دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۴۳۲

فروغی بسطامی
به زیر تیغ نداریم مدعا جز تو شهید عشق تو را نیست خون بها جز تو
بجز وصال تو هیچ از خدا نخواسته ایم که حاجتی نتوان خواست از خدا جز تو
خدای می نپذیرد دعای قومی را که مدعا طلبیدند از دعا جز تو
مریض عشق تو را حاجتی به عیسی نیست که کس نمی کند این درد را دوا جز تو
کجا شکایت بی مهریت توانم برد که هیچ کس ننهاده ست این بنا جز تو
فغان اگر ندهی داد ما گدایان را که پادشاه نباشد به شهر ما جز تو
مرنج اگر بر بیگانه داوری ببریم که آشنا نخورد خون آشنا جز تو
دلا هزار بلا در ولای او دیدی کسی صبور ندیدم در این بلا جز تو
فروغی از رخ آن مه گرت فروغ دهند به آفتاب نبخشد کسی ضیا جز تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در زمره اشعار عارفانه و عاشقانه قرار می‌گیرد که در آن شاعر با بیانی شیوا و مخلصانه، تمام هستی و آرزوهای خود را در معشوق (که می‌تواند در لایه‌ای دیگر، استعاره‌ای از ذات الهی باشد) خلاصه می‌کند. تمامی ابیات حول محور یگانگی، بی‌نیازی از غیر و تسلیم مطلق در برابر معشوق می‌چرخند.

در این فضا، معشوق نه تنها کانون توجه، بلکه پادشاه، طبیب، قاضی و تنها دارایی عاشق است و هرگونه توجه به غیر او، نفی‌کننده‌ی حقیقت عشق تلقی می‌شود.

معنای روان

به زیر تیغ نداریم مدعا جز تو شهید عشق تو را نیست خون بها جز تو

وقتی که جانم در خطر است و در آستانه‌ی مرگ قرار دارم، جز دیدن تو آرزویی ندارم؛ چرا که برای کسی که در راه عشق تو جان می‌بازد، هیچ پاداش و خون‌بهایی جز خودِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: تیغ استعاره از مرگ و خطر است. خون‌بها اصطلاحی حقوقی است که در اینجا به معنای پاداشِ جان‌فشانی به کار رفته است.

بجز وصال تو هیچ از خدا نخواسته ایم که حاجتی نتوان خواست از خدا جز تو

ما از درگاه پروردگار جز رسیدن به تو و وصالت، هیچ حاجتی نخواسته‌ایم؛ چرا که طلب کردن هر چیزی غیر از تو از خداوند، بی‌معناست.

نکته ادبی: وصال به معنای رسیدن و درکِ حضور معشوق است و در ادبیات عرفانی جایگاه والایی دارد.

خدای می نپذیرد دعای قومی را که مدعا طلبیدند از دعا جز تو

خداوند دعای کسانی را که در هنگام دعا، به جای طلبِ خودِ او، خواستار چیزهای دیگر شده‌اند، نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: مدعا در اینجا به معنای مقصود و خواسته اصلی است و اشاره به توحید محض دارد.

مریض عشق تو را حاجتی به عیسی نیست که کس نمی کند این درد را دوا جز تو

کسی که به بیماری عشق تو گرفتار شده، نیازی به طبیبی چون عیسی مسیح ندارد؛ چرا که این دردِ خاص را هیچ‌کس جز خودت نمی‌تواند درمان کند.

نکته ادبی: عیسی نمادِ شفا و دمِ حیات‌بخش است که در مقابلِ درمانِ معشوق، ناکارآمد جلوه داده شده است.

کجا شکایت بی مهریت توانم برد که هیچ کس ننهاده ست این بنا جز تو

شکایت از بی‌توجهی و جفای تو را پیش چه کسی ببرم؟ در حالی که این شیوه از بی‌مهری را کسی جز تو بنیان ننهاده است.

نکته ادبی: بنا در اینجا به معنای اساس و شیوه است و به انحصاری بودنِ رفتار معشوق اشاره دارد.

فغان اگر ندهی داد ما گدایان را که پادشاه نباشد به شهر ما جز تو

اگر به ما که گدایان درگاه تو هستیم توجهی نکنی، دادخواهی خود را به کجا ببریم؟ چرا که در شهر دل ما، پادشاهی جز تو وجود ندارد.

نکته ادبی: داد به معنای عدالت و دادرسی است و شاعر خود را گدای درگاه معشوق می‌داند.

مرنج اگر بر بیگانه داوری ببریم که آشنا نخورد خون آشنا جز تو

اگر از تو گله می‌کنیم و بر دیگری (یا بیگانه) شکایت می‌بریم، دلگیر مشو؛ چرا که کسی جز تو، که آشنای ما هستی، خون ما را نمی‌ریزد (و حق جفا بر ما ندارد).

نکته ادبی: آشنا در اینجا به معنای محرم است و اشاره به این دارد که رنج کشیدن از دست دوست، نوعی امتیاز است.

دلا هزار بلا در ولای او دیدی کسی صبور ندیدم در این بلا جز تو

ای دل، تو در مسیر عشق او هزاران سختی و بلا را تحمل کردی؛ من در میان این همه مصیبت، کسی را به اندازه تو صبور ندیده‌ام.

نکته ادبی: ولا به معنای دوستی و عشق است و خطاب به دلِ خودِ شاعر است.

فروغی از رخ آن مه گرت فروغ دهند به آفتاب نبخشد کسی ضیا جز تو

اگر پرتوی از چهره‌ی زیبای آن ماه تابان به تو هدیه دهند، بدان که حتی خورشید هم روشنایی خود را مدیونِ تابشِ توست.

نکته ادبی: ضیا به معنای نور و روشنایی است و برتری معشوق بر آفتاب را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح مریض عشق تو را حاجتی به عیسی نیست

اشاره به داستان حضرت عیسی که طبیب و زنده کننده مردگان بود.

پارادوکس (تناقض) آشنا نخورد خون آشنا

اشاره به اینکه عزیزترین کس، بیشترین جفا را می‌کند و این جفا برای عاشق پذیرفتنی‌تر است.

استعاره مه

تشبیه معشوق به ماه که منبع زیبایی و نور است.

تشبیه شهید عشق

تشبیه عاشقِ در راه عشق به شهید که خون‌بهایی دارد.