عشق او شوریده و دیوانه شده‌اند، همچون پرندگانی هستند که در شاخسارها ناله سر می‌دهند.

نکته ادبی: «خواری کشان» به معنای کسانی است که ذلتِ عشق را به جان خریده‌اند و از آن لذت می‌برند.

شاخ گلی که آبش از جوی دیده دادم دورم ز خویشتن کرد با صد هزار خواری

آن معشوقی که همچون گل زیبایی بود و من با اشک چشمانم او را آبیاری کردم و پرورش دادم، اکنون مرا با هزاران تحقیر و خواری از خود رانده است.

نکته ادبی: «آب از جوی دیده دادن» کنایه از گریه کردن بسیار و صرف کردن عمر و وجود خویش برای معشوق است.

دوش آن مهم به تندی می زد به تیغ و می گفت کاین است دوستان را پاداش دوستاری

دیشب آن معشوقِ بی‌رحم با خشم و تندی شمشیرش را بر من می‌زد و با طعنه می‌گفت: آیا پاداشِ دوستی و عشق ورزیدن این است که تو را به کشتن دهم؟

نکته ادبی: «مهم» در اینجا به معنای معشوقِ ستمگر است که با تندی با عاشق برخورد می‌کند.

خون آبه جگر بود کز چشم تر فشاندم نقشی که بر درش ماند از من به یادگاری

آنچه از من بر درگاهِ خانه‌ات به یادگار مانده است، لخته‌های خونِ جگرم بود که از چشمان اشکبارم بر زمین ریختم.

نکته ادبی: «خون آبه» اشاره به اشکی است که از شدت غم و اندوه به رنگ خون درآمده است.

گیرم طبیب وقتی احوال من بپرسد کی در شمارش آید دردم ز بی شماری

حتی اگر پزشکی بیاید و از حالِ من بپرسد، دردم آن‌قدر بی‌شمار و عظیم است که در محاسبه و شمارش نمی‌گنجد و درمان‌پذیر نیست.

نکته ادبی: این بیت بر درمان‌ناپذیریِ درد عشق و بی‌فایده بودنِ عقل و طبابت در برابر جنون عاشقی تأکید دارد.

نومیدیم به حدی است در عالم محبت کز ایزدم نمانده ست چشم امیدواری

در وادیِ عشق، چنان دچار ناامیدی شده‌ام که دیگر حتی امید به رحمت و گشایش از سوی پروردگار نیز در دلم باقی نمانده است.

نکته ادبی: این بیت بیانگر غلو در شدتِ ناامیدی و استغراق در عشق مجازی است که عاشق را از همه تعلقات دیگر، حتی امید به عالم غیب، دور می‌کند.

باد صبا رسانید خاکسترم به کویش بر کام خود رسیدم اما ز خاکساری

باد صبا خاکسترِ وجودِ مرا به کوی تو رساند؛ من با تبدیل شدن به خاکستر و رسیدن به نهایتِ ذلت و افتادگی، بالاخره به مقصودِ خود (وصال در مرگ) رسیدم.

نکته ادبی: «خاکساری» در اینجا هم به معنای تواضع و هم به معنای سوختن و خاکستر شدن است.

دادیم جان ولیکن آسودگی ندیدیم ما را به هیچ حالت فارغ نمی گذاری

من جان خود را در راه عشق تو فدا کردم، اما باز هم آسودگی و آرامشی نیافتم؛ تو حتی پس از مرگ نیز مرا رها نمی‌کنی و با خیالت آزارم می‌دهی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه رنج عاشق با مرگ نیز پایان نمی‌یابد و درگیری‌های ذهنی او ادامه دارد.

تا خار او خلیده ست در پای دل فروغی چشمم گرو کشیده ست با ابر نوبهاری

ای فروغی! تا زمانی که خارِ محبتِ او در پایِ دلِ من خلیده و جای دارد، چشمان من مانند ابرهای نوبهار، پیوسته در حال باریدنِ اشک هستند.

نکته ادبی: «فروغی» تخلص شاعر است. «ابر نوبهار» نماد اشکِ بسیار و بی‌پایان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شاخ گل

اشاره به معشوق زیبا که مایه طراوت و در عین حال آزارِ عاشق است.

تشبیه چشمم گرو کشیده ست با ابر نوبهار

تشبیه گریه‌های مدام و سیل‌آسای عاشق به بارش باران در فصل بهار.

تناقض (پارادوکس) تسلی دل در عین بی قراری

یافتن آرامش در اوج ناآرامی و آشوبِ جان‌سپاری.

کنایه خون آبه جگر

کنایه از رنج و اندوه عمیق و اشکی که از شدت غم، سرخ‌رنگ شده است.